گنجور

 
جهان ملک خاتون

ساقیا چون گل شکفت از می پرستی چاره نیست

صورتی بی جان بود گر وقت گل می خواره نیست

تا گل و مل در کنار سبزه ی خوش دلکشست

ای دریغا این گل و مل پیش ما همواره نیست

هر کجا باشد گلی در بوستان با بلبلیست

لیک گل را در سرابستان ز بلبل چاره نیست

در چنین فصلی که گویی خانه زندانست و چاه

کیست کاو در وقت گل از خان و مان آواره نیست

رحمتی بر من نیارد در چنین فصلی نگار

چون دل سنگین او دانم که سنگ خاره نیست

گر ز من پرسی به دور حسن او یک پیرهن

نیست کز شوق رخ آن ماه پیکر پاره نیست

گفتمش هم چاره ی درد من مسکین بجوی

گفت کمتر گو مرا سودای هر بیچاره نیست

باشد آزاری میان دوستان اندر جهان

لیک بیزاری ز وصل دوستان یکباره نیست

نسبت قدش به سرو ناز می کردم اگر

دم مزن ای دل که ما را راست گفتن چاره نیست