گنجور

 
قدسی مشهدی

کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم

هیچ‌کس نیست که حسرت نخورد بر حالم

در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش

غم به هرسو که روم، می‌رود از دنبالم

چشم، مشتاق و حیا قفل زبان می‌گردد

صد سخن در دل و پیش تو ز حسرت لالم

خواری عشق چنانم ز نظرها افکند

که در آیینه نیاید به نظر، تمثالم

چون نهالی که موافق فتدش آب و هوا

هست در عشق به از سال دگر، هر سالم

من مجنون چو به صحرا روم از شهر، آیند

آهوان تا در دروازه به استقبالم

شمع را رقص نماید تپش پروانه

آشنا کاش ز بیگانه بپرسد حالم

قید جاوید، مرا قوت پرواز دهد

ترسم افتم ز هوا، گر بگشایی بالم

نکند همتم اقبال سوی بخت بلند

ورنه پستی نبود قاعده اقبالم

نه چو جم جام شناسم، نه چو خضر آب حیات

کرده خونابه‌کشی از همه فارغ‌بالم

قدسی از ناله ماتم‌زدگان یابم فیض

هرگز از جا نبرد زمزمه اقبالم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالم

چه کنم نیست جز این زر که شنیدی مالم

سال‌ها شد که در این دیر مغان می‌گردم

آن‌چنان می‌گذرانم که مپرس احوالم

چون قدح خون جگر می‌خورم و می‌خندم

[...]

جهان ملک خاتون

چون سر زلف تو ای دوست پریشان حالم

خود نپرسی که چگونه گذرد احوالم

کبریک سو نه و یک شب ز در وصل درآ

تا جهان بین جهان در کف پایت مالم

همچو خال سیهت حال تباهست مرا

[...]

جامی

زار می نالم و کس نیست که گوید حالم

پیش آن ماه که از دوری او می نالم

پای هر جا نهد آن سرو کنم روز به چشم

چون شود شب روم و دیده بر آنجا مالم

غنچه گو ناز مکن هر دم و گل نیز که من

[...]

صائب تبریزی

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم

جگر پاره ولی نعمت سی روز من است

نکند دغدغه رزق پریشان حالم

کیست جز آینه و آب درین قحط آباد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه