گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای شده مشغولِ خویش هیچ گمان می بری

کاین همه سرگشتگیت هست ز تن پروری

چند پرستی وجود در عدمِ انتظار

میل مکن با وجود تا ز عدم بگذری

تو ز خریِ خودی تابعِ فرمانِ نفس

هم نفسی با مسیح خر مپرست از خری

رهبرِ آنی که باز ره زنی ش می کنی

راست نیاید به هم ره زنی و رهبری

دبدبه تا کی زنی بر سرِ بازارِ عشق

جمله زبانی خموش چند ازین داوری

عشق ترا گر ز تو باز ستاند به کلّ

هر چه نه عشق است آن از تو بماند بری

واسطه ی عاشقی جنبشِ دردی بود

عاشقِ بی درد را عشق بود سرسری

درد بود آن که او در سفر آرد ترا

تا به مراتب نفوس زیر قدم بسپری

تا بنگیرد ترا درد دوا نیست روی

درد چو نازل شود ره به دوامی بری

کسرِ نزاری مکن گر سخنش عکسِ تست

او زرهِ دیگرست تو زرهِ دیگری

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.