همی گفت چونین و چون تفته برق
همی راند و در خون دل گشته غرق
چو یک نیمه از راه بگذاشتند
دلیران همه نعره برداشتند
ربیع ابن عدنان شد آگه ز کار
کی آمد سپاه از پی کارزار
بسیجید و گرد آوریدش سپاه
سپاهی بکردار ابر سیاه
شجاعان و گردن کش و شیر مرد
بلا دیده و آزموده نبرد
به مردی شده در عرب داستان
همه گشته بر مرگ هم داستان
ربیع ابن عدنان امیر عرب
نهفته تن اندر سلیح و سلب
از آن پیش تا روی دادی براه
به نزدیک گل شه شد آن کینه خواه
بگفت ای نگارین دل آرام من
مباد ایچ بی تو خوش ایام من
بدان کز بنی شیبه آمد سپاه
ز بهر تو بر من گرفتند راه
چو شیر دژم ورقه پیش اندرون
دل و دیده و دست شسته بخون
بدان تا ز تو بگسلاند مرا
ز روی تو پنهان نشاند مرا
ز تو من بپرسم سخن راست گوی
به من به گراید دلت یا بدوی
اگر مر ترا سوی ورقست رای
به من بازگوی ای بت دل ربای
کی تا من سوی جنگ بیرون شوم
بدانم حقیقت کی می چون شوم
وگر مر ترا رای سوی منست
نترسم گرم عالمی دشمنست
چنان بگسلمشان ز روی زمین
که بر من کنند اختران آفرین
بدو گفت گلشاه کای نام جوی
میندیش وز دشمنان کام جوی
کی تو تا قیامت مرا مهتری
ز صد ورقه بر من گرامی تری
شب و روز من در وفای توم
پرستندهٔ خاک پای توم
ربیع ابن عدنان عجب شاد شد
به گفتار او از غم آزاد شد
همی راند چون موج دریا بخشم
سوی یار دل، سوی بدخواه چشم
براندند ازین و از آن سو سپاه
برابر فتادند در نیم راه
همان و همین ساخته ساز جنگ
نکردند بر کینه جستن درنگ
هم از گرد ره جنگ برساختند
زمین را به لرزه در انداختند
مصاف سپه را بیاراستند
کی می جنگ با آرزو خواستند
علم ها زعیوق بگذاشتند
بگرد آسمان را بینباشتند
بزوبین جان جوی دل سوختند
بناوک همی دیده بردوختند
صف از آتش تیغ برتافتند
ز کین کوس کینه فرو کوفتند
ز بس نعره و جنگ و آشوب و شور
ز بس شیههٔ ابرش و خنگ و بور
ز تف خدنگ و ترنگ کمان
ز زخم عمود و ز طعن سنان
تو گفتی جهان نیست گردد همی
زمین را فلک درنوردد همی
زمین شد ز خون لعل چون سندروس
هوا گشت از گرد چون آبنوس
چو از نور بگشاد گردون گره
بتفسید بر شیر مردان زره
ربیع ابن عدنان چو شرزه پلنگ
بغرید چون کرد آهنگ جنگ
فرس را به میدان کین درفگند
ز هیبت فزع بر زمین درفگند
بگردید اندر مصاف نبرد
ز هامون به گردون برآورد گرد
فرس بود چون ابر، او چون هزبر
هزبر ایچ کس دید بر تیره ابر؟
بدین سان همی گشت اندر مصاف
همی کرد لعب و همی جست لاف
یکی شعر گفت آن نبرده سوار
که چون بود شعرش عجب، گوش دار
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش، ربیع ابن عدنان به میدان جنگ رفته و احساسات و عواطف خود را بیان میکند. او در دلش نسبت به محبوبش نگرانی دارد و از او میخواهد تا به او راست بگوید که آیا در جنگ به او کمک خواهد کرد یا خیر. جنگی عظیم در پیش است و سپاهیان جوانمرد و شجاع آماده نبرد هستند. زمین به لرزه درآمده و صداهای نعره و شمشیر به گوش میرسد. ربیع با شجاعت و عزم راسخ به میدان میرود و در این میان، جنگی سخت و پرشور شکل میگیرد. در نهایت، تصویر نبردی طولانی و خونین با توصیفاتی از شجاعت و قدرت جنگجویان نقش میبندد.
هوش مصنوعی: او به این سخن ادامه میداد و مانند برقی که میتابد، سریع و تند حرکت میکرد و دلش پر از اندوه و رنج بود.
هوش مصنوعی: وقتی قهرمانان نیمهای از مسیر را طی کردند، همه به شدت فریاد زدند.
هوش مصنوعی: ربیع ابن عدنان از اتفاقات و وضعیت جنگ آگاه شد و متوجه شد که سپاه برای شرکت در نبرد به راه افتاده است.
هوش مصنوعی: بشتابید و جمع آوری کنید نیروهایتان را، سپاه بزرگی را آماده کنید که مانند ابر سیاه عمل میکند.
هوش مصنوعی: شجاعان و دلاورانی که تجربه مبارزه را دارند و در برابر مشکلات و خطرات قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: در عرب مردی بود که داستانش همه جا پیچیده و بیشتر صحبتها درباره مرگ اوست.
هوش مصنوعی: ربیع ابن عدنان، امیر عرب، در لباس جنگ و با تجهیزاتش پنهان شده است.
هوش مصنوعی: پیش از این که تو به سوی او بروی و به گل نزدیک شوی، دشمنی و کینهای که در دل داشت، به او نزدیک شده است.
هوش مصنوعی: ای دل زیبای من، هرگز بدون تو روزهای خوش برایم وجود نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: بدان که از خاندان شیبه، گروهی برای تو به راه افتاده و بر من راه را بستهاند.
هوش مصنوعی: چنان که شیر خشمگین، ورق را برمیگرداند و دل، چشم و دست را در خون شسته است.
هوش مصنوعی: بدان که اگر مرا از خود دور کند، به خاطر تو مرا در پشت پرده پنهان نگه میدارد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از تو سوالی بپرسم، آیا با صراحت پاسخ خواهی داد یا از گفتن حقیقت فرار خواهی کرد؟
هوش مصنوعی: اگر نظر تو به ورق و کتاب است، پس نظر خودت را به من بگو، ای کسی که دلها را میربایی.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به میدان جنگ بروم، نمیدانم حقیقت چیست و چگونه باید با آن روبهرو شوم.
هوش مصنوعی: اگر تصمیم تو به سمت من است، نترسم؛ هرچند که دنیا پر از دشمنان است.
هوش مصنوعی: به قدری آنها را از روی زمین نابود میکنم که ستارگان به خاطر من، مرا ستایش خواهند کرد.
هوش مصنوعی: گلشاه به او گفت: ای کسی که نام جوی را در نظر داری، نگران نباش و از دشمنان چیزی نخواه.
هوش مصنوعی: آیا تو تا پایان دنیا، برای من بزرگتری که از صد ورق کاغذ به من ارزشمندتری؟
هوش مصنوعی: روز و شب من به خاطر وفاداری به تو میگذرد، همچون کسی که مرید و شیفتهٔ خاک پای تو باشد.
هوش مصنوعی: ربیع ابن عدنان با شنیدن سخنان او بسیار خوشحال شد و از غم و اندوه خود رهایی یافت.
هوش مصنوعی: او مانند موج دریا به سوی یار دل میراند و چشمانش به سمت بدخواهان میچرخد.
هوش مصنوعی: سپاه از هر دو طرف رانده شدند و در میانه راه به هم رسیدند.
هوش مصنوعی: همانطور که ساخته شدهاند، جنگ نکردند و برای انتقامجویی توقف نمیکنند.
هوش مصنوعی: جنگجویان از گرد و غبار مسیر جنگ برپا شده، زمین را به لرزه درآوردند.
هوش مصنوعی: سپاه را آماده نبرد کردند، زیرا میدانستند که جنگیدن فقط به دلخواه و آرزو نیست.
هوش مصنوعی: دانشها از نغمههای خفی به دور رفتند و آسمان را پر از نور ماورا کردند.
هوش مصنوعی: عشق و محبت جان انسان را میسوزاند و در چنین حالتی چشمها به دوری و فراق مینگرند.
هوش مصنوعی: با نشانه ای از کینه و دشمنی، خطی از آتش بر سر تیغ قرار گرفت و به خاطر کینه ای که در دل داشتند، به شدت به یکدیگر حمله کردند.
هوش مصنوعی: به دلیل شدت جنگ و آشوب و سر و صدا، اوضاع به شدت آشفته و ناآرام شده است. این ناآرامی و هیاهو به اندازهای است که حتی صدای ابرها و سکوت را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: از شدت درد و زخمهایی که از تیر و کمان و نیزه و شمشیر به وجود آمده، به شدت ناراحت و آزردهام.
هوش مصنوعی: تو گفتی جهان به این شکل باقی نمیماند و زمین همواره تحت تأثیر حرکت آسمانها قرار دارد.
هوش مصنوعی: زمین به رنگ خونهای درخشان درآمد و آسمان بواسطه گرد و غبار، مانند چوب آبنوس تیره و تار گشت.
هوش مصنوعی: زمانی که آسمان از نور روشن شد، مشکل و تنگنای سخت باعث شد که شیرمردان از زره خود خارج شوند و آزاد شوند.
هوش مصنوعی: ربیع ابن عدنان مانند پلنگی که در هنگام خشمغرید و به نبرد آماده میشود، با قوت و عزم به میدان جنگ میآید.
هوش مصنوعی: اسبها را به میدان جنگ هدایت کردند و از شدت ترس بر زمین افتادند.
هوش مصنوعی: در میدان جنگ که از دشت هامون برخاسته، گرد و خاکی به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: آسمان همچون ابری سیاه و غمانگیز است و روح من شبیه اسب سوار است. آیا کسی در این شب تار، آن ابر تیره را مشاهده کرده است؟
هوش مصنوعی: به این صورت در میدان جنگ حرکت میکرد و همزمان بازی میکرد و به نمایش قدرت خود میپرداخت.
هوش مصنوعی: شخصی شعری را بیان کرد، اما او را سوارکار ندانستهاند. شعر او به قدری زیبا و عجیب است که باید به آن توجه کنیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.