گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

منکه دارم از مژه بر دیده چندین خار را

جمله در چشمم نروبم گر در خمار را

میفروش از لطف بنماید حریفان چاره چیست

بهر می وجه کم و مخموری بسیار را

چرخ پر انجم شود از مکر شیخ اندر سماع

چون بپوشد بخیه کرده فرقه پندار را

ترک دین و زهد چون فرمودیم ای مغبچه

باز کن خشت خم و بگشا گره زنار را

دور ساغر را غنیمت دان که نقاش ازل

کرده مبهم سر این نه گردش پرگار را

در خرابات مغان رندان دریا دل دهند

از پی یک جرعه می این گنبد زر کار را

عمر ضایع شد به لا یعنی پی آخر نفس

یک نفس هم صرفه میکن بهر استغفار را

چون من آلوده جویم چونکه بگشادند باز

بر رخ پاکان عالم پرده اسرار را

فانیا راه فنا نتوان به پندار و خودی

قطع این ره بایدت بفکن ز خود این بار را!