گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

دلم از ناله خوش گردید امید اثر باشد

بسی آسود شستم این خدنگم کارگر باشد

اگر دزدیده دیدن ها نباشد بهر پاس دل

محبت از تغافل های بیجا در خطر باشد

دلم تا خو به آسایش نگیرد روز خرسندی

به خاطر شیوه یی آید که آن جانسوزتر باشد

ز هجران روز ما دارد غبار عالمی بر دل

نباشد در شب ما روشنی گر صد سحر باشد

نگویم جرم ادراکست، شرم غمزه را نازم

که صدره کشته ام دید و ز حالم بی خبر باشد

مکن دورم، که بس دشوار باشد بال افشاندن

اسیری را که گردی زین حرم بر بال و پر باشد

«نظیری » شاد هم باشی که خدمتکار دیرینی

کدامت قدر و قیمت پیش او؟ خاکت به سر باشد