گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای ز مقدارت هزاران فخر بی‌مقدار را

داد گلزار جمالت جان شیرین خار را

ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو

در سجودافتادگان و منتظر مر بار را

عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند

چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را

گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها

کس ندیدی خالی از گل سال‌ها گلزار را

محو می‌گردد دلم در پرتو دلدار من

می‌نتانم فرق کردن از دلم دلدار را

دایما فخرست جان را از هوای او چنان

کو ز مستی می‌نداند فخر را و عار را

هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف

کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را

گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو

نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را

چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد

ای وصال موسی وش اندرربا این مار را

ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو

رشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

به‌‌‌ هزار زبان پر هنر و پر گهر از شمس گفتن و از دوری او

تنها میتواند به جنگی پایان نه پذیر همانند باشد

جنگی که بر عکس جنگ‌ها زنده کردن ببار می‌‌آورد نه‌ کشتن

زنده کردن شمس برای همیشه با کینه یی نه دیدنی از آنان که

چشم دیدن او را نداشتند و ندارند و او پیروز این نبرد جهانی‌ است

جلال دین عزیز ما که ما را در غار خود گوشه ائ‌ داده است

این رویداد فرخنده هم عشق را به‌‌‌ اوج رساند هم شمس را به‌‌‌ خداوندی و هم جلال دین را به جاودانگی

هم ما را به مستی

کانال رسمی گنجور در تلگرام