حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست
آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست
از پیشگاه عشق مثالی رسیده است
جستم ز عقل چاره به جز امتثال نیست
دل دادهایم و سر به کمندت نهادهایم
سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
سرتاسر جهان همه دشمن اگر بود
ما را به غیر دوست کسی در خیال نیست
با زلف و خال عاریتی دل همیبرد
دنیا عجوزهایست که او را جمال نیست
این یار پنجروزه غم آرد نشاط او
دل با کسی سپار که او را زوال نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات و حالات عاشقانه خود میپردازد. او میگوید که در جایی که محبت و بخشش خداوند وجود دارد، نیازی به درخواست و سوال نیست. عشق حقیقی به او چنان است که دیگر عقل از تدبیر عاجز است و باید فقط تسلیم باشد. شاعر از محبت و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید و اظهار میکند که در دل و سر خود به غیر از عشق معشوق هیچ چیز را نمیپسندد. با اشاره به فانی بودن دنیا و زیباییهای آن، او به عدم ثبات عشقهای دنیوی اشاره میکند و بر لزوم اعتماد به عشق پایدار که از دنیای فانی فراتر است، تأکید میکند.
هوش مصنوعی: در جایی که بخشش و کرم او وجود دارد، نیازی به توضیح خواستهها و بیان وضعیت نیست؛ زیرا آنجا دیگر جای پرسش نیست.
هوش مصنوعی: از عشق پیغامی به من رسیده است و من از عقل چارهای جز پیروی از آن ندارم.
هوش مصنوعی: ما دل خود را به عشق تو سپردهایم و سرمان را در دام تو انداختهایم. دل ما هیچ کدری و ناخوشی ندارد و سرمان نیز از تو کمی آرامش دارد.
هوش مصنوعی: اگر چه در تمام جهان همه دشمنان ما باشند، اما در دل ما هیچ تصویری جز دوستی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: عشق و زیباییای که در دنیا وجود دارد، موقتی و فریبنده است. دنیا همچون پیرزنی است که زرق و برقهای ظاهری دارد، اما واقعاً جذابیتی ندارد و دل را از ما میرباید.
هوش مصنوعی: این دوست که به زیباییهایش شادمانی میآورد، تنها برای مدت کوتاهی در زندگی ماست. بنابراین، دل خود را به کسی بسپار که دائمی و پایدار باشد و هرگز رفتنی نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیست
ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست
گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ما
ما را بغیر ازین سخنی در خیال نیست
گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل
[...]
گفتم بدل که غم مخور اندر جهان بسی
هر چند نظم حال تو بی اختلال نیست
از فیض لطف او مکن امید منقطع
گر دولتی قرین تو گردد محال نیست
کز کارگاه غیب بسی میشود پدید
[...]
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
وز روزگار بهره به جز از ملال نیست
نقش سه شش طلب مکن از کعبتین دهر
کین نقش پنج روزه برون از خیال نیست
چون منصب بزرگی و چون جاه و ملک و مال
[...]
گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیست
غیر از خیال روی توام در خیال نیست
آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گوی
ای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست
تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخور
[...]
هرچند خون عاشق بیدل حلال نیست
در خون من گرفت به آن خردسال نیست
حسنش امان یک نگهم بیشتر نداد
در حسن آدمی کش او اعتدال نیست
دی وقت راندن من از آن بزم بود مست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.