گنجور

 
حکیم نزاری

کیست کز سودای تو از خان و مان آواره نیست

آخر ای جان آن دلِ سنگت ز سنگ خاره نیست

بی دلان در عرصه ی کوی تو سرگردان عشق

هم چو من هستند امّا هم چو من بیچاره نیست

میرِ دادی نیست ور باشد مجال آن که راست

کز تو فریادی کند مظلوم را این یاره نیست

در جهان هستند قتّالان بی رحمت بسی

لیک همچون چشم مست شوخ تو خون خواره نیست

عاشق صادق نباشد در مراتب هر که را

همچو ستر توبه ی من دامن صد پاره نیست

در فراق یار نتوان دوست گفتن هر که را

اشک خونین بر زریز صفحه ی رخ ساره نیست

خوش نماید در تماشا گاه ساحل روی بحر

خوف بر مستغرق دریاست بر نظّاره نیست

فیض عشق است آن که صادر می شود از عقل کل

در مسیح است آن کمال نفس درگهواره نیست

با خرد گفتم که در میدان تسلیم و رضا

چیست آن کز وقت مردان کار هر عیّاره نیست

گو مکرر شو قوافی ، بانگ بر من زد خرد

گفت تا در خود نگردی محو مطلق ، چاره نیست

ما و سوز سینه و درد دل و سودای دوست

معتقد چون نقظه ی ثابت بود سیّاره نیست

ما گدایان در شاهیم و در ملک وجود

شاه ما محتاج تاج و تخت و طوق و یاره نیست

با رقیب از در در آمد دوش و بر زد دوش و گفت

مجلسی آزادگان را از گرانان چاره نیست

گفتمش نه زور و نه زر دارم الّا زاریی

در چنین محنت نزاری از در بیغاره نیست

تا به کی داری چنین ش سخره ی وهم و خیال

همّتی هم راه او کن تا شود یک باره نیست