گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

هرجا که بود روز خوش و روزگار خوش

آمد به این دیار که باد این دیار خوش

هر جنس خوش که ابر و زمین صرفه کرده بود

شد صرف این بهار که باد این بهار خوش

دارم درین دیار مغان شیوه دلبری

بی خود خوش و میانه خوش و هوشیار خوش

چون پیک نوبهار درآید به بوستان

از در درآید و کشمکش در کنار خوش

دستار افکند خم کاکل پراکند

کاین است وضع صحبت و زینسان نگار خوش

شاد و شکفته مطرب و ساغر طلب کند

یک سو نهد حجاب و درآید به کار خوش

هرگه کند شتاب به رفتن که دیر شد

تسکین دهم دلش که سکون و قرار خوش

تا دم زند که روز چه رفت وز هفته چند

نگذارمش شمار، که نبود شمار خوش

او در وداع و من به جزع کز می و بهار

رطلی سه چار مانده و روزی سه چار خوش

ساغر کنم لبالب و گویم سبک بنوش

در موسم بهار نباشد خمار خوش

چندان که گویمش گذران است عمر باش

گوید صبا روانه به و گل سوار خوش

کاری به لابه پیش «نظیری » نمی رود

باشد به او گذاشتن اختیار خوش