گنجور

 
ملا احمد نراقی

تا میکده باز و می به جام است

کار من خسته دل به کام است

تا مغبچگان مقیم دیرند

در دیر مغان مرا مقام است

دل از کف من ربوده ماهی

کش مهر فلک کمین غلام است

در دام کسی فتاده ام من

کش مرغ حرم اسیر دام است

آن آیه که منع عشق دارد

ای واعظ هرزه گو کدام است

وان می که به دوست ره نماید

آیا به کدام نص حرام است

دامی که به راه عشق باشد

دیدیم که دام ننگ و نام است

از خانه ما که باد آباد

تا منزل دوست یک دوگام است

گفتند بسی فسانه ی عشق

این قصه هنوز ناتمام است

گفتم که دگر دلم مسوزان

گفتا که بسوزمش که خام است

در میکده زان شده صفایی

کاین مدرسه منزل عوام است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قوامی رازی

خورشید رخ تو را غلام است

بی روی تو عاشقی حرام است

ماهی تو ولی ز نور رویت

در گردن آفتاب فام است

چون زلف تو را گره گشایند

[...]

خاقانی

در عشق تو عافیت حرام است

آن را که نه عشق پخت خام است

کس را ز تو هیچ حاصلی نیست

جز نیستیی که بر دوام است

صد ساله ره است راه وصلت

[...]

عطار

تا در تو خیال خاص و عام است

از عشق نفس زدن حرام است

تا هیچ و همه یکی نگردد

دعوی یگانگیت عام است

تا پاک نگردی از وجودت

[...]

امیرخسرو دهلوی

یک موی ترا هزار دام است

یک روی ترا هزار نام است

زان سرو به بوستان بلند است

کز قد تو قایم المقام است

گر مه به تو ناتمام پیوست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه