گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

دوش در خواب یکی درگه عالی دیدم

گنبدی برتر ازین طاق هلالی دیدم

قصری آراسته ز انواع لئالی دیدم

هر طرف هشته در آن قصر نهالی دیدم

ساحتی پاک و قصوری تهی از عیب و قصور

کرسی از سیم و بساط از زر و ایوان ز بلور

سبزه اندر لب جو آب روان دردل شط

جوی و شط پرزر و سیم و گهر از ماهی و بط

بلبل مست نوازنده بگلبن بربط

لاله همچون ورق و ژاله بر او همچو نقط

باد استاد سخن گستر و مرغان شاگرد

حلقه زن دور چمن سرو و سمن گرداگرد

باغ پر بود ز شمشاد و گل و سرو سهی

قصر آکنده ز اسباب بزرگی و شهی

لیک این هر دو فضا ز آدیمان بود تهی

نه در آن خواجه و مولا نه پرستار و رهی

نه کدیور نه کشاورز نه رزبان نه غلام

مرغ در ذکر و درختان به رکوع و به قیام

چون چنین دیدم بر جای بماندم از هول

هردم از حیرت بر خویش بخواندم لاحول

کز چه رو نیست در اینجای بشر یاذالطول

نه نیوشنده صوت و نه سراینده قول

نه نماینده راه و نه گشاینده باب

آدمی اینجا چون آدمیت شد نایاب

ناگهان صاعقه ای در صف گلزار افتاد

کز درخشنده آن لرزه به دیوار افتاد

آب جوی از جریان باد ز رفتار افتاد

شاخ سرو از حرکت مرغ ز گفتار افتاد

خیمه زد ابر شبه گون به نشیب و به فراز

سایها گشت عیان کوژ و کژ و پهن و دراز

هر زمان از بر ابر سیه و سینه دود

شعله ها شد به هوا سرخ و سیه زرد و کبود

تیره شد یکسره گیتی ز فراز و ز فرود

غرش رعد بگوش آمد و آوای سرود

وز دل دود برون امد چندین عفریت

همچو دودی که پدیدار شود از کبریت

دیوهائی که سلیمان را بشکسته طلسم

هیچ نشنیده ز حق معنی و از یزدان اسم

هر یکی آمده با شیطان روحی بدو جسم

برزخ جانوران بود در ایشان همه قسم

شاخها خم بخم اندر زده مانند درخت

در کمر خنجر و در دست عمودی یکلخت

آب بینی شده بر سبلت و بر ریش روان

همچو شاخ گونی صمغ روان از بن آن

پنجه چون شانه ی چوبینه بدست دهقان

چون سپر ساخته رخسار و چو خنجر دندان

لفجها چون کتف گاو و دو سبلت چون یوغ

نعره گاو زدندی ز گلو در آروغ

من بلرزیدم و مبهوت و پریشان ماندم

حسبی الله و کفی ربی بر خود خواندم

اسب اندیشه و تدبیر بهر سو راندم

گرد سودا را القصه ز رخ افشاندم

دیدم از اهرمنان دیوچه ی مسخ شده

با منش عهدی بوده است و کنون فسخ شده

پیشتر رفتم و گفتم باشارت حرفی

لوح مشگین را سودم ز لبان شنگرفی

پیشکش کردمش از مهر و محبت طرفی

جگر سوخته نوشید ز رحمت برفی

گفتم ای دوست بگو بهر خدا روشن و راست

که کیانند در این خانه و این خانه کجاست

گفت این خانه یقین کن تو که دیوانخانه است

دامگاه ددگان و اهرمن دیوانه است

دیولاخی است که اهلش ز خدا بیگانه است

دور از بسمله و حرز ابودجانه است

جای پتیاره کنام دد و دیو است اینجا

اهرمن کار کن و دیو خدیو است اینجا

این که در گردن دارد کروات و فکلی

قامتش هست چو سروی و رخش همچو گلی

دست چون دسته طنبور و شکم چون دهلی

در اروپاست بزرگی و در اینجا رجلی

مصلح الدوله والدین سر دیوان قضاست

کار دیوان دیگر را بی امضا و رضاست

این که بنشسته جنب چیده کتب بر سر میز

دست و رو شسته و آلوده به خون خنجر تیز

کله اش باشد چون برج و دهان چون کاریز

از طراز دومین است و بود صدر تمیز

نه به تنهائی دستور تمیزش دانند

که پس از صاحب دیوان همه چیزش دانند

گر بگوشت سخن بنده عجب می آید

بر خلاف سخن اهل ادب می آید

باب استفعال از بهر طلب می آید

صبر کن ز آنکه جوابت ز عقب می آید

طلب سیدنا از در دیگر باشد

جای بینی طلبی در طلب زر باشد

آنکه از هر طرفی خلق بر او کرده هجوم

بر در محکمه اش هست عیان غلغل روم

آن رئیسی است که خود مدعی آمد به عموم

هر زمان بر صفت پیل فرازد خرطوم

ماسوی الله را یک لحظه بدم در کشدا

جرمها را به یکی رشوه قلم در کشدا

آنکه مشتی پریان بسته به زنجیر و غل است

چهره پر خشم و ترنجیده چو دزد مغول است

ددگانش دده و غول بیابان اغول است

روز و شب در پی تفتین و فساد و چغل است

اصل بیداد و ستم قاضی دیوان جزاست

که ز جورش همه جا شیون و بیداد و عزاست

آن کهن دیو که قدش زده سر بر عیوق

بر سر شاخ خود آویخته چندین صندوق

جوشدش حرص ز اعصاب و شرائین و عروق

هست فرمانده و مولا به دواوین حقوق

بی حقوق است و نگهدار حقوقش کردند

این عجب ترکه دهل بوده و بوقش کردند

آنکه سرخاب و سفیداب به رخ مالیده

همچو شمشاد و گل اندر لب جو بالیده

زخم نیمور فزون خورده و کم نالیده

با سپوزنده خود سخت بر آغالیده

مزد اجر است که با غمزه و شیرین کاری

آب پشت همگان گشته به جویش جاری

آنکه بینی کتب از شاخ در آویخته است

هم بر آن لوحی سوراخ در آویخته است

عینک و محبره گستاخ در آویخته است

همچو قندیلی کز کاخ در آویخته است

کتبش یکسره قانون موقت باشد

لوح سوراخش دروازه دولت باشد

دیوها را بنگر شاخ به چندین شعبه

هر یکی را شکمی ژرف و تهی چون جعبه

هست در هریک از آن جعبه هزاران لعبه

عقل مات است ز هر لعبه برب الکعبه

هر یک از آن شعب ای جان پدر محکمه ایست

که به هر محکمه ای جان پدر مظلمه ایست