گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

خیر مقدم ای بشیر عاشقان شاد آمدی

گوئیا از پیش آن نورسته شمشاد آمدی

چون سحرگاه از هوای دوستان در بوستان

دین و دل بر باد می دادم توام یاد آمدی

نکهت خلد برین می آید از انفاس تو

تاز شادروان آن ور پریزاد آمدی

شاد کن ما را و پیغام دل غمگین بیار

گر ز چین زلف بت رویان نوشاد آمدی

آنهمه فریاد کردم تا بفریادم رسی

چون فغان کردم ز فریادم بفریاد آمدی

گرچه هر عهدی که با من کرده بودی باد بود

جان فدا بادت که خرم رفتی و شاد آمدی

نوبتی دیگر چه باشد گر برنجانی عنان

گرنه چون آنسرو سیمین از من آزاد آمدی

وقت کارست این زمان گر زانک کاری می کنی

بر سر کوی دلارامم گذاری می کنی

آخر ای پیک صبا یک ره دلم را شاد کن

وز ره چاکر نوازی روی در بغداد کن

ماجرای آب چشمم بر لب شط باز ران

وز دل بازاریم در سوق سلطان یاد کن

چون گذارت بر حدود قصر شیرین اوفتد

وصف سیلاب سرشک دیده ی فرهاد کن

زلف خوبان گیر و دست از دسته ی ریحان بدار

قد ترکان بین و ترک قامت شمشاد کن

بیدلی شوریده را پیغام دلبر باز گوی

بنده ئی دلخسته را از بند غم آزاد کن

گر ز احوال دل ویران ما داری خبر

در چنان معموره یاد این خراب آباد کن

تا بخواهد از فلک داد دل غمگین من

روی در درگاه سلطان جهان دلشاد کن

مهد اعلی خدر اعظم داور دور زمان

دُر درج سلطنت خورشید برج ایلخان

نعل شبرنگش نگر اکلیل جوزا آمده

خاک پایش سرمه ی چشم ثریا آمده

در ضیافت خانه ی احسان او خورشید و ماه

کاسه ی زرین و صحنی سیم سیما آمده

طارم نه روزن علوی که خوانندش سپهر

بر در ایوان قدرش طاق خضرا آمده

مهره ی شش گوشه ی سفلی که خوانندش زمین

در خم چوگان حکمش گوی غبرا آمده

خاطرش تا سایه بر کار نجوم انداخته

آبروی چشمه ی خورشید پیدا آمده

زاب تیغ گوهر افروز سپاهش در نبرد

سیل خون در چشم گوهرپاش دریا آمده

در ریاض مدحتش کلک سهی بالای من

نغمه ساز بزم گل رویان بالا آمده

آنک بوسد ماه رویش خسرو خاورزمین

ظل یزدان عصمت حق صفوت دنیا و دین

از سم که پیرکش بین اختر افسر ساخته

وز رکابش آسمان طوق دو پیکر ساخته

زرگران رسته ی بازار شهرستان صنع

مهچه ی خرگاهش از خورشید انور ساخته

چرخ زرین گوی کز صنعت گران خاص اوست

گوی زرین بهر بغتاقش زاختر ساخته

ساقیان بزمگاه سد ره هنگام صبوح

در هوای مجلسش از دیده ساغر ساخته

تیر کو را منشی دیوان اعلی می نهند

نسخه ی القاب او فهرست دفتر ساخته

از غبار مرکبش کحّال کحلی پوش چرخ

توتیای دیده ی ماه منوّر ساخته

چون بگلگون برنشیند عقل گوید بنگر بد

آفتاب از ماه نو نعل تکاور ساخته

مرغ فکرت کی بشادروان ادراکش رسد

بحر خاطر کی بکنه گوهر پاکش رسد

ای گدای درگهت سلطان چرخ چنبری

سبزه زاری از ریاضت گلشن نیلوفری

چرخ توسن در برت گیتی نوردی نوبتی

شمس انور در رهت مشعل فروزی خاوری

گر کنیز خویش خوانی دختران نعش را

قطب گردونشان نیارد برد نام شوهری

چون بخورشیدت کنم نسبت که از فرط جلال

معجرت دارد شرف بر طیلسان مشتری

همتت را سر بافسر کی فرود آید از آنک

پایه ی تختت کند بر فرق فرقد افسری

گر سلیمان زنده گشتی از کمال کبریا

شاید ار سر بر خط حکمت نهد دیو و پری

چشمه ی خورشید را بی خاک پایت آب نیست

پیش ماه رایتت شمع فلک را تاب نیست

ای درت درالسلام قدسیان من کل باب

تیغ حکمت در جهان سلطنت مالک رقاب

صبح سازد خیمه ی قدر ترا سیمین عمود

مهر تابد خرگاه جاه ترا زرین طناب

آسمان کز هفت کشور بر سر آمد ساختست

در بیان کبریایت نسخه ئی در هفت باب

کی توانستی که بر بام تو روزی بگذرد

گر نبودی از کنیزان سرایت آفتاب

ورنگشتی حرز بازوی کواکب نام تو

چون توانستی شکستن قلب اهریمن شهاب

گر قصب را حامی رای تو گیرد در پناه

تا جهان باشد برو غالب نیاید ماهتاب

چرخ سرکش چون جنیبت دار تست از بهر آن

نقره ی خنگت راز ماه نو کند زرین رکاب

مریم عهدی و عیسی مهد اعلی خواندت

وز عزیزی یوسف مصری زلیخا خواندت

خان اردوی سپهرت بنده ی یاساق باد

بوسه گاه اخترانت کوکب بشماق باد

بارگاه کسری ار در هفت کشور طاق بود

طاق ایوان تو جفت طارم شش طاق بود

چون شه قفچاق و کشمیرت گدای درگهند

جوش جیشت از در کشمیر تاقفچاق باد

همچو نابینا بنور چشم و مستسقی بآب

چرخ سرگردان بخاک درگهت مشتاق باد

توسنت را چون علیق از مرغزار علوی است

پایه ی اعلی خصم سرگشت معلاق باد

تا بود بغتاق پوش چرخ اخضر آفتاب

آفتاب انورت در سایه ی بغطاق باد

تیغ حکمت را که از مه تا بماهی جاری است

گوهر رخشنده ی خورشید بر برچاق باد

هیچ سربی طوق فرمان تو در گردن مباد

بی چراغ دولتت شمع فلک روشن مباد