گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

محنت سرای دهر چو جای مقام نیست

آسایشی در او ز حلال و حرام نیست

بی سور و ماتم و غم و شادی در این جهان

شامی به صبح رفته و صبحی به شام نیست

گر ملک کائنات به خورد کسی دهند

از فرط حرص و آز هنوزش تمام نیست

هم هیچ کار بهتر اگر نیک بنگری

از خدمت حریف و صراحی و جام نیست

در سنگ لاخ حرص مران توسن غرور

آهسته تر که بر سر مرکب لگام نیست

خوش منزلیست عالم دنیا ولی درو

دوران زندگانی ما بر دوام نیست

غبنا و حسرتا که به بازوی اجتهاد

کاری چنان که دست دهد بر نظام نیست

هرجا که شاهدیست رقیبیش ناظرست

مه بی محاق نبود و خور بی غمام نیست

مردی برون ز خود شده مجنون صفت کجاست

لیلی بسی است ، عاشق بی ننگ و نام نیست

بی رحمی هلیل حجاب وصال شد

گرنه شکیب کردن مزهر به کام نیست

این جا وصال دوست طمع چون کند کسی

کز شنعت رقیب مجال سلام نیست

مشرک هنوز و دعوی وحدت نزاریا

انصاف ده که سوخته ای چون تو خام نیست

تو از کجا و شیوه ی تحقیق از کجا

در گل ستان مرو که سرت بی زکام نیست