گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه‌ای

در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه‌ای

سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه‌ای

نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه‌ای

خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری

من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه‌ای

با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع

پر او در پای پیچد درفتد مستانه‌ای

خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق

گندم او آتشین و جان او پیمانه‌ای

نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور

گر بگویم بی‌حجاب از حال دل افسانه‌ای

شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری

محض روحی سروقدی کافری جانانه‌ای

پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار

لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه‌ای

دامن دانش گرفته زیر دندان‌ها ولیک

کلبتین عشق نامانده در او دندانه‌ای

من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو

او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه‌ای

پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف

من چو پروانه در او او را به من پروانه‌ای

گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائنات

در هنر اقلیم‌هایی لطف کن کاشانه‌ای

گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم

بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه‌ای

دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما

غرقه بین تو در جمال گلرخی دردانه‌ای

چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی

ای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانه‌ای

این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا

از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه‌ای

شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او

گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه‌ای

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

بهروز در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۴۲ نوشته:

این شعر بیانگر این نکته است که مولانا شمس را در زمان پیری ملاقات نموده است. البته شمس در مقالات هم ذکر می کند که زمان ملاقات با مولانا من مرد پیری بودم. در دیوان کبیر هم مولانا چندین بار به این نکته اشاره میکند:
پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار
لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه‌ای
دامن دانش گرفته زیر دندان‌ها ولیک
کلبتین عشق نامانده در او دندانه‌ای
کلبتین یعنی گاز انبری که در قدیم با آن دندان می کشیدند.
پیرمردی (شمس) پیش تخت خداوند نشسته بود. سرمست و شاداب بود و بسیار عالم و قرزانه. اما گاز انبر عشق همه دندان هی او را کشیده بود یعنی دندانی در دهان نداشت.
در انتهای غزل فاش میکند که این پیرمرد کسی نیست جز شمس عزیز:
این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا
از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه‌ای
شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او
گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه‌ای

از دقیقه 30 به بعد:
پیوند به وبگاه بیرونی

 

بهروز در ‫۴ سال و ۱۱ ماه قبل، پنج شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۰۱:۴۳ نوشته:

مقالات صص 343340 سپهسالار می گوید:« شمس گاه گاه شلوار بند بافتی و معیشت از آنجا فرمودی.» سپهسالار ص 63 و البته باز هم درباره شغل او گفته اند که در برخی شهرها بنایی می کرده است. افلاکی ص 69 شمس همچنان خود ذکر می کند که در ارزنجان به «فاعلی» یعنی عملگی رفته و چون ضعیف بوده کسی او را به کار نگرفته است. مقالات ص 278شمس در حدود 20 سالگی تبریز را ترک می کند و در حدود شصت سالگی به مولانا می رسد و این چهل سال را تماما به سیر و سفر پرداخته است، سیر و سفرهایی که می توان ردپای آنها را در مقالات یافت، از جمله بزرگانی که شمس تبریزی طی سفرهای خود با آنان ملاقات می کند می توان به این نام ها اشاره کرد: شهاب هریوه وی مردی بوده است اهل دمشق که معتقد بود عقل هرگز خطا نمی کند. وی معجزه پیامبران را به واسطه عدم هماهنگی با عقل فلسفی انکار می کرد و تاسف می خورد که چرا پیامبران که خود از بزرگان بوده اند، به جای تفکر در حقایق اشیا با جماعت عوام درگیر می شدند.فخررازی، اوحد کرمانی و محی الدین بن عربی از جمله بزرگانی بوده اند که شمس مدتی با آنها نشست و برخاست داشته است.
تا آنکه در بامداد روز شنبه بیست و ششم جمادی الثانی سال 642 به قونیه می آید و آن ملاقات تاریخی با مولانا روی می دهد ملاقاتی که سخن های بسیاری درباره آن گفته شده است و معانی بسیاری از آن حادثه تاکنون پنهان و پوشیده مانده است و جای آن دارد که تا قرن ها درباره آن سخن گفته شود، شمس60 ساله مولانای سی و چند ساله را در محله برنج فروشان قونیه ملاقات می کند. محله ای که بعدها، به شکر فروشان تغییر نام داد و پرسش از مرتبه بایزید بهانه آن آشنایی تاریخی می شود.شمس خود در وصف دیدار تاریخی اش با مولانا چنین می گوید: به حضرت حق تضرع می کردم که مرا به اولیای خود اختلاط ده و هم صحبت کن. به خواب دیدم که مرا گفتند که تو را با یک ولی هم صحبت کنیم. گفتم کجاست آن ولیشب دیگر دیدم گفتند در روم است. چون بعد چندین مدت بدیدم، گفتند که وقت نیست هنوز. الا مور مرهونه باوقاتها ... مرا فرستاده اند که آن بنده نازنین ما میان قوم ناهموار گرفتار است دریغ است که او را به زیان برند. مقالات ص 619 و بدین سان شمس آمد تا مولانای نازنین را از میان قوم ناهموار رهایی بخشد و مولانا تا به آن سرمنزل برسد که شمس در وصف او گوید: والله که من در شناخت مولانا قاصرم. در این سخن هیچ نفاق و تکلف نیست و تاویل، که من از شناخت او قاصرم.مرا هر روز از حال و افعال او چیزی معلوم می شود که دی نبوده است. مقالات 740

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.