در همه کون و مکان نیست جز اینم هوسی
که مگر بی هوسی زیست توانم نفسی
شعلهها سر زدهام از دل و جان طور صفت
موسیای نیست دریغا که بجوید قبسی
بسته این گمشدگان دیده و گوش، ارنه به راه
کاروانیست نمودار و نواخوان جرسی
راز رندان خرابات مپرسید ز ما
به کسی راز مگویید که گوید به کسی
ما نگفتیم حدیثی که توان گفت و شنید
لیک در خلق ز ما گفت و شنید است بسی
چشمهها نغز و چمن سبز و من آن مرغ که داشت
چشم و دل بر اثر دانه و آب قفسی
من در این دام و تمنای رهایی هیهات
تا ابد صید تو جز قید ندارد هوسی
رشته مگذار ز کف لیک خدا را بگذار
که به مرغان همآواز بر آرم نفسی
گر پناهی دهدم دوست عجب نیست نشاط
ناگزیر است می از دردی و گلشن ز خسی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به حس ناامیدی و longing (تمنا) در زندگی میپردازد. شاعر از اشتیاق و آرزوی رسیدن به یک حالت بینیازی سخن میگوید و اینکه چگونه در زندگی نمیتواند بدون این هوس زندگی کند. او خود را در دامی میبیند که به خاطر عشق و تمنا به دیگری گرفتار شده است. همچنین، شاعر به راز و رمزهای زندگی و دشواریهای بیان آن اشاره میکند و میگوید که بهتر است رازها با هرکسی درمیان گذاشته نشود. او در نهایت از نیاز به آزادی و رهایی سخن میگوید و بیان میکند که حتی در سختیها نیز به دنبال امید و نشاط است.
هوش مصنوعی: در هر مکان و زمانی چیزی جز این آرزو وجود ندارد؛ مگر اینکه بیهیچ آرزویی بتوانم نفس بکشم.
هوش مصنوعی: من از عمق دل و جانم شعلههایی به وجود آوردهام، ولی دریغ که مانند موسی (نبی) شعلهای یافت نمیشود که مرا روشنی بخشد.
هوش مصنوعی: این افراد گم شده، چشمان و گوشهایشان بسته است وگرنه راه کاروان به وضوح دیده میشود و صدای خوشی در فضا پیچیده است.
هوش مصنوعی: از ما دربارهٔ اسرار و رازهای دلسوختگان و خراباتیها نپرسید؛ زیرا به کسی که رازها را میگوید، نمیتوان اعتماد کرد.
هوش مصنوعی: ما چیزی نگفتیم که قدرت بیان و شنیدنش را داشته باشیم، اما مردم از ما بسیار گفتند و شنیدند.
هوش مصنوعی: چشمههای زیبا و چمنهای سرسبز وجود دارند و من مانند پرندهای هستم که چشم و دلش به دنبال دانه و آب است و در قفسی گرفتار شدهام.
هوش مصنوعی: من در این دام و انتظار آزادی، هرگز نمیتوانم از تو فرار کنم. تا ابد در این قید، تنها آرزوی من تو هستی و هیچ چیز دیگری نیست.
هوش مصنوعی: دست از کار مفید بر نمیدار، اما به خدا اجازه بده که با پرندگان مشابه خودم هم صدا شوم و نفسی تازه کنم.
هوش مصنوعی: اگر به دوستم پناهی بدهم، تعجبی ندارد؛ چرا که سرزندگی و شادی از دردی که دارم و همچنین از گلشن و زیبایی دور و اطرافم، خود به خود میآمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی
که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
همه را زاد به یک دفعه، نه پیش و نه پسی
نه ورا قابلهای بود و نه فریادرسی
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهم
چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟
در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی
[...]
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش
گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم
[...]
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
ای که انصافِ دلِ سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برود
[...]
کس ندارم که پیامی برد از من به کسی
چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی
بر کسی شیفته ام باز من خام طمع
که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی
از منش یاد نمی آید و خود می داند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.