گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

از فراق یار ناخشنود خویش

روی در نابود بینم بود خویش

بس که در سودا به شوق افتاده ام

از زیان خود ندانم سود خویش

خوبی او شد پدید از چشم من

سوختم بر آتش خود عود خویش

گر برآید از نمد آیینه ام

زشتی خویشم کند مردود خویش

از خطایم مغز جانم سوخته

سخت می ترسم ز آه و دود خویش

خاک معبدها رسانیدم به آب

از رخ زرد زمین فرسود خویش

وز گنهکاری ندیدم هیچگه

برکنار این فرق خاک آلود خویش

زنده زان مانم که یابم بوی وصل

از فراق عاقبت محمود خویش

روز فیروزی «نظیری » در پی است

دیده ام در اختر مسعود خویش