گنجور

 
حکیم نزاری

یقینم که ضایع نماند مرا

زلالی به لب برچکاند مرا

اگر خواهد از تند بالای قهر

به قعر جهنم دواند مرا

و گر خواهد از پای گاه عدم

به فردوس اعلا رساند مرا

به سلطانیّ ام ملک باقی دهند

اگر بندۀ خویش خواند مرا

طفیل گدایان اویم اگر

به تخت کیی برنشاند مرا

که داند مگر دایۀ صنعِ او

که بهر چه می پروراند مرا

به کشتیِ همت نزاری مگر

ز بحرِ بلا بگذراند مرا

غلط می کنم زان که اوییِ او

ز ماییِ ما وا رهاند مرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فردوسی

خردمند بی‌شرم خواند مرا

چو خاقان بی آزرم داند مرا

عیوقی

بدان تا ز تو بگسلاند مرا

ز روی تو پنهان نشاند مرا

ایرانشان

کز ایدر به خشکی رساند مرا

بدان سان که مردم نداند مرا

فضولی

بمن ده که فیضی رساند مرا

دهد ذوقی از من ستاند مرا

فیاض لاهیجی

مگر می ز خود واستاند مرا

ازین تنگنا وارهاند مرا

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه