گنجور

 
ناصر بخارایی

بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت است

ما را از او نصیب نمک بر جراحت است

ساقی بیار راح که راحت دهد به روح

کز راح روح من همه از رنج راحت است

از تشنگی حلال نمی‌دانم از حرام

می ده که می به حکم ضرورت اباحت است

زاهد که منع صحبت جانان همی‌کند

از وی خلاف حسن دلیل قباحت است

گردم ز مهر گرد زمین همچو آسمان

در صدر بدر ماه ز یمن سیاحت است

ناصر ز تو بیان معانی بدیع نیست

شعر فصیح تو ز کمال فصاحت است

 
 
گوهر
حکیم نزاری

ما را به روی دوست همه رنج راحت است

مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است

حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک

آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است

می در فراق مونس بیدل بود که می

[...]

جامی

روی خوش تو مطلع صبح صباحت است

خط لب تو سبزی خوان ملاحت است

هر گوهر سخن که گذشته ست بر لبت

دری به لب فتاده ز بحر فصاحت است

دل شد جراحت از تو و این اشک سرخ هست

[...]

اهلی شیرازی

گر زخم عشق بر دل مردم جراحت است

مارا ز زخم تیر بتان چشم راحت است

گل راست حسن و بسته دهان مرا نمک

حسن نکو بسی است سخن در ملاحت است

زنگ از دلم ببرد جمالش که از صفا

[...]

نورس دماوندی

پیشانی تو مشرق صبح ملاحت است

خال لب تو تکمه‌ی جیب ملاحت است

بر زخم دل تبّسم دندان نما ز لطف

از بهر بیم بسمل ناز تو راحت است

تنها چرا تو باده حرامی شوی رفیق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه