گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران

ای رخ تو همچو شمع خیز درآ در میان

نور ده آن شمع را روح ده این جمع را

از دوزخ همچو شمع وز قدح همچو جان

سوی قدح دست کن ما همه را مست کن

ز آنک کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان

چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان

روی تو واپس مکن جانب خود هان و هان

این سخن همچو تیر راست کشش سوی گوش

تا نکشی سوی گوش کی بجهد از کمان

بس کن از اندیشه بس کو گودت هر نفس

کای عجب آن را چه شد اه چه کنم کو فلان

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شاهد در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۱۰ نوشته:

از دو رخ همچو شمع

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.