گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۵۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان

آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان

گفت که سلطان منم جان گلستان منم

حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان

دف منی هین مخور سیلی هر ناکسی

نای منی هین مکن از دم هر کس فغان

پیش چو من کیقباد چشم بدم دور باد

شرم ندارد کسی یاد کند از کهان

جغد بود کو به باغ یاد خرابه کند

زاغ بود کو بهار یاد کند از خزان

چنگ به من درزدی چنگ منی در کنار

تار که در زخمه‌ام سست شود بگسلان

پشت جهان دیده‌ای روی جهان را ببین

پشت به خود کن که تا روی نماید جهان

ای قمر زیر میغ خویش ندیدی دریغ

چند چو سایه دوی در پی این دیگران

بس که مرا دام شعر از دغلی بند کرد

تا که ز دستم شکار جست سوی گلستان

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد

هشتم بازآمدم گفتم و هین چیست آن

گفت که اینک نشان دزد تو این سوی رفت

دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حدادی نوشته:

در مورد سرودن این غزل در مناقب العارفین افلاکی [فصل ۳ بند ۲۱] این چنین آمده است:

ملک المدرّسین مولانا شمس الدین ملطی رحمة الله علیه، از کِبار یارانِ محرم بود و در انواعِ حِکَم مشارٌ الیه و متفقٌ علیه، روایت کرد که روزی مصحوبِ حضرت مولانا در باغِ جنیدالزمان، معروف الوقت، چلبی حُسام الدین بودیم و حضرت مولانا هر دو پای مبارک خود را در آبِ جوی کرده و معارف میفرمود. همچنان در اثنای کلام به اثنای صفات سلطان الفقرا مولانا شمس الدین تبریزی مشغول گشته، مدح‌های بی‌نهایت فرمود و خدمت مقبول الاقطاب بدرالدین ولدِ مدرّس رحمة‌الله که از اکابرِ کُمَّلِ اصحاب بود، در آن حالت آهی بکرد و گفت: زهی حیف، زهی دریغ. مولانا فرمود که چرا حیف و چه حیف و این حیف برکجاست و موجبِ حیف چیست و حیف در میانِ ما چه کار دارد؟ بدرالدین شرمسار گشته، سرنهاد و گفت: حیفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی را درنیافتیم و از حضورِ پرنورِ او مستفید و بهره‌مند نگشتیم و همه‌ی تاسف و تلهّف بنده بدان سبب بود. همانا که حضرت مولانا ساعتی عظیم خاموش گشته و هیچ نگفت. بعد از آن فرمود که اگر به خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی، عظَّم اللهُ ذکرَه، نرسیدی، به روان مقدس پدرم، به کسی رسیدی که در هر تای موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حیران!
اصحاب شادی‌ها کردند و سماع برخاست و حضرت مولانا این غزل آعاز فرمود:
گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان
گفت که سلطان منم جان گلستان منم
حضرت چون من شهی وآنگه یاد فلان
الی آخره. و گویند که قُربِ چهل روز چلبی بدرالدین رنجور و مهجور خفته بود، مستغفر گشته، صحت یافت، باز به عنایت مخصوص شیخ مشرف شد.

👆☹

حنا نوشته:

در پی دزدی بدم دزد دگر بانگ کرد
هشتم بازآمدم، گفتم و: هین چیست آن

گفت که: اینک نشان، دزد تو این سوی رفت
دزد مرا باد داد آن دغل کژنشان

بازی شیطان به هرزه دواندن خاطر ما در غفلت از حضرت یار.

👆☹

ساعد هاشمی نوشته:

این غزل در برنامه شماره ۷۷۹ گنج حضور که در شهریور ۱۳۹۸ اجرا گردید به زیبایی توسط آقای پرویز شهبازی تفسیر شد

👆☹

خاموش نوشته:

ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯽ ﺍﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ‌ ۷۷۹

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪﻡ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺑﺎ ﺗﻘﻠﯿﺪﺍﺯ ﺍﻟﮕﻮ ﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺷﯿﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ، ﺑﺎﯾﺪ ﻫﺎ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻫﺎ؛ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺳَﺮ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺳﯿﺪ!
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﮑﺎﻧﯿﺴﻢ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ‌ﺭﺍﻧﺪ
ﻭﻃﺮﺣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻮﺍﺳﻄﻪ‌ﯼ ﺁﻥ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻠﻖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﺮﺩ ﺍﻟﻬﯽ ﮐُﻞ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺣﻮﻝِ ﻣﺤﻮﺭِ ﺧﻮﺍﺳﺖِ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝِ ﮔﺸﺘﻦ ﺍﺳﺖ!
ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﻧﺎﺁﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺑﺎ ﺯﻧﺪﻩ‌ﺍﯼ ﭘﯿﺶ ﻧﺒﺎﺷﻢ!
《ﺑﻬﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ‌ﯼ ﻧﺎﻣﻮﺍﻓﻖ ﺍﺳﺖ》
ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﭘُﺮ ﻭ ﮐﺎﻣﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ!
ﻧَﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎ ﺗﯿﺮﺩﺍﻥ ﻋﻤﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷَﻮَﺩ!
ﻭ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ‌ﺭﻭﺩ!

👆☹

ساغر