گنجور

 
نظیری نیشابوری

پیش بنشین ساغری بستان و طبع آزاد کن

وین پرستاران معنی را، به گفتی شاد کن

تخته تعلیم گردون بین و نقش در همش

خنده چون شاگرد زیرک طبع بر استاد کن

این رقم زشتست طرح تازه ای بر صفحه کش

وین بنا سستست قصر قایمی بنیاد کن

ابر ساقی از هوای سرو بر بستان گریست

عندلیبا گل گریبان می درد فریاد کن

عاقبت چون جای ما خاکست کار آب به

گل کز آتش می گدازد تکیه گو بر باد کن

در نمازم دل ز مخموری به صد جا می رود

قبله گم شد محتسب میخانه را آباد کن

چشم مستت شب به معبدها خرابی می کند

پارسایان را به می خوردن مبارکباد کن

گر نویسم شکوه می ترسم که نشناسی مرا

آن که از حالش نکردی یاد هرگز، یاد کن

شکر این دولت که دوران بر مراد حسن تست

باده در جام «نظیری » تا خط بغداد کن