گنجور

 
اوحدی

هم خانه‌ایم، روی گرفتن حلال نیست

ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست

گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما

ما را به غیر ازین،  سخنی در خیال نیست

گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل

خود معترف شود که درو این کمال نیست

در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دری

با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست

مشکل در آن که وصل تو ممکن نمی‌شود

ورنه به ممکنات رسیدن محال نیست

لال‌اند عارفان تو از شرح چند و چون

از معرفت خبر نشد آن‌را که لال نیست

پرسیده‌ای که آن‌چه طلب می‌کنی کجاست؟

از من خبر مپرس، که جای سؤال نیست

ای اوحدی، چو این دگران سر دوستی

با دیگری مگوی، که ما را به فال نیست

گر مدعی سماع حدیثت نمی‌کند

دل مرده را سماع نباشد، که حال نیست