گنجور

 
ناصر بخارایی

به دستان گر ز دست ما بجستی

به دست آرم دگر بارت به چُستی

نپرسیدی ز حال دردمندان

دل گم کردهٔ ما را بخستی

فشاندی زلف مشکین و چو زلفت

بسی دل‌های مسکین را شکستی

کمر بر موی بستی کاین میان است

دروغی زین میان‌ بر خویش بستی

چو خاک ره شدم در پای تو پست

مثل نشنیده‌ای مستی و پستی

صبا از ضعف در کار رسالت

کسالت می‌نماید سخت سستی

لب او خنده زد بر حال ناصر

نمود از نیستی یک ذره هستی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

خائی گنده ترسا پرستی

در اسلام را بر خود ببستی

چه دست آویز داری اندر اسلام

زناری در میان آویز دستی

بمستی بر سر حمدان نشستی

[...]

انوری

شها چون پیل و فرزین شه پرستم

نه چون اسبست کارم رخ‌پرستی

رهی آمد چو رخ پیشت پیاده

چو فرزین می‌رود اکنون ز مستی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه