گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۹۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوز

به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کن

چو لباس تو درانند تو لباس وصل می‌دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر

که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس نوشته:

دقیقا مخالف ضرب المثل “با یه گل بهار نمیشه”

👆☹

محسن نوشته:

مخالف اینه که میگن خلاف جریان رودخانه نمیشه شنا کرد

👆☹

روفیا نوشته:

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
در قلعه الموت میهمان روستاییان بودیم . دوستان از دکه های کوچک دهکده آذوقه هایی خریداری کرده و همچنانکه به سوی قلعه گام بر میداشتند زباله های غیر قابل تجزیه را به یادگار در طبیعت و روستا رها میکردند . خم شدم و پسمانده هایشان را جمع کردم .
فکر میکنید واکنش دوستان چه بود ؟
با لحنی عاقل اندر سفیه گفتند اووووه … اینهمه آدم که مراعات نمی کنند ! همه با تمام قوا در حال مصرف و آلودن طبیعت و نابود کردن محیط زیست هستند . چه فایده دارد اگر تو یک تن دل بسوزانی ؟
آنروز ها من جوان

👆☹

روفیا نوشته:

آنروزها جوان بودم و بی تجربه . نمیدانستم مولایم بیتی سروده که پس از قرنها پاسخگوی نیاز بشر خواهد بود !
در این بیت مولانا ضمن به رسمیت شناختن زندگی اجتماعی انسان و تحت تاثیر جبر محیط بودن خاطر نشان میسازد که این اجتماعی بودن هیچ خدشه ای به فردیت انسان وارد نمی کند و هر کسی مسوول اندیشه ها و رفتار و گفتار خویش است .

👆☹

معصومه نوشته:

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

اینطوری خونده میشه: هم گم کنند ره را…؟
یعنی اگر یک نفر هم در جمعی مخالف بزند، همه را گمراه می کند؟ این معنی با بیت بعد متضاد نیست؟

👆☹

قلاوز نوشته:

در جواب معصومه اینکه:
تضادی نیست. نگفته هر کسی، گفته قلاوز. قلاوز رهبر ارکست هست.

👆☹

ناشناس نوشته:

یا حضرت حق

👆☹

سمانه ، م نوشته:

که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز
به فرمایش حکیم توسی
یکی مرد جنگی ، به از سد{صد} هزار
،
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز
به همین مانا :
یک شمع فروزان به کف قافله سالار
تا طاق ثریا ببرد انجمنی را
از ” نیا “

👆☹

روفیا نوشته:

سمانه جان قلاووز جان
در حقیقت پرسش معصومه جان پرسش جالبی است،
ایشان می فرمایند پس یک نفر می تواند جمعی را گمراه کند؟
که پاسخش در نیم بیت بعدی نهفته است،
اگر رهبر ارکستر جناب ستیزه جو و ستیزه خو باشد که برای فصل کردن آمده باشد نی برای وصل کردن، بلی، یکنفر با نوای ناموزون به مدد قلاووز ستیزه جو میتواند موجب پریشانی کل شود.
در بیت بعد نوید می دهد که هر چند بیشینه مردمان به ستیزه برخاسته اند،
تو نومید و هراسناک مباش که گر تو چراغ خود بیفروزی ضرورتا از جمعیت پریشان و جنگجو گزندی به تو نخواهد رسید.

👆☹

امین نوشته:

من اهل ادب و شعر نیستم ، احتمالا سال به سال به دیوان هیچ شاعری رجوع نکنم الا اینکه به واسطه بیت یا مسرعی کنجکاو شوم که شعر کامل را بخوانم ، و دوباره شعری است از مولانا و دوباره مو بر تنم از باریک بینی و فصاحت راست شد !

👆☹

ریحان نوشته:

سلام .من بیت (به موافقت بیاید تن و جان سماع جانی….) رو خوب متوجه نمیشم . ممکنه یه معنی ساده و روان ازین بیت لطف کنید بگید . ممنون.

👆☹

دکتر علیرضا محجوبیان لنگرودی نوشته:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر / چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است؟
سوال این است : آیا با یک گل بهار می شود؟ آیا بهار هجوم انبوه گل هاست؟ براستی بهار چیست؟ یک گلستان گل است یا یک گل؟ ویا هیچکدام بهارمفهومی است فراتر از یک یا چند هزار گل . بسیاری از انسانهای یگانه تاریخ بشر در آغاز مسیر انسانی خویش گلی تنها بودند در سرزمینی که هیچ کس درکشان نمی کرد،آنان آوار عظیم رنج های عیان و نهان را به دوش کشیدند ولی در نهایت چه شد؟ آنها با اراده پولادین خویش ظلمت و تاریکی را در نوردیدند و پهنه های وسیعی از اجتماع خویش را نورباران کردند آنگونه که تا قرنها پس از حیاتشان گل خوشبوی انسانیت از وجودشان استشمام می شود. میدانیم که ایرانیان - به دور از داستان قومیت و قومیت گرایی – در طول تاریخ حیات چند هزار ساله شان ملتی متمدن بوده اند یکی از نشانه های تمدن در میان اقوام، بازماندن آثار تمدن بالاخص کاخ هاییست که اینک ویرانه هایی از آن در جای جای سرزمینمان دیده می شود البته این کاخ ها شناسنامه اقوام و ملل متمدن هستند، در این تردیدی نیست. میخواهم بگویم دو نوع کاخ در میان سرزمین ها دیده می شود کاخ هایی زمینی و کاخ هایی آسمانی. کاخ هایی زمینی به قول حکیم طوس با وزش تندبادهای حوادث و روزگار در هم می ریزند نابود می شوند و به موزه ها می پیوندند ولی کاخ های آسمانی چون ریشه در اعتقاد و فرهنگ یک سرزمین دارند- گاه هم به یک سرزمین محدود نمی شوند- هرروز زیباتر،دلرباتر و دوست داشتنی تر می شوند برخلاف کاخ های زمینی که دیگر نشانه ای از صاحبانشان در کاخ نمی ماند کاخ های آسمانی دارای صاحبانی هستند که مردم با تمام وجود با آنها سخن می گویند راز می گویند نیازهای روحی و جسمی خود را که از دوستان نمی طلبند از آنها استمداد می کنند ساعتها و روزها در انتظار لحظه ای می مانند که وارد کاخ شوند دستشان را به سوی صاحبشان دراز کنند تا شفای دردهای خویش را با تمام قلبشان حس نمایند صاحبان این کاخ خود بهارند هرچند در روزگار حیات خویش گلی تنها بودند ولی از بهار با عظمت تراند بهار طراوت خویش را از آنها می طلبد اینان نماد انسان اند وارثان زمین ستونهای بزرگ انسانیت انسان اشرف مخلوقات. آموزه هایی که ازاینان باز می ماند راهگشای انسان می شود فارغ از قوم و نژاد و قبیله و سرزمین . اندیشه های مافیایی انسان امروز، با آموزه های غلط خویش، جهانی را به سوی شکنندگی و مرگ هدایت می کند فرانسیس فوکویاما داستانی را از مردم جنوب ایتالیا حکایت می کند که انسانیت انسان را به چالش می کشد:« یکی از روسای بازنشسته مافیا به خاطر می آورد که وقتی پسر جوانی بود پدرش که یکی از اعضای مافیا بود، اورا با بالای دیواری فرستاد و از او خواست به پایین بپرد و به او قول داد که وقتی بپرد او را خواهد گرفت. در ابتدا او از پریدئن سر باز می زد اما پدر آن قدر اصرار کرد تا او پرید و با صورت خود به شدت به زمین خورد منطق پدر در این چند کلمه خلاصه می شد: باید یاد بگیری که به هیچ کس حتی والدینت اعتماد نکنی» باری این است آموزه های انسانی انسان معاصر. آیا براستی مفهوم انسانیت این است؟ یا آنکه می سراید قطره قطره مردن و شب جمع را به سحر آوردن؟
فریدون مشیری شاعر خوب معاصردر این باره می سراید:

یک گل بهار نیست
صد گل بهار نیست
حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست
وقتی
پرنده ها همه خونین بال
وقتی ترانه ها همه اشک آلود
وقتی ستاره ها همه خاموشند
وقتی که دستها با قلب خون چکان
در چارسوی گیتی
هر جا به استغاثه بلند است
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید ؟
وقتی بنفشه های بهاری
در چارسوی گیتی
بوی غبار وحشت و باروت می دهند
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز گلی به کام تواند چید ؟
وقتی که لوله های بلند توپ
در چارسوی گیتی
در استتار شاخه و برگ درخت هاست
این قمری غریب
روی کدام شاخه بخواند ؟
وقتی که دشت ها
دریای پرتلاطم خون است
دیگر نسیم زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند ؟
کنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است
گردونه زمین را
از اوج بنگریم
از اوج بنگریم
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم
غرق هزار گونه تباهی
از اوج بنگریم و ببینیم
آخر چرا به سینه انسان دیگری
شمشیر می زنیم ؟
ما ذره های پوچ
در گیر و دار هیچ
در روی کوره راه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است
آخر چگونه تشنه به خون برادرانیم ؟
از اوج بنگریم
انبوه کشتگان را
خیل گرسنگان را
انباشته به کشتی بی لنگر زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور
سوغات می بریم ؟
آیا رهایی بشریت را
در چارسوی گیتی
در کائنات یک دل امیدوار نیست ؟
آیا درخت خشک محبت را
یک برگ سبز در همه شاخسار نیست ؟
دستی برآوریم
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم
روزی که آدمی
خورشید دوستی را
در قلب خویش یافت
راه رهایی از دل این شام تار هست
و آنجا که مهربانی لبخند میزند
در یک جوانه نیز شکوفه بهار هست »
اگر از آدم ها بپرسید آیا با یک گل بهار می شود پاسخ می دهند:
گفتند نمی شود ولی می بینند / یک روز بهار می شود با یک گل
شاید با یک گل بهار نشودولی بی تردید با همان یک گل می توانیم بهار را با تمام وجود خویش استشمام کنیم البته اگر رد پای بهار اندکی در وجودمان مانده باشد. بهاری باشید. یاحق

👆☹

روفیا نوشته:

شما این نیم بیت را چگونه می خوانید؟
تو یکی، نیی هزاری، تو چراغ….
یا
تو یکی نیی، هزاری، تو چراغ…
؟؟

👆☹

نادر.. نوشته:

سلام روفیا جان
من شکل دوم را دوست دارم
حتى اگر اینگونه مى بود بیشتر دوست مى داشتم:
تو هزارها هزارى، …

👆☹

7 نوشته:

اولی با توجه به بیت بعدی
ولی هر دو خوانش به نظر درست است.
اگر فکر میکنی
تو یکی(تو یک تن هستی)
نه ای هزاری(و نه هزار تن)

👆☹

نادر.. نوشته:

ستیزه جویىِ قلاووز را مى توان چاره کرد؛ اما اگر ستیزه جویى قلاووز باشد، گمراهى فراگیر مى شود..
از نگاه مولوى گل مظهر صلح جویى و خار بدخو مظهر جنگ جویى است

👆☹

روفیا نوشته:

درود نادر جان
از یک جهت با شما هم رایم. اگر از زاویه نگاه وحدت وجودی نگاه کنیم هر کدام از ما هزاران و بلکه بی نهایتیم :
نقش من از چشم تو آواز داد
که منم تو تو منی در اتحاد
شاید بقیه عناصر، مراحل گوناگون تکامل وجودی خود ما باشند از آنرو که روح واحدی از جنس هستی در همه ما جریان دارد.
ولی آنجا که می گوید « تو چراغ خود برافروز »، دارد بر فردیت individuality ما تاکید می کند، یعنی می گوید تو دارای تشخص و تفردی هستی که تو را از سایر موجودات جدا می کند. تو یک نفری، هزاران نفر نیستی!
بنابراین گویا خوانش نخست آنطور که ۷ گرامی گفتند مراد مولانا باشد.
من هم همیشه آنگونه می خواندم ولی در کانال تلگرام شمس و مولانا جای ویرگول بر معنای دوم صحه می گذاشت.

👆☹

نادر.. نوشته:

روفیا جان، سپاس از روشن گری و بیان دلنشینتان ..
به گمان من اگر مولوی قصد داشت تنها اهمیت و جایگاه فردیت ما را در این بیت مطرح نماید، بهتر بود اینگونه می سرود:
تو یکی، نه آن هزاری، تو چراغ خود برافروز
اما دوست دارم با نوع خوانش دوم، این برداشت را داشته باشم که علاوه بر حفظ مفهوم زیبای فوق، به نوعی بر “میزان” تاثیر گذاری عملکرد من در مقابل آن هزار نیز تاکید مشخصی نموده و امیدواری نیز می دهد..

👆☹

علی نوشته:

آقا نادر لطفا مثال بیاورید در مورد اینکه گفتید از نگاه مولانا گل نماد صلح جویی است

👆☹

نادر.. نوشته:

درود.. علی جان
برداشتی بود از این بیت زیبای مولوی:
جمله گل‌ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو
خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن

👆☹

امیر نوشته:

در مورد بیت به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی /ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان بیاموز
ساز ها هر کدام در موافقت و هماهنگی باهم است که ملودی و موسیقی می سازند و این هنر مطربان است که چنین هماهنگی ایجاد می کنند و با این موسیقی است که جان آدمی به رقص و سماع در می آید . از مخالف نوازی انتظار هنر نمی توان داشت . ما نیز باید هر یک ساز موافق خود را بنوازیم و در این سماع جانی همراه شویم .
جنگ ساز مخالف است . چراغ خاموش ساز مخالف است . …

👆☹

محسن نوشته:

سلام به نظر در مصراعِ پایانی «قامتِ کوژ» درست تر هست همانطور که داریم «کوژپُشت» و واژگانِ فارسی را نباید معرب کنیم لطفا اصلاح کنید.

👆☹

هادی بهار نوشته:

وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى کَمَا خَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ

سلام
شاید بتوان به آیه فوق هم اشاره کرد و ..

👆☹

کاملیا نوشته:

درود بر همه.
در پاسخ به امیر

بدو گفت کای پشت بخت تو کوز
کسی از شما زنده مانده ست نوز
فردوسی

👆☹

کاملیا نوشته:

با پوزش این پاسخ به محسن گرامی بود نه امیر.

👆☹

کارما نوشته:

تو یکی نه ای، هزاری:
به عبارتی هم در زنجیره ی علت و معلول، وقتی یکی روشن شد، چه بسا به سیر تصاعدی، بالاخره به روشنی هزار نفر بینجامد
تا چه رسد که آن یک تن قافله سالار جمعی باشد

👆☹

الهام نوشته:

این شعر توسط آقای فرهاد لقایی اجرا شده است
لینک مربوطه
www.bishtarazyek.com/دانلود-سرود-بیشتر-از-یک-نفر-تو-یکی-نه%E2%80%8Cا

👆☹

راضیه نوشته:

تو یکی نه‌ای، هزاری… بسیار واضح و شفاف مولوی داره میگه نا امید نشو از روشن کردن یک چراغ در تاریکی(چراغ خود) تو هزاری(یعنی خودت رو دست کم نگیر تو بسیاری)

👆☹

امیر محمد بهرامیان نوشته:

میبینم بعضی دوستان میگن که شعر مخالف فلان ضرب المثل هست یا مخالف فلال سخن هست دوستان ما قرار نیست شعر حضرت مولانا رو با یک ضرب المثل بسنجیم بلکه باید این شعر معیار قرار داده بشه و اون مطالب بر اساس این اشعار رد یا قبول بشوند پس بهتره بگیم فلان ضرب المثل خلاف این شعر هست نه این شعر خلاف اون ضرب المثل

👆☹

ریحانه نوشته:

سلام
کوز یک واژه فارسی ست و از کوزه میاد و یعنی مثل کوزه خمیده.

👆☹

هادی نوشته:

مولوی مگه وحی منزله که همه چی باید با این سنجیده بشن؟!

👆☹

مجتبی.ب نوشته:

سلام عزیزان.بنظرم این دو جمله در بیت ۵ باهم تضاد دارند!اگر اینطور نیست لطف میکنید به من توضیح دهید:
(…مگو…زصلح من چه آید)معنای صلح میدهد
(…تو چراغ خود برافروز)معنای جداکردن راه از دیگران میدهد
مشتاق پاسخهایتان هستم
سپاسگزارم.

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

گرامی مجتبا
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز
به نظر جز همبستگی سخن دیگری نیست،
این {تو} خطاب به همه است.
می گوید:اگر کشمکشی می بینید خودتان را مصلح تنها ندانید که اگر هر کسی به تنهایی قد علم کند جمع تنهاها هزاران می شود.

👆☹

حمید رضا۴ نوشته:

درود به ناباور و مجتبای گرامی،
تو یکی، نه‌ای هزاری، تو چراغ خود برافروز
به نگر من “ هزار“ در این مصرع دلالت به “همه“ در مصرع پیشین و “هزار مرده“ و “هزار قامت کوز“ در بیت آخر می کند.
برداشت من اینست که تو “منحصر به فرد“ هستی و جزئی از آن “هزار“ها نیستی، پس تو کار درست خودت را انجام بده.
در این جهان کمابیش همه شیفته “باور“های خود هستند و با احساساتی شدن، در جنگ با دیگران.
اما شما ناباور عزیز با مهربانی چراغ خود را برافروخته اید.
چشم من هر روز به دنبال نوشته های شماست تا بهره ای ببرم. در چند سال اخیر از شما بسیار آموخته ام. از شما سپاسگزارم.

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

گرامی محمد رضا
در لغتنامه [آنایی] را جاهل احمق یا جهالت و حماقت معنا کرده است

👆☹

ناباور ɹɐʌɐqɐu نوشته:

گرامی حمید رضا
تا مرا شمع، درین مهد ادب می شُمَری
خوش نسیمی، زِ درِ کلبه ی دل می گذری
سپاس از مهرِ شما

👆☹

امیر ارسلان نوشته:

این شعر مرا به یاد مفهوم اثر پروانه‌ای می‌ندازه. کوچکترین اقدامات نیز تاثیر گذارند.

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.