گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

و هُوَ فخر العارفین و زین الواصلین، کهف الحاج حاجی محمدحسن خلف الصدق مجتهد الزمن حاجی محمد حسن قزوینی. و آن جناب در زمان شباب از علوم معقول و منقول کامیاب و به حکم ذوق فطری از طلب عز و جاه دنیوی گذشته طالب صحبت عارفان باللّه گشته، به خدمت جمعی از اکابر طریق و اماجد اهل تحقیق رسیده، کامش حاصل نگردیده. مدتها به مسافرت و ریاضت راضی و به سیر انوار و اطوار قلبیه دل خوش کرده بود. تاعاقبت الامر به خدمت حضرت الموحدین حاجی میرزا ابوالقاسم شیرازی مستفیض شد. دست ارادت به دامان تولایش زده اقتباس انوار ذوق و حال و اکتساب اطوار کمال از مشکوة جمعیت حضور موفورالسرور آن جناب نمود و عیون سر بر مشاهدهٔ شواهد حقایق و معارف توحید وجودی و شهودی گشود. از اضطراب و انقلاب آرام گرفته و ازموانع و علایق عقلیه روی دل تافته، سالی چند پریشان و در ایران و هندوستان مصاحب درویشان بود. بعد به شیراز مراجعت نمود. چندگاه دیگر نیز در خدمت آن بزرگوار مستفیض می‌بود تا آنکه آن جناب رحلت فرمود. بعد از چندی والد ایشان وفات یافته و به استدعای جمعی به امامت و وعظ و افادهٔ کمالات مشغول شدند. اکنون اهل ظاهر و باطن هر دو را مراد و از غایت کمال و اخلاق با همه‌اش وداد است.

نظم

بهار عالم حسنش دل و جان زنده می‌دارد

به رنگ اصحاب صورت رابه بوارباب معنی را

آن جناب رادر فن شعر نیز پایه‌ای عالی است و به غیر قصاید پنج شش مثنوی در سلک نظم کشیده. مثنوی الهی نامه و مثنوی شترنامه و مهر و ماه، وامق و عذرا و وصف الحال و غیره. قطع نظر از مطالب عالیه نهایت فصاحت و بلاغت دارد. غرض، وجود شریفش مربی اصحاب و ذات خجسته‌اش مفرح احباب. در دیدهٔ حق بین شاهدش مشهود و موجدش موجود. لوح ضمیرش بی نقش و نگار وجان منیرش مستغرق نقش و نگار است. فقیر را خدمتش مکرر دست داده وصحبتش ابواب فیوضات بر روی دل گشاده. بعضی از اشعار آن جناب قلمی می‌شود:

مِنْمثنوی شترنامه فی المناجات

تا که نشان از دل و ازدلبر است

نام خدا زینت هردفتر است

حاکم احکام قضا و قدر

مبدع اطباق جنان و سقر

مطلع انوار حدوث و قدم

مقطع اطوار وجود و عدم

پا چو بر او رنگ تقدس زده

خیمه بر آفاق و بر انفس زده

کرده پدید از عدم اشباح را

داده به اشباح ره ارواح را

روح مجرد متجسد شده

واحد بی چون متعددشده

ای درِ تو مقصد ومقصود ما

وی رخِ تو شاهد و مشهود ما

نقد غمت مایهٔ هر شادیی

بندگیت به ز هر آزادیی

نیست کسی جز تو هوادار ما

مونس ما، یاور ما، یار ما

لطف تو کام دل ناکام ماست

ساقی ما، بادهٔ ما، جام ماست

جلوهٔ تو بادهٔ گلرنگ ماست

مطرب ما نغمهٔ ما چنگ ماست

کوی تو بزم دل شیدایِ ماست

مسکن ما منزل ما جای ماست

عشق تومکنونِ ضمیر من است

خاکِ سرایِ تو سریرِ من است

ای غمت از شادی احباب به

درد تو از داروی اصحاب به

کوه غمت سینهٔ سینای من

روشنی دیدهٔ بینای من

باز دلم عاشقی از سرگرفت

تا که دگر پرده ز رخ برگرفت

باز دلم بی خودی آغاز کرد

تا که دگر بند قبا باز کرد

چشم سیاه که دگر مست شد

کاین دل شوریده سر از دست شد

رایت حسن که نمودار شد

کاین دل سودازده از کار شد

ای دلم از غیر تو پرداخته

چند جفا با من دل باخته

خیز شتربان که دمید آفتاب

وقت رحیل است نه هنگام خواب

تا نگری از همه وامانده‌ای

قافله رفته است و به جا مانده‌‌ای

خیز و نوای حُدی آغازکن

مست شدم زمزمه‌ای سازکن

خیز شتربان که منِ ناتوان

می‌شوم اینک ز پیِ دل روان

تا دل سرگشته کجا روکند

تا به که این شیفته جان خو کند

می‌رود و می‌بردم سویِ دوست

تا کشدم در خمِ گیسوی دوست

دل شده را صبر وشکیب از کجاست

تاب صبوری ز حبیب از کجاست

عقل کجا عشق و جنون از کجا

عشق کجا صبر و سکون از کجا

خیز بیار آن شتر بردبار

تا کشدم رخت سوی کوی یار

رخت به سر منزلِ سَلْمی کشم

تا ز ثری سر به ثریا کشم

منزل سلمی ز کجا من کجا

خیمهٔ لیلی ز کجا من کجا

گر من و دل بر در او جاکنیم

دیگرا زین به چه تمنا کنیم

هرچه به من غمزهٔ او می‌کند

چون نگرم نیک نکو می‌کند

شرط وفا نیست شکایت زدوست

کانچه نکو می‌کند آن هم نکوست

ای که دلم بردی و تن کاستی

کرد غمت آنچه تو می‌خواستی

حکایت ترغیب و دلالت شیخ کبیر سائل را به عشق به جهت رفع افسردگی

رفت یکی در بر شیخ کبیر

کز کرم ای شیخ مرا دست گیر

ذوق و طرب نیست در آب و گلم

درد طلب نیست به جان و دلم

بستهٔ قید تن افسرده‌ام

غمزده و خسته و دل مرده‌ام

راهبرم شو به سوی کبریا

چون تو نه‌ای در پی کبر و ریا

شیخ بدو گفت که ای بینوا

درد تو جز عشق ندارد دوا

میل دلت گر به سوی سادگی است

عاشقیت مایهٔ آزادگی است

رفت دل آزرده و افسرده جان

جست بتی غیرت سروچمان

چشم چو بر روی چو ماهش فکند

دل به خم زلف سیاهش فکند

آتش عشق صنم دلستان

شعله کشید از دل آن خسته جان

شد دل افسردهٔ او شعله‌ور

ز آتش سودای بت سیم بر

ناله برآورد و فغان ساز کرد

عاشقی و بی خودی آغاز کرد

تن به سبک روحی و تسلیم داد

دل به جگر خواری و زاری نهاد

رست ز هر نشأ که پایان بدش

خورد همان باده که شایان بدش

جست از آن قید که اقرار داشت

رفت در آن بزم که انکار داشت

خیز شتربان که بشد قافله

ما و تو ماندیم درین مرحله

قافلهٔ عشق به منزل رسید

کشتی عشاق به ساحل رسید

هر که ازین قافله غافل شود

همچو من دل شده بیدل شود

نغمهٔعشق است که آرد شغب

بادهٔ حسن است که آرد طرب

ساقی سکر است که هستی رباست

ساغر وجد است که مستی فزاست

وحدت ذات است که بی ابتداست

کثرت اسم است که بی منتهاست

نخوت هستی است که آرد غرور

همت مستی است که آرد حضور

سر به دری نه که دهد افسرش

همت دربان بلند اخترش

عشق و تحیر چو به دل جا گرفت

عقل و تدبر ره صحرا گرفت

دل شده را بزم و بساطی نماند

صبر و سکون عیش و نشاطی نماند

من کیم آن راحله گم گشته‌ای

دیده به خوناب دل آغشته‌ای

خیز شتربان که ز افسانه‌ام

سوخت به حالم دل دیوانه‌ام

عاشق دل سوخته دیوانه شد

ترک خرد گفت و به میخانه شد

سلسله زان زلف دو تا بایدم

ورنه بسی سلسله‌ها بایدم

ای زده بر خرمن صبر آتشم

سوزم و زین آتش سوزان خوشم

خیز شتربان که شترهای مست

سر نشناسند ز پا، پا ز دست

شیفته جانی که گرفتار اوست

آرزوی او همه دیدار اوست

هرگز ازین دهکده مردی نخاست

اهل دلی صاحب دردی نخاست

ایضاً و له فی النّصیحة و الموعظة لعلماء السوء و الطّاعنین

ای که نداری خبر از حال من

طعن زنی از چه بر افعال من

این همه طعن از ره کین می‌زنی

طعن بر ارباب یقین می‌زنی

رو ز پی تقوی و سالوس باش

نام طلب صاحب ناموس باش

نیستیی مزبله چون بدرجوی

پوش یکی خرقه و شو صدر جوی

هیچ مترس احمق و ابله پرست

چون تو درین دهکده گمره پرست

خار بلا در ره ابرار باش

خاک جفا بر سر احرار باش

دام تو بس در طلب عیش و نوش

خرقه و سجاده که داری به دوش

موسی و فرعون به مهد همند

احمد و بوجهل به عهد همند

مار هم و مهرهٔ هم دیگراند

زهر هم و زهرهٔ هم دیگرند

خصم هم و دوش به دوش هم‌اند

ضد هم و گوش به گوش هم‌اند

باعث نقص هم و تکمیل هم

موجب رفع هم و تبدیل هم

دعوی و دانش ضد یکدیگرند

در بر آن قوم که دانشورند

دانش اگر بهر بصیرت بود

تبصرهٔ صورت و سیرت بود

ورنه پی دعوت دعویست او

خصم ورع دشمن تقویست او

گر نبود دل به سخن مایلت

پر شود از علم لدنی دلت

لب نگشایی و نگویی سخن

تا چو حسینی رهی از ما و من

و له قُدِّسَ سِرُّهُ العزیز فی مثنوی وامق و عذرا

ای به نامت افتتاح نامه‌ها

وی به یادت گرمی هنگامه‌ها

نام تو دیباچهٔ دیوان عشق

یاد تو سرمایهٔ دکان عشق

کار زاهد ذکر و ذکر نام تو

جان عاشق مست و مست جام تو

نام جو از نام تو بی حاصلان

کام جو از جام تو صاحبدلان

چون مه روی تو بزم افروز شد

و آفتاب حسنت اختر سوز شد

زان فروغی تافت بر ملک ملک

زین شعاعی ریخت بر فلک فلک

شد ملک همچون فلک جویای تو

شد فلک همچون ملک شیدای تو

نه فلک داند ملک حیران کیست

نه ملک داند فلک ایوان کیست

ای فروزان آفاب فاش غیب

عاشقان را سر برون آور ز جیب

ای دل آرا شاهد مشکین نقاب

جلوه کن بر تیره روزان بی حجاب

یک تجلی کن ز روی دل نواز

یک گره بگشا ز گیسوی دراز

پس جهانی را به خون آغشته بین

عالمی را واله وسرگشته بین

ای خدا ای بی پناهان را پناه

ره نمای عاشق گم کرده راه

ره نمی‌دانیم بنما راه مان

نیستیم آگاه کن آگاه‌مان

ناتوانی بنگر و حیرانیم

بینوایی بین و سرگردانیم

عاشقی بنگر که با جانم چه کرد

دیده بنگر تا به دامانم چه کرد

نیم جانی را به زخمی یاد کن

ناتوانی را ز بند آزاد کن

خوش دل آن بیدل که مفتونش کنی

تا رخ از خونابه گلگونش کنی

سرخوش آن عاشق که در خونش کشی

تا زدام عقل بیرونش کشی

ای به هر سوزی ترا ساز دگر

وی به هر سازی ترا رازی دگر

نغمه‌‌ای در هر خم تاریت هست

نوگلی در هر بن خاریت هست

در دو گیتی هرچه هست آیات تست

جمله اسماء و صفات ذات تست

أَنْتَ کالشَّمس وَ نَحْنُ کالغَمامِ

أَنْتَ کالْبَدْرِ وَنَحْنُ کالظَّلامِ

أَنتَ کالْبَحْرِ وَنَحْنُ کالزِّبَدْ

أَنْتَ کالرُّوْحٍ وَ نَحْنُ کالْجَسَدْ

نی تو چون بحری و ما چون قطره‌ایم

نی تو چون مهری و ما چون ذرّه‌ایم

قطره با دریا کجا هم سنگ شد

ذره با خورشید کی هم رنگ شد

از عدم ز الطاف بی اندازه‌ام

می‌دهی هر دم وجود تازه‌ام

در عدم بودیم چون گنجی نهان

جز تو کس آگه نه زان گنج گران

حیله‌ها و مکرها بردی به کار

تا که گشت آن گنج پنهان آشکار

سکّهٔ هستی به نام ما زدی

سنگ ناکامی به جام ما زدی

ساختی رسوای خاص و عام‌مان

بینوا و خسته و ناکام‌مان

تخم غفلت در دل ما کاشتی

خاک غم بر فرق ما انباشتی

زهر غم در ساغر ما ریختی

سرنگون ما را ز دار آویختی

تا گدازیم از شرار دوریت

جان سپاریم از غم مهجوریت

تا برافشانیم دست از بود خویش

بر مراد یار خشم آلود خویش

مرحبا ای مقصد و مقصود ما

مرحبا ای شاهد و مشهود ما

یَا مُنِیْرَ الْخَدِّ یا بَدْرَ التَّمام

یا مُضِیءُ الْوَجْهِ یا شَمْسَ الضَّلام

اِسْقِنی کأَساً وَجُدْلِی بالْوِصالِ

یا کَرِیْماً ذُو الْعَطَایَا و النَّوال

مرحبا ای عشق بیرون تاخته

زهد و تقوی در خلاب انداخته

عشق ورندی مستی و حال آورند

زهد و تقوی هستی و قال آورند

کار زاهد ور دو ذکر و قیل و قال

جان عاشق غرق بحر ذوالجلال

عشق جوی و عشق گوی عشق خواه

تا ابد اینت بس است ای مرد راه

مرحبا ای عشق شرکت سوخته

عاشقان را اتحاد آموخته

مرحبا ای برق ظلمت سوز ما

روشنی بخش شب پیروز ما

آتش تست آنکه در دل جوش زد

جوشش تست آنکه راه هوش زد

عشق چون آرد تجلی در صفات

تا صفات آگه شوند از نور ذات

عقل گو غافل مشو ز آیات عشق

تا توانی دید نور ذات عشق

عشق مستغنی است ز اوصاف کمال

وصف عقل است آنچه آید در مقال

کار عشق آری و رای کارهاست

نقل عقل است آنکه در بازارهاست

ای برون از دانش ارباب هوش

وی فزون از بینش اهل سروش

تو برون از وهم و وهم اندر تو گم

تو فزون از فهم اندر تو گم

لامکانی و مکانی بی تو نیست

بی نشانی و نشانی بی تونیست

روح را در جسم منزل داده‌ای

بحر را مسکن به ساحل داده‌‌ای

لامکان رادر مکان آورده‌ای

بی نشان را در نشان آورده‌ای

آنکه فهم او بماند در صفات

با صفت قانع شود از حسن ذات

آنکه فهم او گذشت از هر صفت

زیبد ار خوانیش کامل معرفت

اوست در دانش بسی کامل عیار

لیک دانش را به بینش نیست کار

دانشی کز بینش آید در وجود‌

آن نباشد دانش آن باشد شهود

و له ایضاً مِنْمثنوی مهر و ماه فی التوحید

جمال حق که بودش نور باهر

چو ظاهر گشت نورش در مظاهر

ز صورت نقش گوناگون گرو کرد

بر آنها جمله جان را پیشرو کرد

عیان گشت از رخ اعیان جمالش

گرفت آفاق را صیت جلالش

یکی گشت آسمان دیگر زمین شد

یکی پست آن دگر بالانشین شد

حضوری شد یکی دیگر حصولی

اصولی شد یکی دیگر وصولی

یکی بی حد شد آن دیگر محدد

یکی مطلق شد آن دیگر مقیّد

جز او نبود تجلی ساز کرده

درون پرده و بیرون پرده

گهی از صورت آدم عیان شد

گهی در قالب حوا نهان شد

گهی ساقی و گه ساغر می

گهی مطرب شد و گه نغمهٔ نی

هم او ایوان هم او بنا هم او خشت

هم او دهقان هم او صحراهم او کشت

جنون فرمای هر دیوانه‌ای اوست

خرد بخشای هر فرزانه‌ای اوست

به هر میخانه‌ای او باده نوش است

به هر کاشانه‌ای او خرقه پوش است

نه در مسجد جز او بینی نه در دیر

نه در خود غیر او یابی نه در غیر

جز او چیزی نه و او در میان نه

ولیکن از میان هم بر کران نه

در مناجات

خداوندا تویی دانای اسرار

ز اسرار نهان ما خبردار

تویی بخشندهٔ ادراک و تمییز

نباشد بر توپنهان اصل هر چیز

ز اصل خویش ما را آگهی ده

زمام جهل مارا کوتهی ده

ز لوح دل بشو نقش خیالات

خیالاتش بدل می‌کن به حالات

چو از کون و مکان بیرونی ای دوست

چو از نام و نشان افزونی ای دوست

ز بزم بی نشانم ده نشانی

به ملک لامکانم ده مکانی

یکی جوید نشان از بی نشانت

یکی داند مکان در لامکانت

برافکن پرده تادانم چه‌ای تو

چراغ محفل افروز که ای تو

فلک را نه سراغ از خاک کویت

زمین را نه نشان از ماه رویت

همه در خاک و خون آغشتهٔ تو

ز پا افتاده و سرگشتهٔ تو

تو خورشیدی بدایع جمله ذرات

تو شخصی جملهٔ ذرات مرآت

کی آیینه بزد در ذات کس راه

کجا از مهر گرددذره آگاه

بدایع هرچه در بالا وپستند

ز جام بادهٔ عشق تو مستند

اگر خاکست اگر افلاک باری

ندارد با کسی غیر تو کاری

ترا زیبد خدایی جاودانه

که هستی در خداوندی یگانه

ترا شاید شهی بر شاه و بنده

که شد هر سر بلندت سرفکنده

چه می‌گویم وجودجمله از تست

همه بود نبود جمله از تست

ایضاً وله فی المناجات

خداوندا نه نفس ونه نفس بود

نه مرغ روح محبوس قفس بود

ز واجب نام و از ممکن نشان نه

حدیثی از زمین و آسمان نه

نه چرخ اجرام علوی را هوادار

نه خاک اجسام سفلی را مددکار

نه با خاک الفتی افلاکیان را

نه با افلاک میلی خاکیان را

نه تقوی و ورع نه زهد وطامات

نه آتش خانه نه کوی خرابات

سلامت جو نه شیخ خرقه پوشی

ملامت کش نه رند باده نوشی

نه زاهد خصم ارباب تصوف

نه واعظ منکر اهل تصرف

نه آن یک کافر و ز اصحاب تقلید

نه این یک مؤمن و ز ارباب توحید

تو بودی و ز تویی ذاتت مبرا

ز کثرت عاری از وحدت معرا

نخست آن ذات نامحدود سرمد

به حد واحدیت شد محدد

به علم و قدرت و اطلاق تنزیه

مقید شد به وهم اهل تشبیه

بر آن شد قدرتت از پردهٔ غیب

برون آرد جهانی عاری از عیب

نخست آورد بیرون گوهر پاک

وجودش مایهٔ تمییز و ادراک

وزان پس گوهری بی مثل و همتا

ظهورش باعث ابداع اشیاء

نخستین عقل اول گشت نامش

وزو عقل دوم لبریز جامش

بدین سان وه دُرّ آن غواص بی چون

از آن بحر عمیق آورد بیرون

همه ذرات عالم را حقایق

بر ارباب نظر نور حدایق

چو ابداع عقول آمد به انجام

به ایجاد نفوس افزودی انعام

چو ز انفس رخش راندی سوی آفاق

فکندی طرح چار ارکان و نه طاق

چو مرکب راندی از عالی به سافل

به سافل بست کلکت نقش آفل

نشان بر بی نشان برقع بینداخت

مکان در لامکان رایت برافراخت

پدید آمد یکی میل اندر آغاز

که جفتی را به جفتی سازد انباز

زمین شد جلوه فرما آسمان هم

من و ما گشت و پیدا این و آن هم

ز ترتیب فصول چارگانه

زمین شد مزرع شخص زمانه

یکی زاهد یکی میخواره نامش

یکی ساغر یکی سجاده دامش

یکی شیخ و یکی مرشد خطابش

یکی لاف و یکی دعوی حجابش

فی صفت العشق

ز بحر عشق عالم را نمی‌دان

ز نفخ عشق آدم رادمی دان

دمی زان نفخه را آدم بود دام

نمی زان لجه را عالم بود نام

طلسم آن چه بوده است آب و گلها

چه باشد ساغر این جان و دلها

ز سرّ عشق حرفی در میان نیست

نشانی در جهان زین بی نشان نیست

هم آغازش بجز افروختن نیست

هم انجامش بغیراز سوختن نیست

همه عشق است و بس درچشم بینا

ز موسی تا عصا تا طور سینا

مگو باطن به ظاهر شد مباین

که ظاهر باشد اینجا عین باطن

مگو در عشق از بالا وپستی

که هشیاریست اینجا عین مستی

بلند و پست وصف اعتباری است

ز وصف اعتباری عشق عاریست

صور در چشم صورت بین چنینند

که گه پستند و گه بالا نشینند

اگر بر دیدهٔ وامق کنی جای

نبینی غیر عذرا جلوه فرمای

اگر در گل وگر در خار بینی

به هر جا بنگری دلدار بینی

ز جولانگاه عشق آن کس نشان یافت

که از جولانگه هسی عنان تافت

چراغ عشق عالم برفروزد

ولی با هر که آمیزد بسوزد

سری کو فارغ از سودای عشق است

دلی کو خالی از غوغای عشق است

نخوانش دل که جسم ناتوانی است

مگویش سر که مشتی استخوانی است

به عشق آمیزش هر دل ضرور است

کزو شایستهٔ بزم حضور است

یکی شیر است صید اندازو خونخوار

که صید او بود دل‌های افکار

یکی باز است و پروازش دگرگون

شکار او دل آغشته در خون

یکی سیل است چون دریا خروشان

ز شور او دل افسرده جوشان

یکی شور است در دل‌ها شررریز

شرارش شعله خیز و آتش انگیز

ندانم نام او عشق است یا درد

همی دانم که انگیزد ز جان گرد

ندانم نام او ذوق است یا شوق

همی دانم که برگردن نهد طوق

ندانم نام او میل است یا مهر

همی دانم که آلاید به خون چهر

غرض عشقی که در جانست ما را

وزو جان جای جانان است ما را

برون از دانش اصحاب قال است

فزون از بینش ارباب حال است

نداند کس نشان و منزل او

برونست از دو عالم محفل او

ز عشق آمیزش جان با جسد بین

عیان در احمد انوار احد بین

احد باشد مسما احمد اسمش

حقیقت گنجی و صورت طلسمش

ز وحدت کثرت وهمی عیان است

به کثرت وحدت ذاتی نهان است

چو وهم کثرت از اوصاف هستی است

فنای هستی اندر عشق و مستی است

کمال عقل در عشق ای حکیم است

چراکان حادث است و این قدیم است

درین مشهد صدور این مصادر

ندارد باعثی جز میل صادر

چو میل صادر از ذاتش جدا نیست

جز او مشکل جز او مشکل گشا نیست

فی النصیحة لاهل الهوی

همان میل است ز اول تا به انجام

می و میخانه و ارواح و اجسام

دلا تا کی ره باطل سپردن

فریب هر بت عیار خوردن

پریدن تا کی از شاخی به شاخی

دریدن تا کی از کاخی به کاخی

گهی کافر شدن زنار بستن

گهی مؤمن شدن ساغر شکستن

گهی در دامن صحرا دویدن

گهی در گوشهٔ خلوت خزیدن

به بحر عشق کشتی غرق کردن

پس آنگه پای از سرفرق کردن

نباشد جز نشان آن هوسناک

که نبود جانش از لوث هوا پاک

ز جامی بایدت سرمست گشتن

به دامی شایدت پا بست گشتن

که باشد مستی آن جاودانی

که گردد بندی او لامکانی

به پیری در جوانی جان و دل ده

که جسم او ز جان اهل دل به

ابوالقاسم که پیش اهل عرفان

دل است و دلربا جان است و جانان

میان انجمن و ز انجمن دور

کنار خویشتن وز خویشتن دور

مکان در وی چو وی در لامکان گم

نشان در وی چو وی در بی نشان گم

گر أعمی دیدی اعیان راکماکان

عیان گشتی در اعین ذات اعیان

بود وصف آنکه آید در بیان‌ها

نگنجد حد بی حد در زبان‌ها

مرا در بی حدی اوسخن نیست

سخن در وصف بی حد حد من نیست

فی بیان التوحید مِنْمثنوی الموسوم به وصف الحال

للّه الحمد قادر متعال

بر خلایق رئوف در همه حال

آنکه ذاتش نه درخور صفت است

فهم وصفش کمال معرفت است

که کند فهم ذات بی صفتش

یا برد پی به کنه معرفتش

در بر ذات او بود یک رنگ

خار و گل لعل و خار شهد و شرنگ

این همه چون صفات آن ذاتند

بر آن ذات سر به سر ماتند

صفت تن بلند و پست بود

حق مبرا ز هرچه هست بود

صفت و ذات جلوه‌های وی‌اند

محو و اثبات جلوه‌های وی‌اند

هرچه وصفش کنم ز ذات و صفات

وهم من باشد آن نه اسم و نه ذات

از صفت ذات را رهایی نه

وز خدا خلق را جدایی نه

ذات و ذرات عین یکدیگر

از معانی جدا شود چوصور

تا تو را چشم بر صور باشد

ذات، دیگر صفت، دگر باشد

پرده‌ای گر فتد ز روی صفات

ننگری از صفات غیر ازذات

صفت و ذات عین یکدگرند

برِ خاصان حق که دیده ورند

که تواند ز ما و من گذرد

تا به درگاه ذوالمنن گذرد

هستی و نیستی که عین هم‌اند

ذات و وصف خدای ذوالنعم‌اند

هرچه باید به هر که داد دهد

وآنچه شاید درو نهاد نهد

او نهد خوان و او چشاند نان

او دهد عقل و او ستاند جان

خوان ازو نان ازو دهان هم ازو

جسم ازو جان ازو جهان هم ازو

به خدا تا زخود جدا نشوی

با خدا هرگز آشنا نشوی

به خودآ و ز خودی جدایی کن

با خدا آنگه آشنایی کن

ازدرِ او متاز بر درِ غیر

جز رخ او مبین به مسجد و دیر

در دلت مبتلای چنبر اوست

بر در هر که رو نهی در اوست

ای مبرا ز چندی و چونی

نه کمی باشدت نه افزونی

کم و بیش از تو رنگ هستی جست

سربلندی و زیردستی جست

نظری سویم از عنایت کن

وز عنایت مرا هدایت کن

به زبان وصف ذات تو نتوان

بلکه وصف صفات تو نتوان

تو فزونی ز دانش و ادراک

فهم ذاتت کجا و مشتی خاک

خاک در جان پاک ره نکند

سمک اندر سماک ره نکند

در نعت حضرت سیدالمرسلینؐ

احمد مرسل آفتاب ازل

مه و خورشید برج علم و عمل

دُرّ یکتای بحر بی رنگی

گوهر آرای رومی و زنگی

غرض از خلقت مکان و مکین

آن امین زمان امان زمین

اول اصفیا به نیّر ذات

آخر انبیا به نور صفات

بندهٔ او چه ماه و چه برجیس

والهٔ او چه نوح و چه ادریس

زو بلندی بلند و پستی پست

نیستی نیست بلکه هستی هست

اولیا ز انبیا مدد یابند

که رهایی ز نیک و بد یابند

ز اولیا آنکه راه دان باشد

مقتدای جهانیان باشد

علی عالی آن ستودهٔ حق

که به بینش به خلق برده سبق

مردهٔ او نه خضر آب حیات

تشنهٔ او نه نوح لجّهٔ ذات

کف موسی کفی ز دریایش

دم عیسی دمی ز دمهایش

یک دم جان فزای او آدم

یک دم دلگشای او عالم

ای مبرا ز پاک و ناپاکی

وی معرا ز باک و بی باکی

پاک و ناپاکی از توگشت پدید

باک و بی باکی از تو گشت پدید

پرده بردار و خودنمایی کن

فاش‌تر دعوی خدایی کن

هر نبی را طریقت دیگر

گرچه نبود حقیقت دیگر

اولیا نیز بر همین منوال

متحد اصل و مختلف احوال

همه از نور حق سرشته به گل

رشک مهرو مه فرشته به دل

خاصه خورشید آسمان صفا

ماه تابندهٔ سپهر وفا

قطب اقطاب دهر ابوالقاسم

آن ز خود فانی و به حق قائم

او ز هستی نه هستی از وی زاد

او ز مستی نه مستی از وی شاد

مطرب نغمه‌های بی چه و چون

که ز هر نغمه‌ای به شور فزون

ساقی باده‌های بی کم و کیف

که به هر باده نسبت او حیف

فارغ است از تمیز ساعد و دوش

دوش او امشب است و امشب دوش

نه به خود بنگرد نه جانب کس

که به چشمش یکی است پیل و مگس

ای خوش آن دل که بی خیال بود

فارغ از ذوق و وجد و حال بود

کاین همه از خیال می‌خیزد

گرچه طرح وصال می‌ریزد

هرچه جز دوست گر همه ذوق است

جان پابست را به سر طوق است

می عشق ار خوری و مست شوی

واقف از سرّ هرچه هست شوی

هستی هر بلند و پست از اوست

هرچه بوده است هرچه هست ازوست

خاک را خاک خوان و مه را ماه

کوه را کوه دان و که را کاه

مگر اندر جهان جوی رسته

که نه از خاک خسروی رسته

دیده‌ای جو که هرچه را نگرد

پرش از پرتو خدا نگرد

آنچه من بینم ار کسی بیند

که به اکراه در خسی بیند

قطره را بحر بی کران بیند

در مکان فرِّ لامکان بیند

آن دلی را که شوق آزادی است

بندگی خسروی الم شادیست

طلب ای دل که یار طالب تست

طرب ای جان که دوست راغب تست

رغبت او ترا طلب بخشد

طلب او ترا طرب بخشد

مغز نغزی بجو که پوست بسی است

بوالهوس در هوای دوست بسی است

گل اگر بایدت به خار بساز

گنج اگر بایدت به مار بساز

قند اگر بایدت ز زهر مرم

لطف اگر بایدت ز قهر مرم

مگریز از ستیز بی خردان

کز ددان جور می‌کشند ددان

رخت در کوی اهل فن مفکن

عهد دانای خود شکن مشکن

زهر می‌نوش و خودفروش مباش

سخت می‌کوش و کج نیوش مباش

در خروش آی و جامه در خون زن

آتش اندر پلاس گردون زن

تا مگر زین امید و بیم رهی

از کمند تن سقیم جهی

نگشایی به قشر و پوست بصر

ننمایی به غیردوست نظر

ذکر کن تا که عین ذکر شوی

فکر کن تا که محو فکر شوی

بی خبر را چه حاصل از سفر است

سفرش را چه فرق با حضر است

آن سفر را سفر توان گفتن

که مسافر رود به جان از تن

بگذر از ذکر و در تذکر کوش

فکر را باش و در تدبر کوش

بی تذکر چه سود دارد فکر

بی تفکر چه فیض بخشد ذ کر

متذکر اگر بود دل تو

حل شود از دل تو مشکل تو

دل مده جز به یاد قامتِ دوست

که تذکر نشانِ جذبهٔ اوست

فکر کن در صنایع صانع

به مقالات لب مشو قانع

در مظاهر من و تویی گنجد

در حقیقت کجا دویی گنجد

این تفاوت که در صور نگری

زان بود کش به چشم سرنگری

چشم ای از جفا جگر خسته

عشق ای بر وفا کمر بسته

جز به رخسار دلگشا مگشا

جز به دیدار جان فزا مفزا

به خود آور خودی بکاه بکاه

از خدا بی خودی بخواه بخواه

آن کله بایدش که بی کله است

تخت آن را سزد که خاک ره است

تا بود کعبه یا که دیر بود

هرچه در وهم تست غیر بود

کعبه و دیرت ار یکی گشته

شک تو عین بی شکی گشته

وحدت از کثرتت برانگیزد

کثرت و وحدت از میان خیزد

حق بماند که لاشریک له است

بر ممالک ملیک و پادشه است

از شناسایی کسان به هراس

خویش را جوی و خویش را بشناس

شاهد ار بایدت ز خود می‌جوی

مشهد ار بایدت به خود می‌پوی

گر سفر بهر جستن یار است

یار با تست این چه پندار است

از خودیّ تو گرترا گیرند

پیش پای تو نیک و بد میرند

یاری از یار جو نه از یاران

همت از ابر بین نه از باران

جمله عالم خیال انسان است

کیست انسان کسی که زین سانست

آدم است آفریدهٔ یزدان

عالم است آفریدهٔ انسان

شیر دیدن کجا و شیر شدن

دام و دد خوردن و دلیر شدن

ذات عریان ز کسوت الم است

صفت است آنکه مستعد غم است

هست را نیستی و پستی نیست

نیست هم مستعد هستی نیست

صورت هست نیستی طلب است

معنی نیست هستی‌اش لقب است

نبود ذات را زوال وفنا

نسزد وصف را ثبات و بقا

ما به الاشتراک موجودات

هستی‌‌ای وان بری ز وهم و صفات

ما به الامتیازشان صفت است

که نظرگاه اهل معرفت است

اسم و وصف از میان چو برخیزند

همه با یکدیگر درآمیزند

آن هویت که مبدء اشیاست

بی کم و کاست بینی از چپ و راست

هرچه آید به گفتگو هیچ است

هیچ در هیچ و پیچ در پیچ است

صمت پنداشتی ز نادانی است

نقل بیهوده گوهرافشانی است

چه سخن گوید از فراق ووصال

آنکه شد محو روی شاهد حال

هیچکس دیده‌ای که در برِ یار

از غم هجر یار گرید زار

دیده‌‌ای در حضور دوست کسی

عشق ورزد به نام او نفسی

ذکر او بی دهان چو بتوانم

نام او بر زبان چرا رانم

آن ریاضت که عقل و جان کاهد

زانِ آن کس که معرفت خواهد

چه ریاضت به از رضا بودن

به قضای خدای آسودن

ز آنکه آسودنی ز پالایش

به ز فرسودنی ز آلایش

بندگی کن گرت خدا باید

به خدایت دل آشنا باید

شیوهٔ اهل مکرمت ادب است

پیشهٔ صاحبان دل طلب است

به قناعت گرای و مسکینی

به محبت گرای و بی کینی

در طلب باش و در محبت کوش

می وحدت ز جام کثرت نوش

ناز و تمکین بهل که عادت اوست

عجز کن عجز کاین عبادت اوست

مِنْ الهی نامه

به نام خداوند بالا و پست

که مخمور اویند هشیار و مست

نه در هوشیاری بهوش از وی‌اند

نه در باده خواری به جوش از وی‌اند

جز او کیست تا خودنمایی کند

به کام دل خود خدایی کند

به صورت خداوند و ما بندگان

ولیکن به معنی همین و همان

ز اسما گذر در صفاتش نگر

صفاتش همه عین ذاتش نگر

موحد از آن کرده نفی صفات

که باشد صفات خدا عین ذات

به جز عشق او هرچه در دل بود

چو حایل بود به که زایل بود

رهی را که زاهد به سالی رود

به یک گام شوریده حالی رود

ولی ترک سر شرط شوریدگیست

به این می‌توان یافت شوریده کیست

خوشا وقت آنان که مست وی‌اند

بلند جهانند و پست وی‌اند

همان به که با نیستی ایستی

که زیبا بود هستی و نیستی

همه عین خودیاب چه خود چه غیر

همه محو خودبین چه مسجد چه دیر

مگو هست جز وی که بی کل بود

که هر خاری آبستن گل بود

به هر مور ماری و پیلی نگر

به هر پشه‌ای جبرئیلی نگر

اگر پیش اگر پس نظرگاه اوست

اگر بیش اگر کم گذرگاه اوست

اگر همچو شکر و گر چون نی‌اند

همه مظهر ذات پاک وی‌اند

ولی از صفت درگذر ذات جو

به ذات آن صفت را که شد مات جو

براق است تن بهرِ جان رسول

که بی او میسر نگردد وصول

خموشی بود نردبان فلک

ازین نردبان رو به ملک و ملک

 
sunny dark_mode