گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

گرت بخت یارست فرمان بری

چو فرمان بری از بلا جان بری

چو در خود شوی گم به مقصد رسی

چو ره پیش گیری به پایان بری

چو خواهی که پایِ ملخ هم چو مور

ره آورد پیشِ سلیمان بری

به خدمت کمربست باید چو مور

وگرنه چه خیزد ز طرلان بری

مگر تحفه آن جا بری جانِ پاک

وگرنه چه دیگر به جانان بری

دوایِ تو دردست در درد پیچ

که بی درد کی ره به درمان بری

بر آنی که بار ِمظالم به حشر

به سر بر از آن عَقبه آسان بری

توانی به سر برد آن جا اگر

به یک دست از این جا دو سندان بری

بسا دستِ حسرت به سر بر زنی

اگر عمر برخود به تاوان بری

مگر ز آتشِ سینه و آبِ سر

دل و دیده گریان و بریان بری

نزاری ز مردانِ حق شرم دار

که با نامِ خود نامِ ایشان بری

ز خود پای ننهاده بیرون هنوز

کجا پی به اسرارِ مردان بری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.