گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۳۷

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او

صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او

خر صید آهو کی کند خر بوی نافه کی کشد

یا بول خر را بو کند یا گه بود تفتیش او

هر جوی آب اندررود آن ماده خر بولی کند

جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او

خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضل

ای چون مخنث غنج او چون قحبگان تخمیش او

خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد

من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

مهدی جمالپور در ‫۸ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱، ساعت ۱۴:۲۹ نوشته:

این دیگه چه صیغه ای مولوی جان

 

محمد علی لطفی در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۱:۵۲ نوشته:

با سلام
آیا تلخی " ریا "و " عوام فریبی " و .... را به شعر کشاندن نیست؟

 

محمد علی لطفی در ‫۷ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۱:۵۵ نوشته:

آیا موازی با شعر حافظ نیست؟
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی
یا ؟
یا ؟
........

 

مجید در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۲۱ نوشته:

گویا مولانا در برابر حاسدان شمس سخت بر می آشفته و از چنین کلماتی استفاده می کرده است و آن را جایز میشمرده.
در کتاب برگ سبز اثر جناب موحد به تفصیل بیان شده است.

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۰۷ نوشته:

مجید جان البته مولانا تشتش از بام فرو افتاده چنان سخنان رک و زشت در گفتارش هست که دیگر بهانه ای برای پنهان کردنشان نمی ماند . البته باز دشنام و زشتی آشکار از ریا کاری و نامکامی بهتر است . سلام بر مولانای پاک هر چند که زشتی چند در کلامش راه یافته باشد .باید همه سو نگر بود .مولانا بسیاری جاهای دیگر هم لغزیده است ولی باز مردیست که برای تاریخ جهان یک برازندگی به شمار می آید .و من آنچه در این مثنوی می بینم هیچ کجا نمی بینم .ولی باید نام بزرگان دیگر را هم یاد کرد هیچ کجا فردوسی و نظامی هر چند از کامجویی سخن ها گفته اند به زشتی دشنام در نغلتیده اند و بلند باد نام آن دو حکیم هم .

 

ایلیا در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۲۵ نوشته:

این غزل مولوی جوابیست بس محکم به مدعیان دین ، دین فروش در لباس دین و تمام کسانیکه که از ازل تا ابد در کنار مردان خدا (عیسی هر زمان) (علی هرزمان) دکان دین فروشی (معاویه) راه انداخته اند .
به امید شناخت حقیقت و پیدا کردن خضر زمانه خودمان

 

امید در ‫۷ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۳۴ نوشته:

با ایلیا موافقم

 

رحیم محمد رفیعی در ‫۶ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۳۳ نوشته:

اول از همه اینکه مصرع اول بیت اول اینست؛
آن فلسفی کز حاسدی عیسی بود تفتیش او ...
مخاطب مولانا فلسفیان دورانش بودند که با توسل به فلسفه تولد حضرت عیسی و حامله شدن مریم از روح القدس و بسیار دیگر از معجزات و قرآن را حتی انکار میکردند ، این شعر جوابی دندان شکن به فلسفیان آن دوران میباشد

 

محمد در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۵ نوشته:

خر صید آهو کی کند، خر بوی نافه کی کشد
یا بول خر را بو کند، یا گه بود تفتیش او
هر جوی آب اندر رود، آن ماده خر بولی کند
جوی را زیان نبود ولی، واجب بود تعطیش او
← بعضی از آدما، با توجه به اینکه از خدا شناختی ندارن، مثل حیوونا فقط مشغول همین دنیا هستن که آخرشم چیزی نصیبشون نمیشه و هیچ وقتم نمیتونن به لذت با خدا بودن و زیبایی هاش برسن...
این افراد، هر نعمتی که تو این دنیا هس، با توجه به ویژگیشون، ضایع میکنن ( هر چند خودشون فک کنن بهترین کارو انجام میدن) که البته با استفاده درست یا نادرستشون، چیزی گیر خدا نمیاد، ولی خدا با توجه به صفت رحمانیتش، بر خودش لازم میدونه ( علی رقم دیدن یه همچین کارایی از انسان) که انسانو از چشمه ی نعمتاش سیراب کنه، حالا این آدم میخواد از این فرصت خدا، در راه بازگشت استفاده کنه یا در راه ماندن تو ای باتلاق...

 

محمد در ‫۶ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۵ دی ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۸ نوشته:

کسی میتونه مفهوم بیت چهارومو بگه... من نفهمیدم.

 

مرگانا در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۱۶ نوشته:

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

در مقام قضاوت و حاشیه نویسی نیستید پس تز ندید پلیز

 

سید مهدی ضیابخش در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۱۵ نوشته:

سلام، بنده خودم شاعر هستم و شاعران را درک می کنم. اگر چه امروزه شعر هزل آمیز رایج نیست اما من خودم هم هزلیات سروده ام و شاید به زودی در وبلاگی آنرا منتشر کنم. خیلی زیبا بود.با تشکر.

 

محمد رضا در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۵ نوشته:

مرا گوید یکی مشفق بَدَت گویند بدگویان
نــکــو گــو را و بــد گــو را نمـــیدانــــم نمــیدانــــم

 

محمد رضا در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۷ نوشته:

و این هم خود مولانا گفته که:
ای مسلمان خود ادب اندر طلب
نیست الا حمل از هر بی‌ادب
هر که را بینی شکایت می‌کند
که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایت‌گر بدان که بدخو است
که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوش‌خو آن بود کو در خمول
باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست
نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان
چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان
ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی
ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز
حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون
که اهد قومی انهم لا یعلمون
این ابیات خود پاسخگوی شما خواهند بود...

 

در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۲ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۱۸ نوشته:

بیت چهارم:
اشاره ایست به آیه وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ
که یعنی این ها نمی فمند پس همانند چارپایانند که قلب دارند، چشم دارند، گوش دارند ولی استفاده نمی کنند، این اندام ها ظاهری است مثل چارپایان که اونا هم همین ابزار رو دارند ولی قرآن اینان رو بدتر از چارپایان می داند
بگذریم بیت اشاره ای دارد به همین آیه، می گوید خر از قیاس با این ها و دغل و ریاشون ننگش است، خدا هم اینا رو با خر مقایسه نمی کنه بلکه می گه بل هم اضل
مصراع دوم هم می گوید او که مثل مخنث(دو جنسه) کرشمه می آید(مشمئز کننده است ناز و ادایش) (اینا به تعبیر مولانا است البته، تقصیر من نیندازید) مثل فاحشه ها(لفظ قح..ه بار معنایی بدتر از فاحشه دارد.) آسب دیده است(فاحشه ها از اندام آسیب می بینند)
به کلی پر از بد و بی راه به مخالفان شمس است. این شعر رو کلا فراموش کنید و جدیش نگیرید.

 

ایران‌ نژاد در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۱ نوشته:

در باب این غزل و مشابهات آن و شایعات رابطه‌ی جلال الدین و شمس؛
در نفخات الانس آمده است:
"مدت سه ماه در خلوتی لیلا و نهارا به صوم وصال نشستند که اصلا بیرون نیامدند، و کسی را زهره نبوددر خلوت ایشا ن در آید.
روزی شمس ازمولانا شاهدی التماس کرد . مولانا حرم خود را دست گرفته در میان آورد. فرمود او خواهر جانی من است نازنین پسری می خواهم!فی الحال فرزندخود سلطان ولد را پیش آورد، فرمود او پسر جانی من است.
حالیا اگر قدری شراب دست میداد ذوق می کردیم
مولانابیرون آمد و از محله‌ی جهودان سبویی پر کرده بیاورد. شمس الدین فرمود قوت مطاوعت مولانا امتحان می کردم، از هر چه گویند زیدت است"
مقایسه کنید با همین داستا ن با اوحد الین کرمانی در بغداد و.........

 

هادی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۲۲ نوشته:

این یک واقعیته که جلال الدین قرن ها از زمان خودش پیش بوده، و جنبه هایی از هنر پست مدرنیسم در آثارش دیده می شه. در پست مدرنیسم هنجارشکنی و ارایه عریان هنر گاهی لازم و ستوده است.
مشابه این در جای دیگری در دیوان شمس وجود داره:
کون خر را نظام دین گفتم پشک را عنبر ثمین گفتم و....

 

علا در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۲۷ نوشته:

آیا اطمینان دارید این غزل از مولوی است - مشابه برخی رباعیاتی که به خیام منسوب اند-

 

سید مهدی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۵۱ نوشته:

در جواب آخرین نظر نوشته شده: بله ما اطمینان داریم که این شعر قطعا از خود مولوی است. چرا که هزل از دوره قبل از مولانا هم سبک رایجی بوده و به دلیل پایین بودن میزان سطح فرهنگ در آن دوره گاها شعرا برای اینکه حرف خود رابکرسی بنشانند مجبور بودند با زبان خود آن مردم سخنوری کنند که این کار باعث میشده که تاثیرشعرآنها دوچندان شود و مردم حرف شنوی بهتر و بیشتری داشته باشند. مثلا این یک شعر هزل اخلاقی و عبرت آموز از سعدی است که دراین شعر طلاق را نکوهش کرده و کاری نحس و نکوهیده میداند:
مردکی راکه زن طلاق افتاد/شوهری دیگر اتفاق افتاد/دست آن بر سر از جفای زنش/کیر آن بر میان طاق افتاد

 

ایلیا در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۰۳ نوشته:

باسلام به همگی،اصلا ازکجا معلوم که این غزل متعلق به حضرت مولانا باشه ،ایشان اهل عرفان اصیل بودند و بنده مقرب خدا،کسانی که بهش بی احترامی میکنند لطفا یکبار دیوان شمس را کامل بخوانند تا ببینند مولانا چه مرتبت علمی و الهی و فلسفی داشته،آنگاه بخاطر چندبیت هزل و هجوآمیز که چه بسا دشمنانش بجای یکی از غزلهایش در دیوانش گنجانده اند وبعبارتی تحریف کردند،به غیرازین غزل ،غزل دیگری نیز منسوب به ایشان هست که همسنگ این ابیاته،یقینااین غزل متعلق بحضرتش نیستند،پس اینگونه بدون آگاهی و ریشه یابی،درحق ایشان قضاوت نکنید عزیزان.
مخلص هرچی انسان فهیم وباشعور

 

محمد علی لطفی در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۱ نوشته:

با سلام ، آیا در ادامه و به موازات اشعار زیر نمیباشد؟
...../در حسد شد گفت چون این ممکن است /که من اولیتر که خر ملک من است/خر مودب گشته و اموخته/خوان نهاد ست و چراغ افروخته/......... ( روایت خر و شاهزاده ! (

 

پارسا در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۷ نوشته:

بزرگترین شاعر شعر و ادب فارسی
ازش انتظار نداشتم چنین شعری هم سروده باشه

 

پارسا در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، پنج شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۸ نوشته:

وقتی پای شاعری به بزرگی مولوی وسط هست قطعا چیزی در سخنش بوده که به طرز دیگری نمیتوانسته بیان کند
قطعا کسی که چیزی از مفهوم این شعر نمیفهمد نمیتواند درباره آن بگوید ربطی به دین ندارد و حتی از آن بالاتر بگوید این حرفها مخالف دین است
شاید اگر کس دیگری بود میتوانستم بپذیرم که منظور عرفانی ای نداشته مثل حافظ که علاوه بر اشعاری با مضمون عرفانی بالا اشعاری با مضمون کاملا زمینی هم دارد مثل شعر
می خوار و نظر بازم و میگویم فاش .....
اما وقتی داریم راجع به مولوی حرف میزنیم قطعا ما نفهمیده ایم و ایراد از او نبوده شاید هم به اقتضای آن زمان این مفهوم فقط بدین صورت قابل بیان بوده

 

عثمانی در ‫۲ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۱ نوشته:

خود مولانا در این که این ها همه ناشی از عشق و مستی شمس الدین است، فرموده:
ستیزه روی مرا، لطف و دلبری تو کرد/
و گرنه، سخت ادبناک بودم و مسکین.

 

بی نام در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱ دی ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۵۳ نوشته:

وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﴿179﴾ و در حقیقت بسیاری از جنیان و آدمیان را برای دوزخ آفریده‏ ایم [چرا که] دلهایی دارند که با آن [حقایق را] دریافت نمی کنند و چشمانی دارند که با آنها نمی ‏بینند و گوشهایی دارند که با آنها نمی ‏شنوند آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه‏ ترند [آری] آنها همان غافل‏ماندگانند (179) (الأعراف)

 

nabavar در ‫۲ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۱ دی ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۵۲ نوشته:

جناب شمس الحق
واقعاً مولوی ، آن واصل بالحق ، با این شعر نهایت ایمان و وصول را به نمایش گزارده ، لذت ببرید ، تا از این مراحل گذر نکنید به لقا الله نمی رسید،

 

محمد علی لطفی در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۵۱ نوشته:

......./آن یکی شیر است اندر بادیه / آن یکی شیر است اندر قافیه / آن یکی شیر است اندر زاویه / آن یکی شیر است آدم میخورد / آن یکی شیر است آدم میدرد / آن یکی شیر است آدم میکند !؟ /آن یکی شیر است آدم میبرد/ آن یکی شیر است آدم را میکند / ......

 

کامران در ‫۲ سال قبل، پنج شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۱۶ نوشته:

چون صفیری بشنوی از "مرغ حق"
ظاهرش را یاد گیری چون سبق
وانگهی از خود قیاساتی کنی
مر خیال محض را ذاتی کنی
اصطلاحاتیست مر " ابدال" را
که نباشد زان خبر اقوال را
همانطور که گفته میشود منظور از عشق و آغوش و بوسه و ... عشق الهی و آغوش معبود و بوسه مجازی و ... است ، پس لابد در این فقره هم منظور از ک... ، همان ک... حضرت حق بوده است ، "که نباشد زان خبر اقوال را" !!!
خاصه اگر این را کسی گفته باشد که به لقاالله رسیده باشد و خود را مرغ حق و ابدال بداند !!!!

 

محمد علی لطفی در ‫۲ سال قبل، چهار شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۷ نوشته:

هر جوی آب اندررود آن ماده خر بولی کند
جو را زیان نبود ولی واجب بود تعطیش او
....

 

محمد علی لطفی در ‫۲ سال قبل، پنج شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۲۷ نوشته:

1 - دغل = مکر و فساد
2- اضل = گمراه تر و فاسد تر
3- مخنث = مردی که حالات زنانه دارد
4- غنج = ناز و کرشمه و غمزه
5- تخمیش = خاراندن بعضی اعضای بدن
6-تعطیش =رفع عطش کردن، آب خوردن، رفع نیاز،...
با تشکر از استاد عزیز

 

محمد علی لطفی در ‫۲ سال قبل، پنج شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۱ نوشته:

....لیس للانسان الی ما سعی .....، هر کس متناسب با ذائقه اش ، تولید و مصرف میکند !؟!.

 

پیمان امیری در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، چهار شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۳۰ نوشته:

مولانا بی پیرایس ینی در قید هیچ چیزی نیست. گاهی وقت ها از جملات به ظاهر رکیک هم استفاده میکنه تا حرفشو بزنه. اصلا هم براش مهم نیس کی چی میگه راجع به شعراش . داستان کنیزک و خاتون که دیگه یکی از آثار بی نظیر مولاناس . ولی وسط داستان صد در صد سکسی تو میبره به سمت خودت و میگه شهوت از خوردن بود کم کن ز خور

 

مهرداد در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۵۶ نوشته:

فارغ از آنکه مولانا ارحیث ارائه معنا ،چه مراد نموده ودر پی ترجمان کدامین پیام بوده است،گاه ضرورت افاده مفهوم ،ازخرق اجماع گریز وگزیری نیست،آنگاه که مراد حک کردن معنا بر لوح ذهن مخاطب باشد به نحو جاودان،و نه نگارش آن...

 

مهرداد در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۰۹ نوشته:

آنچنانکه اینک چنین مینماید،گویا پیام ،مصون از گزند موریانه نسیان ،مقیم ابدی ذهن ما شد،استخدام ارادی الفاظی که برپیکره عرف وعادت آدمی تنش می افکند وبر جان توجه ،نیشتر میکند تا چرت غفلت و روز مرگی اش پاره شود وبر تیزی فهم فزوده ....

 

پوریا در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۵۳ نوشته:

اونقدر بی‌سوادین که معنای تعطیش رو سه نفر نوشتن و اشتباه نوشتن، نفهمیدید... مولوی برای اجداد و نسل‌تون هم زیاده!

 

۸ در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۴۲ نوشته:

پوریا،
تعطیش مصدر باب تفعیل است ، و تشنه کردن است و نه رفع تشنگی درست می فرمایید، اما؛
دو نکته مشکوک در این به اصطلاح غزل به چشم می خورد : تخمیش که خاراندن است ( محل ویژه ای از بدن طرف مربوطه؟؟!!)
و تجمیش که ممکن است به شاعر بر گردد، چه به مانای مغازله با زنان است !!!
والله اعلم

 

همایون در ‫۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۷ نوشته:

این غزل خاص است چون عبسی برای جلال دین خیلی خاص است، بعد ها هگل فیلسوف بزرگ با تحقیق و تفکر زیاد در عمر خود به این ویژگی خاص عیسی پی میبرد و پیام او که عشق است و سرانجام او که با سنگ دلان روبرو میشود و اینکه عقل نمیتواند با عشق کنار بیاید به یک تراژدی انسانی می انجامد را بیان می کند
چه بخواهیم چه نخواهیم انسان با عقل خود به سرانجام خوبی نمی رسد و فاجعه در کمین اوست
گویا کسانی به او خرده گرفته اند که بچه مسلمان چرا باید اینقدر از مسیح بگوید و شاید این بسیار بی سابقه بوده است و یک جور ابداع و نو آوری.
او تکلیف خودرا در این غزل یکسره کرده است
پیامبران همه شریف و یگانه و ممتاز بوده اند ولی پیامبر مورد علاقه او عیسی است
و او مخالفین خودرا و کسانی که به این حقیقت پی نبرده اند را خوار ترین انسان ها به حساب می آورد و خشم و تحقیر خود را نثارشان میکند

 

عبداله در ‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۳۴ نوشته:

تبریز واذربایجان بزرگ در زمان مولوی مخلوط جمعیتی ارامنه ومسلمانان و.... بودند

 

در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۰ نوشته:

کیر خر و کون خر، کنایه است.
در مثل دهان یاوه گوی ابله و احمق که از آن اراجیف بیرون می آید را کون خر یا فرج ماده خران گویند.
یا شلاق و تازیانه را کیر گاو می گویند. یا ریخت و پاش و پرت و پلا کردن را به کیر گاو یا به باد ناسزا گرفتن را به کیر خر کشیدن می گفتند.
در جای جای مثنوی صحبت از حسد و سبقت و برتری جویی ملایان ناآگاه شده است که بجان مولانا و دوستداران او می افتادند و در برابر عقاید و حقانیت او قد علم می کردند. حنجره و گلو و اینچنین دهانی که به یاوه باز می شد را کون خر می گفتند.
این ادبیات تنها مختص مولانا نبوده است. در اشعار دیگر عرفا نیز از چنین ادبیاتی استفاده شده است.
تیز سگ‌؛ سگ همان نیروی مخالف و ناسازگاری ست که دائم ملایان را به اشتباه می اندازد و از طریق آنها، یعنی از طریق همان دین و با استفاده از همان ابزار نوک پیکان حمله را به طرف حق و حقیقت معکوس می کند. سگ کنایه از شیطان است که خشم می گیرد و حمله می کند. صد تیز و خشم سگ از طریق ریش شانه کرده و ظاهرسازی آنها در اعتراض و تعارض با حقیقت است.
تیز سگ یا خشم شیطان از طریق ظاهر و رنگ و رو و ریش و یال و کوپال ملایان یاوه گو و آنان که مدعی دینداری هستند.

استادان راهدان و راهنما و آگاه در واقع همان عیسای دوران هستند.
هر شخصیت آگاهی که آمد. بازار متعصبان و مقلدان که کسب و کار و دکان دین باز کرده اند دچار دگرگونی شد. آنها از اینچنین شخصیت های حقیقت گو و آگاه مشوش و مضطرب می شوند و احساس خطر می کنند و دهان به یاوه می گشایند.
ان کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او
صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش او (ست)
چهارپایان، تعبیر است از مرتبه ای از انسانیت، که علم زندگی آنها تنها به حدود حیوانی (خورد و خوراک و شهوت) تنزل یافته و از تکامل و ادراکات انسانی چیزی نفهمیده اند. یعنی از مرتبه حیوانی جلوتر نمی روند.
قرآن گفته : آنها حتی گمراه تر از چهارپایانند. یعنی حتی خر هم از این عقاید و متعصبات ننگ دارد. از حق شنو که فرمود: حتی آنان بدتر از چهارپایانند...
زیرا که چهارپایان به دستورالعملی که به آنها داده شده عمل می کنند. خر وظایف خریت خود را به نحو احسنت انجام می‌دهد اما انسان آنچه به او امانت گذاشته و سپرده اند را در نمی یابد...
انها که اهل کتاب هستند و از آن هیچ نمی دانند مانند خری هستند که بار کتاب به دوش می کشند و از آن هیچ چیز نمی دانند... اولئک الانعام
خر ننگ دارد ز آن دغل از حق شنو بل هم اضل
اشاره است به آیات قرآن که می فرماید: آنها همچون چهارپایان و همان غافلانند، حتی گمراه تر ..
زیرا تعصب و توهم دانایی دین فروشان همچون حجابی مانع شنیدن و دیدن حقیقت شده است.
(جبران خلیل جبران می گفت: متعصب مذهبی، سخنرانی ست در اوج کری...)
هنوز هم کم نیستند افرادی که با خشم و غیظ و غضب مثنوی را به باد انتقاد و ناسزا می گیرند. اینها همان کون خرانند... که از دهانشان فحش و ناسزا مانند روغن از بشکه چکه می کند.
مخنث : مردی ست که شبیه زنان است. مردی که میل جنسی زنانه دارد، یا اینکه رفتار زنانه دارد، یا مردی که بخته است و میل جنسی نرینگی ندارد؛ همه اینها را شامل می شود.
مولانا می گوید : آن حسود مخالف، همچون مخنث و قحبگان کیفی با خود دارند که ابزار آرایشی خود در آن ریخته اند تا در صورت لزوم خود را با (ابزار دینی) بیارایند تا با آن، به خود رنگ و لعاب داده روی خود را زیبا کنند. یا همچون خری که خورجینی با خود دارد و کتاب در آن حمل می کند تا دانایی خود را نشان دهد. (حکایت آن کمپیر که کتاب را پاره می کرد و با تف اوراق کتاب را به صورت زشت خود میچسباند اما اوراق می ریخت. می خواهند خود را با کتاب آرایش کنند و بیارایند.)

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.