گنجور

 
قدسی مشهدی
 

کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم

هیچ‌کس نیست که حسرت نخورد بر حالم

در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش

غم به هرسو که روم، می‌رود از دنبالم

چشم، مشتاق و حیا قفل زبان می‌گردد

صد سخن در دل و پیش تو ز حسرت لالم

خواری عشق چنانم ز نظرها افکند

که در آیینه نیاید به نظر، تمثالم

چون نهالی که موافق فتدش آب و هوا

هست در عشق به از سال دگر، هر سالم

من مجنون چو به صحرا روم از شهر، آیند

آهوان تا در دروازه به استقبالم

شمع را رقص نماید تپش پروانه

آشنا کاش ز بیگانه بپرسد حالم

قید جاوید، مرا قوت پرواز دهد

ترسم افتم ز هوا، گر بگشایی بالم

نکند همتم اقبال سوی بخت بلند

ورنه پستی نبود قاعده اقبالم

نه چو جم جام شناسم، نه چو خضر آب حیات

کرده خونابه‌کشی از همه فارغ‌بالم

قدسی از ناله ماتم‌زدگان یابم فیض

هرگز از جا نبرد زمزمه اقبالم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.