گنجور

شمارهٔ ۱۰۳۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ تو

گر نداری سرِ من خونِ و گردنِ تو

اندک اندک ز سرم دستِ وفا باز مگیر

ورنه مشهور کنم رسمِ جفا کردنِ تو

دلِ چون مومِ مرا از تفِ هجران مگداز

تا شکایت نکنم از دلِ چون آهنِ تو

رحم کن بر دلِ چون آتشِ من تا نزند

برقِ احداث چنین صاعقه در خرمنِ تو

جز به زاری چو زر و زور ندارم چه کنم

چون درآیم به سرِ پنجۀ شیرافکنِ تو

دُردی درد فرو می‌برم و می‌دانم

که به هرکس نرسد جامِ زلال از دَنِ تو

دستِ من کی به سرِ زلفِ درازِ تو رسد

که صبا هم به ادب گردد پیرامن تو

زهره خواهد که به گیسویِ معنبر هر روز

خاکِ آن کوی بروبد که بود مسکنِ تو

هر سحر تازه حیاتی به نزاری بخشد

هر نسیمی که برد باد ز پیراهن تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام