گنجور

 
نظیری نیشابوری

نه مراست حسن خصلی به عیار سربلندان

نه خوش آمدی موافق به مذاق خودپسندان

به خیال نقش و رنگم ز دو دیده خواب برده

خم ابروی نگارین چو شب نگاربندان

به تک و دو اندرین ره نرسم به گرد مردی

که بر اسب چوب تازم پی بادپا سمندان

به چراغ تیره بختان دم خسته می فروشم

که ز ناکسی نیرزم به فروغ ارجمندان

به هوس پزیم سودا من و آهوی خطایی

به خطا فرو نیاید سر عنبرین کمندان

دل سوگوار ما را بت شوخ و شنگ باید

می تلخ تر مناسب به مزاج دردمندان

به کسی نشین «نظیری » که به نیش نوش بخشد

چه تمتع و حلاوت ز حدیث بی گزندان