چهره بر خاک درت شب همه شب میمالم
چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم
سالها شد که در این دیر مغان میگردم
آنچنان میگذرانم که مپرس احوالم
چون قدح خون جگر میخورم و میخندم
همچو نی ضرب جفا میکشم و مینالم
من ازین قامت چون حلقه و اشک چو گهر
دارم امید که رخ بر رخ خوبت مالم
عالمی با لب شیرین تو دارد ناصر
با خبر شو که نداری خبری از عالم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از تجارب و دردهایش در شبها و روزها سخن میگوید. او در حالتی از تأمل و حسرت در دنیای مغان (عیش و نوش) به سر میبرد و با وجود غم و رنجهایش، هنوز سعی میکند خوش بگذراند. و درونش با اشک و درد میسوزد، اما امید دارد که سرانجام روزی بتواند به معشوقش برسد. در انتها شاعر به ناصر (خودش) اشاره میکند که با وجود زیباییها و خوشیهای عالم، همچنان از واقعیتهای زندگی بیخبر است.
هوش مصنوعی: هر شب چهرهام را بر در خانهات میسایم و تنها کارم همین است، زیرا جز این عشق و محبت چیزی ندارم که بتوانم ابراز کنم.
هوش مصنوعی: سالهاست که در این میکده شاعران و اهل عشق در حال پرسهزنیام و به قدری در این وضعیت سپری میشود که حال و احوالم را بدون اینکه از من بپرسند، میتوانند حدس بزنند.
هوش مصنوعی: من با وجود درد و رنجی که دارم، سرشار از شوق و شادی هستم و مانند نی که از زخمهایش ناله میکند، در دل غمگین میزنم.
هوش مصنوعی: من از این قامت خود شبیه یک حلقه و اشکهایم مانند مروارید هستند. امیدوارم که بتوانم چهرهام را به چهره زیبایت برسانم و نزدیک شوم.
هوش مصنوعی: مردم با صفای وجود تو آشنا هستند، اما تو از حال و روز آنها بیخبری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم
خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم
کبریک سو نه و یک شب ز در وصل درآ
تا جهان بین جهان در کف پایت مالم
همچو خال سیهت حال تباهست مرا
[...]
زار می نالم و کس نیست که گوید حالم
پیش آن ماه که از دوری او می نالم
پای هر جا نهد آن سرو کنم روز به چشم
چون شود شب روم و دیده بر آنجا مالم
غنچه گو ناز مکن هر دم و گل نیز که من
[...]
بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم
سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم
جگر پاره ولی نعمت سی روز من است
نکند دغدغه رزق پریشان حالم
کیست جز آینه و آب درین قحط آباد
[...]
کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم
هیچکس نیست که حسرت نخورد بر حالم
در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش
غم به هرسو که روم، میرود از دنبالم
چشم، مشتاق و حیا قفل زبان میگردد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.