گنجور

 
جهان ملک خاتون

گرچه به پای بوس تو ما را مجال نیست

غیر از خیال روی توام در خیال نیست

آیم به سر دوان به سر کوی تو چو گوی

ای نور دیدگان ز منت گر ملال نیست

تا کی خوری تو خون دل عاشقان مخور

زین بس مخور تو خون دلم کاین حلال نیست

چندم به درد شدّت هجران کنی خراب

یارب شب فراق ترا خود زوال نیست

آخر بده زکات جمال و جوانیت

زآن رو که اعتماد به دور جمال نیست

جانم ز درد روز فراقت به جان رسید

آخر فراق را به جهان خود وصال نیست

اندیشه ام بجز شب وصلت نبوده است

جانا به جان دوست که فکری محال نیست

یارب پیام من که رساند بدان نگار

چون باد را به خاک در او مجال نیست

قدی بلند نیست به غایت ز چشم دور

آن سرو ماش قامت بی اعتدال نیست