گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
ناصرخسرو

هر که گوید که چرخ بی‌کار است

پیش جانش ز جهل دیوار است

کس ندید، ای پسر، نه نیز شنید

هیچ گردنده‌ای که بی‌کار است

چون نکو ننگری که چرخ، به روز

چون چو نیل است و شب چو گلزار است؟

بود و باشد چه چیز و هست چه چیز؟

زین اگر بررسی سزاوار است

اصل بسیار اگر یکی‌ست به عقل

پس چرا خود یکی نه بسیار است؟

وان کزو روشنی پدید آید

روشن و گَرد گَرد و نوّار است

چونکه برهان همی نگوید راست

علم برهان چو خط پرگار است

جنبش ما چرا که مختلف است؟

جنبش چرخ چونکه هموار است؟

اصل جنبش چرا نگوئی چیست؟

چون نجوئی که این چه کاچار است؟

خاک‌خوار است رُستنی، زان است

کایستاده چنین نگونسار است

جانور نیست به‌آن نگونساری

لاجرم زنده و گیاخوار است

وین که سر سوی آسمان دارد

باز بر هر سه میر و سالار است

مر تو را بر چهارمین درجه

که نشانده‌است و این چه بازار است؟

زیردستانْت چونکه بی‌خِرَدند؟

چون تو را عقل و هوش و گفتار است؟

با همه آلتی که حیوان راست

مر تو را با سخن خرد یار است

مر تو را نزد آن که‌ت اینها داد

نه همانا که هیچ کردار است؟

کار کردی و خورد، چون خر خویش

پس تو را هوش و عقل چه بْکار است؟

ای پسر، ننگری که عقل و سخن

چون بر این خلق سر به سر بار است؟

عقل بار است بر کسی که به عقل

گربز و جلد و دزد و طرّار است

رش و سنگ کم و ترازوی کژ

همه تدبیر مرد غدّار است

عقل در دست این نفایه گروه

چون نکو بنگری گرفتار است

گاو خاموش نزد مرد خِرَد

بهْ از آن ژاژخای، صد بار است

گرگ درّنده گرچه کشتنی است

بهتر از مردم ستمگار است

از بدِ گرگ رستن آسان است

وز ستمگاره سخت دشوار است

گرگ مال و ضیاع تو نخورد

گرگِ صعبِ تو میر و بندار است

نزد هر کس به قدر و قیمت اوی

مر خرد را محل و مقدار است

هم بر آن سان که بار بر دو درخت

بر یکی میوه بر یکی خار است

همچنان کز نم هوا به بهار

شوره گلزار و باغ گلزار است

دزد اگر عقل را به دزدی برد

لاجرم چون عقاب بر دار است

تو به پیش خرد ازان خواری

که خرد پیشت، ای پسر، خوار است

مر خرد را به علم یاری ده

که خرد علم را خریدار است

نیک و بد زان برو پدید آید

که خرد چون سپید طومار است

از بَدان بد شود ز نیکان نیک

داند این مایه هر که هشیار است

عقل نیکی پذیر اگر در تو

بد شود بر تو زین سخن عار است

مخورانش مگر که علم و هنر

هم از اکنون که زار و ناهار است

اندرو پود علم و نیکی باف

کو مرین هر دو پود را تار است

طاعت و علم راه جنّت اوست

جهل و عصیانْت رهبرِ نار است

خوی نیکو و داد را بلفنج

کین دو سیرت ز خویِ احرار است

خوی نیکو و داد در امّت

اثر مصطفای مختار است

بر ره راستان و نیکان رو

که جهان پر خسان و اشرار است

داد کن کز ستم به رنج رسی

در جهان این سخن پدیدار است

جز ز بیداد طبع بر طبعی

نیست تیمار هر که بیمار است

هر که نازاردت میازارش

که بهینِ بهان کم‌آزار است

بدکُنش بد به جایِ خویش کند

هم بر او فعل زشت او مار است

کار فردا به عدل خواهد بود

گرچه امروز کار باوار است

صاحب الغار خویش دین را دان

که تنت غار و جانْت در غار است

بفگن از جان و تن به طاعت و علم

بار عصیان که بر تو انبار است

خیره خروار زیر بار مخسپ

چون گنه بر تنت به خروار است

چند غرّه شوی به فرداها

گر نه با خویشتنْت پیکار است؟

زود دی گشته گیر فردا را

که نه بر گشتِ چرخ مسمار است

خویشتن را به طاعت اندر یاب

اگر از خویشتنْت تیمار است

پند بپذیر و بفگن از تن بار

گر سوی جانت پند را بار است

به دل پاک برنویس این شعر

که به پاکی چو دُرِّ شهوار است

 
 
شجره‌نامهٔ شخصیتهای شاهنامه
رودکی

این جهان پاک، خواب‌ْکردار است

آن شناسد که دلْش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است

شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟

[...]

ابوالفضل بیهقی

این جهان پاک‌ خواب‌کردار است

آن شناسد که دلش بیدار است‌

نیکی او به جایگاه بد است‌

شادی او به جای تیمار است‌

چه نشینی بدین جهان هموار؟

[...]

نظامی

تا نگویی که عدل بی یار است

آسمان و زمین بدین کار است

ظهیر فاریابی

بر جهان شکرهای بسیار است

که قزل ارسلان جهاندار است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه