گنجور

 
حکیم نزاری

دیده‌ای در عشق چون مجنون دگر دیوانه‌ای

هان بیا بنگر مرا آشفته بر جانانه‌ای

وحشیی بینی ملولی، سرگرانی، دل‌سبک

ترک مردم کرده و خو کرده در ویرانه‌ای

ممتحن بی‌خویشتن، غم‌خواره‌ای، بیچاره‌ای

بی‌دلی، شوریده‌ای، بی‌حاصلی، دیوانه‌ای

عاشقی، بی‌طاقتی، محنت‌کشی، تیز‌آتشی

جان‌سپاری، بی‌قراری، خودکشی، پروانه‌ای

رازداری، محرمی، با دردمندان همدمی

مفلسی، غم‌‌مونسی، با نیستی هم‌خانه‌ای

پاک‌بازی، دین براندازی، مصفّا سینه‌ای

دُردنوشی، واله‌ای، از خویشتن بیگانه‌ای

رفته با هر شاهدی، ببریده از هر زاهدی

فارغ از هر دعوی‌ای، ایمن ز هر خرمانه‌ای

پاک‌سوزان را ندیدستی بیا اینک ببین

تا بود در خرمنِ ما صد چو مجنون دانه‌ای

گر به چشمِ عقل بینی، پنبه در گوش آگنی

نشنوی بیهوده از هر جاهلی افسانه‌ای

تا لبِ خاک ار نخواهی باده پیمودن دمی

چون نزاری کف نداری خالی از پیمانه‌ای

دامن از دنیی و دین در پای کش بی‌عذر و سر

در میانِ عارفان نه از پیِ شکرانه‌ای

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ابوسعید ابوالخیر

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای

گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟

گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟

[...]

سنایی

گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه‌ای

با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه‌ای

ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه‌ایم

تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه‌ای

شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو

[...]

عبدالقادر گیلانی

من کیم رسوای شهر و عاشق دیوانه‌ای

آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانه‌ای

هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت

هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانه‌ای

ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد

[...]

ادیب صابر

ای ثنا و مدح تو در لفظ هر فرزانه ای

خویش کرده مکرمات تو زهر بیگانه ای

افتخار خاندان جد خویشی در نسب

کی بود چون خاندان جد تو هر خانه ای

آنچه در توست از بزرگی کی بود در غیر تو

[...]

عطار

شعله زد شمع جمال او ز دولتخانه‌ای

گشت در هر دو جهان هر ذره‌ای پروانه‌ای

ای عجب هر شعله‌ای از آفتاب روی او

گشتت زنجیری و در هر حلقه‌ای دیوانه‌ای

هر که با هر حلقه در دنیا نیفتاد آشنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه