گنجور

 
نشاط اصفهانی

ترسم از چشم بد خلق رسد بر تو گزندی

گو بسازند نقابی و بسوزند سپندی

ما نه خود لایق تیریم و نه شایسته‌ی بندی

ور نه آن ابرو و آن طره کمان است و کمندی

لاف قوت مزن ای خواجه که از ما نخرد کس

جز دل خسته درین رسته و جز جان نژندی

لاف خصمی به منت هست دریغا ز مصافی

تا بیازیم سنانی و بتازیم سمندی

بند بر لب نه و بگذر ز من ای یار خردمند

من که صد بند گسستم نپذیرم ز تو پندی

مصلحت خوی ز دوران نبرد کار بسامان

راحت آن یافت که اندیشه نبودش ز گزندی

هم نشاط از تو و هم غم چه غم ار شاد نباشم

به جهان خرم از آنم که چنانم تو پسندی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
یغمای جندقی

زاهدم می دهد از سلسله زلف تو پندی

کاش می داشتم از سلسله زلف تو بندی

سر به پای تو تن انداخت برانگیز سمندی

تن به فتراک تو سر داد بینداز کمندی

گرچه بی پرده خوشی روی فرو پوش که ترسم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
صغیر اصفهانی

گر نوازی ز کرم یا که کشی یا که به بندی

ما پسندیم بخود آنچه تو بر ما به پسندی

میبری هر که دلی دارد و خواهی دل دیگر

آخر ای ترک پی غارت دل تا کی و چندی

گردن هر که به بینی به کمند است فلکرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه