گنجور

 
ناصر بخارایی

چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم

چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم

سال‌ها شد که در این دیر مغان می‌گردم

آن‌چنان می‌گذرانم که مپرس احوالم

چون قدح خون جگر می‌خورم و می‌خندم

همچو نی ضرب جفا می‌کشم و می‌نالم

من ازین قامت چون حلقه و اشک چو گهر

دارم امید که رخ بر رخ خوبت مالم

عالمی با لب شیرین تو دارد ناصر

با خبر شو که نداری خبری از عالم

 
 
 
زنده‌رود
جهان ملک خاتون

چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم

خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم

کبر یک سو نه و یک شب ز در وصل درآ

تا جهان بین جهان در کف پایت مالم

همچو خال سیهت حال تباهست مرا

[...]

جامی

زار می نالم و کس نیست که گوید حالم

پیش آن ماه که از دوری او می نالم

پای هر جا نهد آن سرو کنم روز به چشم

چون شود شب روم و دیده بر آنجا مالم

غنچه گو ناز مکن هر دم و گل نیز که من

[...]

صائب

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم

جگر پاره ولی نعمت سی روز من است

نکند دغدغه رزق پریشان حالم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

[...]

قدسی مشهدی

کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم

هیچ‌کس نیست که حسرت نخورد بر حالم

در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش

غم به هرسو که روم، می‌رود از دنبالم

چشم، مشتاق و حیا قفل زبان می‌گردد

[...]

ساغر کنگاوری

بر سرم آید و پرسد به اشارت حالم

کشته غمزه آن عشوه‌گر قتالم

نه ز می بود نشان و نه ز مستی اثری

حالت نرگس مخمور تو برد از عالم

یاد صیاد ملول از گل و گلزارم کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه