گنجور

 
نشاط اصفهانی
 

ز ما گمگشتگان پرسید از آن کوی

سراغ تشنگان جویید از جوی

میی بی غش، بتی دلکش، دلی خوش

لب ساقی، لب ساغر، لب جوی

فسونگر نو گلی، جزعی نظر باز

زبان دان بلبلی، لعلی سخنگوی

دگر از هر چه گویی، لب فروبند

دگر از هر چه جویی، دل فروشوی

و گر زین جمله جز غم حاصلت نیست

نشاط آسا دل دیوانه ای جوی

در ویرانه ی دل کوب و زانجا

سراغ بیدلان می پرس و میپوی

سری پر فتنه و کاری خطرناک

دلی بی باک و یاری مصلحت جوی

نشاط از یمن خاک پای خسرو

که آراید ملک زان لب فلک روی

از این صحرا مگر بیرون کشی رخت

ازین میدان مگر بیرون بری گوی