لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
قوامی رازی

خورشید رخ تو را غلام است

بی روی تو عاشقی حرام است

ماهی تو ولی ز نور رویت

در گردن آفتاب فام است

چون زلف تو را گره گشایند

گوئی که زمانه تیره فام است

بی روی تو بامداد روشن

تاریکتر از نماز شام است

آنجا که «ز» لب تو نقل بخشی

جان بر کف عاشقان چو جام است

ماهی تو و نیکوان ستاره

این فخر من و ترا تمام است

نادیده شناسدت ازیرا

داند همه کس که مه کدام است

ماندی به سفر مقیم و عاشق

از عهد تو هم بر آن مقام است

نامه مفرست اگر چه ما را

در نامه تسلی سلام است

غمهای تو بهترین رسول است

سودای تو خوشترین پیام است

هر چند قیامت است حسنت

از عشق قوامیش قوام است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

در عشق تو عافیت حرام است

آن را که نه عشق پخت خام است

کس را ز تو هیچ حاصلی نیست

جز نیستیی که بر دوام است

صد ساله ره است راه وصلت

[...]

عطار

تا در تو خیال خاص و عام است

از عشق نفس زدن حرام است

تا هیچ و همه یکی نگردد

دعوی یگانگیت عام است

تا پاک نگردی از وجودت

[...]

امیرخسرو دهلوی

یک موی ترا هزار دام است

یک روی ترا هزار نام است

زان سرو به بوستان بلند است

کز قد تو قایم المقام است

گر مه به تو ناتمام پیوست

[...]

ابن عماد

از خیل که‌ای تو را چه نام است

کاندر سرت این خیال خام است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه