گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

شمارهٔ ۱۰۳۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ تو

بی‌خبرم ز خود ولی با خبرم ز حالِ تو

جانِ به لب رسیده را در قدمِ صبا کشم

گربه من آورد شبی مژدۀ اتّصالِ تو

مهرِ تو بر که افکنم بوی تو از که بشنوم

هم به خیالِ رویِ تو کیست دگر همالِ تو

یار به هیچ داستان نیست به اعتبارِ من

سرو به هیچ بوستان نیست به اعتدالِ تو

آیتِ صبحِ قدرتی پرتوِ نورِ عزّتی

عقل از آن نمی‌رسد در صفتِ کمالِ تو

عینِ صفا کجا بدی در دلِ مهربان من

گرنه ز مهرِ آسمان فیض دهد جمالِ تو

گردن صد هزار دل قیدِ جمال کرده‌اند

حلقۀ دام زلفِ تو دانۀ دام خالِ تو

جز به نسیمِ وصلِ تو نیست امیدِ زندگی

واسطۀ حیات شد رایحۀ شمالِ تو

شیفتگی و بی‌خودی چون نکنم که عقلِ من

تا بچشد جرعه‌ ای نیست شد از زلالِ تو

بس که به روزگارها قصّه تو نزاریا

نقل سفینه‌ها کنند از پی انتقالِ تو



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.