گنجور

شمارهٔ ۳۸۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کس نداند که مرا با که سر وکار افتاد

گر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد

غرّه بودم به شکیبایی و خود بینی عقل

برق عشق آمد و در خرمن پندار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات کشید

لاجرم ولوله در خلق به یک بار افتاد

حسن در مکتب عشق آمد و بر لیلی تافت

سوز در سینه مجنون گرفتار افتاد

پرتو شمع جمالش چو برو تافت بسوخت

هم چو پروانه و افسرده در انکار افتاد

یار سرمست به بازار برآمد روزی

راز سر بسته ما بر سر بازار افتاد

مکن ای یار ملامت که چو من بسیاری

از عبادتکده ناگاه به خمّار افتاد

طعنه خلق و جفای فلک و جور رقیب

همه سهل است اگر یار وفادار افتاد

به قضا تن ده و بی فایده مخروش ای دل

همه تدبیر بود بیهده چون کار افتاد

کعبه آسان ندهد دست زیارت کردن

سیر پا آبله در بادیه دشوار افتاد

سر ازین ورطه نزاری نبری تن در ده

چاره ای نیست که این حادثه ناچار افتاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام