گنجور

بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو که ایشان کرده‌اند

آن عمارت نیست ویران کرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون

استعیذ الله مما یفترون

دید رنج و کشف شد بروی نهفت

لیک پنهان کرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش کو زار دلست

تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست

عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست

لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد

شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر

چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس جان باقیست کاو را امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد

می‌توان هم مثل او تصویر کرد

شمس جان کو خارج آمد از اثیر

نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج کو

تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در کشید

واجب آید چونک آمد نام او

شرح کردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

کز برای حق صحبت سالها

بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست

شرح آن یاری که او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع

واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی

هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار

خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول

بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو که من

می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان

نه تو مانی نه کنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه

بر نتابد کوه را یک برگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت

اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی

بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی

رو تمام این حکایت بازگوی

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۱۷ » (بیات زند) (۴۹:۴۴ - ۵۱:۱۶) نوازندگان: مجد، لطف‌ الله (‎تار) خواننده آواز: شجریان، محمدرضا سراینده شعر آواز: مولوی مطلع شعر آواز: گفت معشوقی به عاشق کای فتی

شهرام ناظری » بشنو از نی » ساز و آواز دشتی همراه با نی و سنتور

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

shahin najafi نوشته:

shams jan baghist ura ams nist…..sahih mibashad

پاسخ: با تشکر از شما، «شمس جان باقی کش امس نیست» با «شمس جان باقیست کاو را امس نیست» جایگزین شد.

👆☹

شکوهی نوشته:

واژه اضطرلاب در مصرع زیر درست شود:

عشق اصطرلاب اسرار خداست

پاسخ: مشکل چیست؟ به نظر درست می‏رسد.

👆☹

ناشناس نوشته:

با تشکر فراوان از شما. بیت اول جا افتاده است:
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم
دست او بگرفت و برد اندر حرم
از کتاب مثنوی معنوی مولوی از روی طبع نیکلسون

👆☹

مصطفی نوشته:

عاشقی گر زین سر است یا آن سر است
عاقبت مارا بدان سو رهبر است
براستی که به زیبایی حقیقت اختلاف در ادیان و مذاهب را که همگی در ظاهر است بیان میکند ادیان الهی انسانها را به رغم تفاوتهای ظاهری این ادیان به سوی خدا فرا میخوانند تنها تفاوت در زبان و طریقه بیان آنهاست

👆☹

علی نوشته:

خوش تر آن باشد که حسن دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
این بیت رو اینگونه هم شنیده ام ولی مرجع موثقی برای ارائه نجستم. صرفن جهت اطلاع عرض شد.

👆☹

عبدالمنان فطرت افغانستان نوشته:

ببخشید اشعارراتعبیرمیکنید یانرخ تورم درایران را؟

👆☹

حامد از خرم آباد نوشته:

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

در جی دیگر اینطور آمده:
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل “گردم”از آن

👆☹

غلام نوشته:

لطفا کسی محبت کند معانی وتفسیر ابیات عربی را برای بنده ارسال نماید
سپاس ودرود
دژمخوی

👆☹

حسین ملیحی شجاع نوشته:

لاتکلفنی فانی فی الفنا

کلت افهامی فلا احصی ثنا

کل شیء قاله غیرالمفیق

ان تکلف او تصلف لا یلیق
معنی کلمه به کلمه به در خواست غلام عزیز: لا تکلفنی بر من تکلیفی وا مگزار
فانی فی الفنا : من در فنا و نیستی هستم
کلت افهامی: چیزی نمی فهمم
فلا احصی ثنا:احصی از احصا و بر شمردن میاید نمی توانم ثنای او را برشمارم
کل شیء: همه چیز ء قاله غیرالمفیق: مفیق از افاقه ریشه میگیرد همه اشیا گفتاری غر مفید دارند
تکلف به زحمت افتادن وتصلف لاف زدن
لا یلیق : لایق نیستند

👆☹

ناشناس نوشته:

پس از مصرع”چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت”ادامه:
چون سخن در وصف این حالت رسید**هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

👆☹

روفیا نوشته:

سلام
از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد
این حقیقتی شگرف است که گرچه ما غالبا سایه را در مقابل افتاب به کار می بریم ول سایه خودش هستی اش را مرهون نور است . اگر نور نباشد سایه ای نیز نخواهد بود .
لطفا این سخن شکسپیر سلام ا… علیه را بخوانید :
What is your substance, whereof are you made,
That millions of strange shadows on you tend?
Since every one hath, every one, one shade,
And you, but one, can every shadow lend
شکسپیر نیز پدیده ها را به سایه هایی تشبیه میکند که وجود های ظاهرا متفاوت خود را وامددار ان نور یگانه هستند !

👆☹

روفیا نوشته:

ببخشید در جمله اخر :
وام دار اویند .

👆☹

روفیا نوشته:

دید از زاریش کو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست
مولانا کمابیش به بیماری های روان تنی یا psycosomatic اشاره می کند که ریشه در نابسامانی روح و روان داشته ولی نشانگان جسمی مثل زردی و بی اشتهایی و بی نظمی ضرباهنگ قلب از خود برجای میگذارند .
ولی مولانا می گوید تن خوشست و …
حال آنکه چنین بیمارانی چندان تن خوش نیستند بلکه براستی تنشان هم نا خوش می شود !

👆☹

گیوه چی نوشته:

سلام،
حضرت مولانا هر پند و قصه ای را ختم به شمس که میکند، مانند شمع خود سوزی مکند. از دید پیامبر گونه مولوی، عشق گوهر پدیده های روزگار ما انسانها است. من هم چو خوب فکر میکنم، جانم دراید چو به شمس میرسم و چه حال خوبی بدست می اورم.
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوش تر نمی گیرد .
از حضرت مولانا متشکرم که عشق را به من هدیه داد.
…. که درویش سر کوی ات دری دیگر نمی داند، رهی دیگر نمی گیرد.

👆☹

روفیا نوشته:

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حکایت گوش‌دار
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول
پرده بردار و برهنه گو که من
می‌نخسپم با صنم با پیرهن
گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت

👆☹

روفیا نوشته:

در ادبیات برمیخوریم به زنهار از نزدیکی زیاد به حقیقت !
ز رام میکده یاران عنان بگردانید
که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
اسطوره ای یونانی به نام ایکاروس وجود دارد که با بالهای مومین از زندان به سوی خورشید پرواز کرد ولی بالهایش ذوب شدند و در دریا افتاد …
خرد مومین قدم وین راه تفته است
خدا میداند و آنکس که رفته است
فیلمی هم با عنوان i as in icarus ساخته شد که در آن نقش اول در پیگیری پرونده ترور رییس جمهور بقدری به حقیقت نزدیک می شود که خود ترور می شود !!
براستی این حقیقت چیست که همواره ما را از نزدیک شدن به آن میترسانند ؟؟

👆☹

ناشناس نوشته:

هشدار دوستان
روی خطوط قرمز نوشته ی بالا {عالی بود }کلیک نکنید
سایتی ست که به اسرار شما دسترسی پیدا می کند
مثل کد ها و ایمیل ها
از گردانندگان گنجور خواهش می کنم این حاشیه را حذف کنند

پاسخ: با تشکر از اطلاع شما، حذف شد.

👆☹

کمال نوشته:

بقولی:از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که دراین کنبددرگاربماند
یابقول دیگری:یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه اخزان شودروزی گلستان غم مخور
ممنون ازگنجوریان

👆☹

بهنام نوشته:

مدتیه با خودم دارم کلنجار میرم،
بوی هر هیزم پدید آید ز دود!
ز دود بوی هر هیزم پدیدار میشه مثلا!؟
لطفا راهنمایی کنید
عجله هم نیست،

👆☹

علی عباسی نوشته:

شاهکار شاهکارها

👆☹

منصور پویان نوشته:

عاشقی گر زین سر است یا آن سر است
عاقبت مارا بدان سو رهبر است
به رغم همه تفاوتهای صوری میان عشقهای مَـنیت-دار، تنها تفاوت اصلی همانا مَـنویـّـات و اظهارات فکری-عاطفی در بین آنهاست. در وصف عشق عرفانی که مأ به اذاء فردی و شخصیتی ندارد، کافی ست از وضعیت سایه در قبال نور استفاده کنیم و به تمثیل بگوئیم که سایه بمثابه عشقهای دنیوی؛ هستی اش را مرهون نور یعنی شمس ِحضور یا عشق ِجانان می باشد. در یک کلام: اگر نور ِعشق جانان نباشد، سایه ای از عشقهای لامکانی نیز موجود نخواهد بود. عشقهای بشری بعنوان پدیدار همانا به سایه هایی تشبیه می شوند که موجودیت خویش را مرهون و وام-دار ِآن نور یگانهء هستی-زا هستند.
باری، آن پزشک و عارف ربـّـانی، بیماری کنیزک را امری روان-تنی یا psycosomatic تشخیص داد که ریشه در نابسامانی روح و روان آدمی دارد. حضرت مولانا در ثنای عشق “بی من و مائی”، می گوید: چو عریان شود چنان عشقی در عیان؛ نه تو مانی و نه اثر و نشانی از تو بر جای بماند.
آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت
اندکی گر پیش آید جمله سوخت
در ادبیات اسطوره ای یونان باستان، ایکاروس سالکی بود که با بالهای یدکی و مُوم شده اش؛ یعنی به مدّد ابزار عقلانی و ذهنیتی؛ بر آن شد تا سوی خورشید یعنی عشق حقیقی پرواز کند. بالهای ایکاروس در این ارتکاب ِهویتی؛ در فضا ذوب شدند و در نتیجه؛ او و ساختارش در دریا سرنگون شد. براستی حقیقت جز حصول به ماورای مُدعیات ِزمان/ مکانی یعنی انکار ِخودیت و ارتقا به ساحت ِلاهوت نیست

👆☹

امیدی نوشته:

بوی هر هیزم پدید آید ز دود
یعنی با استنشاق دود هیزم در حال سوختن، بوی آن هیزم و از طریق بوی آن به نوع و کیفیت آن می توان پی برد. بر همین قیاس از روی علایم هر بیماری می توان به نوع آن بیماری پی برد.

👆☹

... نوشته:

شگفت انگیزه این ابیات…
خیلی جالبه، داره داستان تعریف می کنه، تا وقتی که به «آفتاب آمد دلیل آفتاب…» می رسه. مثل عاشقی که با هر نشانه ای به یاد معشوقش میفته، به محض گفتن لفظ آفتاب، شمس میاد تو ذهنش. دیگه نمیتونه از فکرش بیاد بیرون. دائم با لفظ شمس بازی می کنه تا بی قرار میشه و به شمس الدین اشاره می کنه: «چون حدیث روی شمس الدین رسید…»
واجب میدونه با اومدن اسم شمس الدین «رمزی از انعام او» شرح کنه. ولی باز میگه «لا تکلفنی فانی فی الفنا…» و ناتوانی خودش رو بیان می کنه و میگه «این زمان بگذار تا وقت دگر…»
در ادامه باز هم با خودش درگیره ولی می فهمه که اگه بخواد از شمس بگه، حرفاش تمومی نداره. به محض اینکه باز حرف آفتاب میشه: «آفتابی کز وی این عالم فروخت…» دوباره یاد شمس میفته و می ترسه نتونه جلوی خودش رو بگیره. برای همین بالاخره این بحث رو تموم می کنه: «بیش از این از شمس تبریزی مگوی…»
یاد آدمی میفتم که یه فکر آزارش میده و هرکاری می کنه که از این فکر رها بشه نمی تونه و آشفته میشه.
واقعا عجیبه، بعد از گذشت حدود ۱۳-۱۴ سال از نبودن شمس، وقتی این ابیات رو می سروده به چه درجه ای از آشفتگی می رسه. تکلیفش با خودش روشن نیست. نه دلش میاد از شمس نگه، نه توان گفتن داره. به قدری آشفته و پریشان میشه که نمی دونه باید چیکار کنه.
چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
شگفت انگیزه این عشق…
شگفت انگیزه این مرد…

👆☹

... نوشته:

بخشی از تشریح مرحوم فروزانفر در شرح مثنوی شریف در مورد این قسمت:
«…این بحث ضمنا انتقادی است از روش اهل استدلال و متکلمین که از اثر می خواهند به موثر پی ببرند. ولی مولانا این نقد لطیف را بسط نمی دهد، زیرا لفظ آفتاب که معادل شمس است به زبان عربی، او را به یاد معشوقش که از دست رفته است یعنی شمس تبریز می اندازد و از باب حق صحبت سالها، به حسب ظاهر و یا از باب جوشش عشق نهانی ناچار باید که از شمس تبریزی که نور حق است یاد کند. لیکن از فرط مستی و اضطراب قادر نیست که آنچه در دل دارد بگوید و شرح این هجران را به وقت دیگر می گذارد. وقت دیگری که در تمام مثنوی چند نوبت بیشتر میسر نشده است تا به اجمال از هجران شمس ناله برآرد. زیرا غیرت معشوقیت حسام الدین که جاذب اسرار است او را به معشوق نخستین باز نمی هلد و با وجود اصرار باطنی خود مولانا یا بعضی یارانش که مایل بوده اند پرده از راز شمس برگیرد و با تعبیرات صوفیانه از قبیل: الوقت سیف قاطع و الصوفی ابن الوقت، که مفاد آن انصراف از مستقبل و اشتغال به موجب حال است تقاضا را تکرار کرده اند. باز مولانا به عذر بیم فتنه و خونریزی، حدیث شمس را در باقی می گذارد و به سر داستان می رود…»

👆☹

غیرتعلی نوشته:

سلام بر عزیزان صافی ضمیرِ صادق و ثابت.

اشارات پنهانی و رمز آلوده ی مولانا بر همه ی عزیزان واضح و آشکار است.
از آنجا تغییر از هر وضعیتی به وضعیت دیگر منجر به آثار متناسب وضعیت جدید می شود.لذا با دیدن آثار متفاوت میتوان به رخ دادن تغییر پی فرد.
این تغییر میتواند به سوی کمال و یا عکس آن باشد .
منباب مثال گلاب نتیجه تغییر وضعیت گلبرگ تحت شرایط خاصی
بدست می آید
پس. میتوان حکم کرد ،حتماً تغییری رخ داده است .

آثار و تراوشات عرفانی نتیجه قطعی سالک رهرو طریقی است که سلوکش مورد تأیید خداوند علی اعلا قرار گرفته است.

اگر بوی هیزم در کار است نتیجه دودی است که از هیزمی مشتعل سرچشمه گرفته است.
یعنی قطعاً آتشی درکار است
یعنی عشقی سوزان درکار بوده است

یاحق

👆☹

مهدی نوشته:

با عرض سلام سوالی داشتم
فایل صوتی مثنوی مولوی را ایا میشود پیدا کرد یا اینکه کسی کاملش رو دارد خریداری کنیم چون اینجا فقط تا بخش ۱۱فقط فایل صوتی میباشد با کمال تشکر راهنمایی کنید ممنون میشوم

👆☹

شاهرخ نوشته:

http://www.yasinmedia.com/audio/poetry/download-masnavi-mp3
میتوانید از سایت ، مرکز تحقیقات اسلامی نور هم نرم افزاری جامع در ارتباط با مثنوی خریداری کنید.

👆☹

بهمن نوشته:

سلام
ببخشید منظور از شمس چارم اسمان سر در کشید چیه
چارم چیه

👆☹

لیلا همایون پور نوشته:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
این چهار بیت از این شعر در وب سایت آوای جاوید توسط حمیدرضا فرهنگ خوانده شده است،آدرس صفحه:

http://www.avayejavid.com/SazoAvaz/AvayeJavid_56.html

👆☹

م. حسابی نوشته:

لطفا حاشیه نوشته شده
ضمن عذرخواهی از کاربر محترم ح.م.رهگشا نطر به عیر مرتبط بودن حاشیه نوشته شده و مضمون غالب اقتصادی موضوع بر مضامین ادبی لطفا به جز مطالب ادبی درج شده سایر مطالب در صورت امکان حذف گردد. مجددا از خانم/اقای رهگشا عذرخواهی میکنم.
باتشکر

👆☹

م. حسابی نوشته:

لطفا این حاشیه شماره ۳۱ مربوط به اینجانب نیز پاک شود. باتشکر

👆☹

م. حسابی نوشته:

باسلام و عرض خداقوت
بیت “چون گذشت آن مجلس و خوان کرم/دست او بگرفت و برد اندر حرم” مربوط به قبل از بیت “قصه رنجور و رنجوری بخواند …” حذف گردیده است.
درموارد زیر بین متن ابیات با خوانش ابیات تناقض وجود دارد که لازم است همسان سازی گردد.
“خود غریبی در جهان چون شمس نیست …”
“گفت مکشوف و برهنه بی غلول…”
“گفتم ار عریان شود او در عیان…”
باتشکر فراوان

👆☹

رضا از خرم آباد نوشته:

[شروع کمک خداوند از اینجا شروع میشه:]
گور خانه راز تو چون دل شود
آن مرادت زود تر حاصل شود!
گفت پیغمبر که هرکه سر نهفت
زود تر گردد با مراد خویش جفت
و تمثیل فوق العاده ای که میاره در ادامه:
دانه چون اندر زمین پنهان شود
سر او سرسبزیِ بستان شود!

👆☹

علی‌رضا پنجه‌ای نوشته:

درود. اسطرلاب صحیح است.

👆☹

بهروز نوشته:

باسلام و تشکر از سایت خوبتون
من این بیت رو اینطوری دیده ام:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

👆☹

فرهاد نوشته:

شرح و تفسیر بیت ۱۰۱
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم / دست او بگرفت و برد اندر حرم
وقتی که دیدار شاه با طبیب الهی در آن مجلس انجام یافت و سفره کرامت برچیده شد ، شاه دست طبیب را گرفت و وارد حریم خانه خود کرد .

– مولانا معتقد است که مرید باید راهبر حقیقی خود را محرم اسرار خود بداند و او را به حریم دل خود راه دهد و اسرار ضمیر خود را به او بازگوید تا هرچه زودتر و مطمئن تر عقبه های سلوک را درنوردد .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۲
قصه رنجور و رنجوری بخواند / بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
شاه ماجرای بیماری و رنجوری کنیزک را برای طبیب الهی شرح داد و سپس او را بر بالین بیمار برد .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۳
رنگ و رو و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش هم اسبابش شنید
آن طبیب الهی طبق عادت اطبا رنگ و رو و نبض و ادرار بیمار را دید و نیز علائم و اسباب کسالت او را از زبان وی و همراهش شنید .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۴
گفت هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ویران کرده اند
طبیب الهی گفت هر دوا و درمانی که آن حکیمان مغرور کرده اند نه تنها حال آن کنیزک را بهبود نداده بلکه حالش را وخیم تر هم کزرده اند .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۵
بی خبر بودند از حال درون / استعیذالله مما یفترون
آن طبیبان مغرور از احوال درون کنیزک آگاهی نداشتند ، پناه می برم به خدا از اکاذیبی که برهم می بافند . یعنی آنها چیزی از شناخت و درمان دردها و بیماریهای مردم نمی دانند بلکه فقط ادعا می کنن که مائیم دانا به احوال بیماران .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۶
دید رنج و کشف شد بر وی نهفت / لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
طبیب الهی رنج کنیزک را دریافت و به علت آن پی برد ولی آن راز را پنهان داشت و به شاه چیزی نگفت .

– اولیاءالله اسرار باطن کسی را بی اذن حق بر کسی فاش نکنند و حتی پیش خودشان هم آنرا تکرار نکنند .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۷
رنجش از سودا و از صفرا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود
رنج و درد کنیزک ناشی از غلبه صفرا و سودا نبود زیرا بوی هر هیزم از دودش معلوم می شود یعنی علائم و آثار هر چیز بر ذات آن چیز دلالت می کند . اگر چه وقتی انسان به عشق دچار می آید رنگ و رویش دگر می شود ولی این حالات را نباید با بیماری جسمانی اشتباه گرفت . [ سودا = به معنی سیاه است ، یکی از اخلاطِ اربعه در طب قدیم که چون سیاه رنگ است بدان سودا گویند و مرکز آن را در طحال می پنداشتند . به معنی مالیخولیا و جنون نیز آمده است / صفرا = به معنی زرد است . یکی از اَخلاطِ اربعه که مایعی زرد رنگ است و در کبد ترشح می شود . بدان تلخه و زردآب نیز گویند ]

شرح و تفسیر بیت ۱۰۸
دید از زاریش ، کو زار دل است / تن خوش است و او گرفتار دل است
طبیب الهی از رنجوری کنیزک پی برد که بیماری او علت جسمانی ندارد ، او تنش سالم است و گرفتار بیماری دل است .

شرح و تفسیر بیت ۱۰۹
عاشقی پیداست از زاری دل / نیست بیماری چو بیماری دل
از ناله های دل ، عشق آشکار می شود و هیچ بیماری به اندازه بیماری دل اهمیت ندارد .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۰
علّتِ عاشق ز علت ها جداست / عشق اُسطُرلاب اسرار خداست
بیماری عشق از نوع بیماریهای جسمانی نیست ، بلکه عشق مانند اُسطُرلاب ، اسرار شمس حقیقت را نشان می دهد .

– مولانا عقیده دارد که عشق عرفانی روح را چنان لطیف و حساس می کند که می تواند اسرار ربانی را نشان دهد . همانطور که اسطرلاب ، احوال شموس آسمان را نشان می دهد . اسطرلاب عشق نیز اسرار شمس حقیقت را عیان می سازد . [ اُسطُرلاب = آلتی بوده است مرکّب از چند صفحه که اهلِ نجوم آن را در طالع بینی و ارتفاعِ کواکب و سنجش ستارگان و ستاره یابی بکار می گرفتند ( مفاتیح العلوم ، ص ۲۱۹ ) ]

شرح و تفسیر بیت ۱۱۱
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبر است
عشق خواه حقیقی و یا مجازی باشد سرانجام ما آدمیان را به سوی عالم الهی هدایت می کند .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۲
هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن
هر چه از عشق سخن بگویم و آنرا بیان دارم چون به ذات عشق می رسم شرمگین می شوم . ( از نظر مولانا عشق تعریف شدنی نیست )

شرح و تفسیر بیت ۱۱۳
گر چه تفسیر زبان روشن تر است / لیک عشق بی زبان روشن تر است
اگر چه تفسیر و تبین زبان ، روشن کننده مسائل است ولی عشق موضوعی نیست که به زبان درآید ، پس عشقی که به زبان درنیاید از هر بیانی روشن تر است .

– این عشق است که خود را بیان می کند نه زبان .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۴
چون قلم ، اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت
قلم کتابت و نویسندگی همه چیز را شتابان می نویسد ولی همینکه به موضوع عشق می رسد و می خواهد آنرا به رشته تحریر درآورد بیدرنگ بر خود می شکافد .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۵
عقل ، در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم ، عشق گفت
عقل و خرد در شرح و بیان عشق همچو خری است که در گل گیر کند زیرا عشق است که می تواند پرده از اسرار عشق و عاشقی بردارد و رموز آنرا برملا کند .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۶
آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید ، از وی رو متاب
دلیل بر وجود آفتاب ، خود آفتاب است حال اگر دلیلی بر وجود آن لازم آمد ، خود آفتاب دلیل آفتاب است پس از آفتاب روی مگردان .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۷
از وی ار ، سایه نشانی می دهد / شمس ، هر دم نور جانی می دهد
اگر چه سایه بر وجود آفتاب دلالت می کند اما خود آفتاب هر لحظه نور حیات بخش خود را به همه جا عطا می کند .

– در اینجا مقایسه میان استدلال و کشف و شهود است ، استدلال به منزله سایه است و کشف و شهود به منزله آفتاب است یعنی انوار جانفزای آفتاب دلیل بر هستی ذات آفتاب است .

شرح و تفسیر بیت ۱۱۸
سایه ، خواب آرد تو را همچون سمر / چون بر آید عشق ، انشق القمر
همانطور که حکایت شبانه تو را به خواب می برد سایه عقل و استدلال تو را دچار غفلت و بی خبری می سازد و چون شمس حقیقت بتابد ، قمر عقل و استدلال زائل شود و نور و جذابیت خود را از دست بدهد . [ در مصراع دوم قسمتی از آیه ۱ سوره قمر تضمین شده است . « آن ساعت نزدیک شد و ماه بر خود شکافت » در اینجا مراد از انشقاق قمر بیان معجزه معروف پیامبر (ص) نیست بلکه مراد زائل شدن نور ماه به هنگام طلوع خورشید است . ] سَمَر = افسانه به مناسبت آنکه غالباََ در شب گفته شود ]

شرح و تفسیر بیت ۱۱۹
خود غریبی در جهان چون شمس نیست / شمس جان باقی است او را امس نیست
در جهان چیزی غریب تر و شگفت انگیزتر از خورشید وجود ندارد ، خورشید جان پایدار است و امروز و فردائی برایش نمی توان تصور کرد .

– نیکلسون مراد از “شمس” را در مصراع اول خورشید آسمان می داند ومراد از “شمس” در مصراع دوم روح مجرد و نفس ناطقه است بدین معنی که روح انسان در این جهان غریب است زیرا از وطن خود دور افتاده است .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۰
شمس ، در خارج اگرچه هست فرد / می توان هم ، مثلِ او را تصویر کرد
اگر چه شمس مادی و طبیعی در عالم خارج ، تنها و بی نظیر است ولی در عین حال می توان مانند آنرا در ذهن تصوّر کرد .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۱
شمس جان ، کو خارج آمد از اثیر / نبودش در ذهن و در خارج ، نظیر
خورشید جان که از حیطه افلاک و جهان محسوسات خارج است نه در ذهن همتا و نظیر دارد و نه در خارج از ذهن . [ اثیر = معنی عالی و بلند است . به همین مناسبت به کرۀ آتش که بالای کرۀ هواست اثیر گویند . ]

مولانا آفتاب حسّی را با شمسِ حقیقت مقایسه می کند . از آنرو «آفتابِ حسّی» ، قابلِ فرض و تصور است ولی «شمس حقیقت» در تصور نمی گنجد و ذهن و ادراکِ بشری بر آن محیط نمی شود . و معلوم است که تا چیزی در ذهن تعیّن و تشخّص نیابد . مثل و شبهی نمی توان در تصوّر آورد ( شرح مثنوی شریف ، ج ۱ ، ص ۹۲ ) .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۲
در تصور ذات او را گنج کو / تا درآید در تصور مثل او
آن شمس حقیقت کجا در تصور آدمی می گنجد تا مانند او در تصورش آید .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۳
چون حدیث روی شمس الدین رسید / شمس چارم آسمان سر در کشید
هر گاه از روی شمس الدین تبریزی سخن به میان می آید خورشید آسمان از پرتو و جمال آن شرمگین می شود و روی خود را نهان می سازد .

– در اینجا لفظ شمس ، مولانا را به یاد محبوبش شمس الدین تبریزی انداخته است .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۴
واجب آید چون که آمد نام او / شرح رمزی گفتن از انعام او
چون که نام شمس تبریزی بر زبانم آمد لازم است که شمه ای از انعام معنوی او بازگو شود .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۵
این نفس ، جان دامنم برتافته است / بوی پیراهان یوسف یافته است
اکنون حسام الدین که به منزله جان من است ، چنگ در دامنم زده و مصرانه می خواهد که شمه ای از اسرار رابطه معنوی خود را با شمس تبریزی بیان کنم ،حال او گوئی همچون حال یعقوب است که بوی پیراهن یوسف را شنیده است .

– “این نفس” به معنی “اکنون و این دم” است .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۶
از برای حق صحبت ، سال ها / بازگو حالی از آن خوشحال ها
حسام الدین به من گفت که به حق سالهای همراهی و رفاقتی که با تو دارم شمه ای از آن احوال خوب و خوشت که با شمس داشتی برایم بازگو کن .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۷
تا زمین و آسمان خندان شود / عقل و روح و دیده صد چندان شود
تا از شرح احوال معنوئی که تو با شمس داشتی زمین و آسمان شادمان گردد و قوه عقل و جان و دیده دل ، صد مرتبه افزایش یابد .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۸
لا تکلفنی فانی فی الفنا / کلت افهامی فلا احصی ثنا
مولانا در جواب گفت : چون من در حال فنای عارفانه هستم مرا به تکلف و زحمت میفکن و فعلی از من توقع نداشته باش که متعلق به عالم صحو و هشیاری است چرا که من در حال محو و فنا هستم و درک و شعورم از کار افتاده و نمی توانم مدح و ثنائی گویم .

شرح و تفسیر بیت ۱۲۹
کل شیء قاله غیرالمفیق / ان تکلف او تصلف لایلیق
هر چیز را که انسان در حال محو و بی خویشی گوید نمی توان آن کلام را در حال صحو و با خویشی درک کرد و اگر کسی به تکلف و لاف زنی بخواهد آن سخنان را در یابد چنین حالتی سزاوار مقام آدمی نیست .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۰
من چه گویم ؟ یک رگم هشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست
من چگونه می توانم احوال آن یار بی نظیر و بی یار را شرح دهم در حالی که حتی یک رگم هشیار نیست .

– هرچه اینک از معشوق گویم چون در حالت محو و مستی هستم سخنانم را هوشیاران درک نتوانند کرد .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۱
شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر
ای حسام الدین چلپی ، فعلا شرح این هجران و این خون جگر را موکول کن به وقتی دیگر . اکنون از من توقع نداشته باش که چگونگی هجران و خون دلم را از آن معشوق بر زبان رانم زیرا من در حالت استغراق و بی خویشی به سر می برم .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۲
قال اطعمنی فانی جائع / واعتجل فالوقت سیف قاطع
حسام الدین چلپی به مولانا گفت : به من طعام معنوی بده که گرسنه ام ، و در این باره بشتاب که زمان مانند شمشیر تیز سریعا می گذرد .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۳
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق
حسام الدین ادامه داد : ای رفیق طریق ” صوفی ابن الوقت است ” یعنی زمان را تلف نمی کند زیرا ” فردا گفتن ” شرط سلوک طریقت و طی مراتب و منازل معنوی نیست .

ابن الوقت در مثنوی به دو معنی آمده . یکی به معنی کسی که زمان را از دست نمی دهد و حال را غنیمت می شمرد و در هر لحظه به فکر کمال بخشیدن به خود است و معنی دیگر سالکی را گویند که هنوز از مرحله حال گذر نکرده و به مقام نرسیده است . سالکی که به مقام رسیده باشد را ابوالوقت گویند .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۴
تو مگر خود مرد صوفی نیستی / هست را از نسیه خیزد نیستی
تو ای مولانا ، مگر مرد صوفی نیستی که می گوئی : ” این زمان بگذار تا وقت دگر ” زیرا هر آن چیز که وجود داشته باشد و داده نشود و به زمان بعد موکول گردد دچار نیستی و تباهی گردد .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۵
گفتمش : پوشیده خوشتر سر یار / خود ، تو در ضمن حکایت گوش دار
من به حسام الدین گفتم : بهتر است که سر یار پوشیده باشد تا که نامحرمان از آن آگاه نشوند و تو خود گوش هوشت را باز کن تا اسرار یار را در ضمن حکایات دریابی .

– رازداری و کتمان اسرار از شروط اولیه سلوک است .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۶
خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران
بهتر این است که اسرار محبوبان حرم الهی در اثنای سخنان دیگران بیان شود . [ خانم آنه ماری شیمل بحق گفته است که این دو بیت اخیر کلیدِ فهمِ تمامی سروده های مولاناست . ( شکوه شمس ، ص ۷۵ ) سخنان بهاء الدین ولد در مثنوی وَلَدنامه ، صفحۀ ۲ مؤیدِ مطلبِ اوست . ]

شرح و تفسیر بیت ۱۳۷
گفت : مکشوف و برهنه و بی غلول / بازگو ، دفعم مده ای بوالفضول
حسام الدین گفت : ای صاحب فضیلت های بسیار ، اسرار یار را آشکار و برهنه و بی کم و کاست برایم بازگو کن و بهانه میاور .

– “مکشوف یعنی بی پرده و آشکار” “غلول یعنی دزدی و خیانت و بی غلول مجازا یعنی بی کم و کاست” دفع دادن یعنی بهانه آوردن” “بوالفضول یعنی کسی که دارای فضائل باشد” .

شرح و تفسیر بیت ۱۳۸
پرده بردار و برهنه گو که من / می نخسبم با صنم با پیرهن
از روی اسرار یار پرده بردار و برهنه و آشکار از او سخن بگو که من با محبوب و عروس حقیقت که پوشیده و محتجب باشد در یک جا نمی خوابم . ( من شاهد حقیقت را برهنه و بی حجاب می خواهم )

شرح و تفسیر بیت ۱۳۹
گفتم ار عریان شود او در عیان / نی تو مانی ، نی کنارت ، نی میان
به حسام الدین گفتم : اگر ذات آن محبوب حقیقی آشکارا نمایان شود و او با ذات خود تجلی کند ، نه تو می مانی و نه کنارت و نه میانت .

– در سطوت تجلی آن یار بی یار ، به کلی محو و فانی خواهی شد .

* مولانا این مطلب را در کتاب فیه ما فیه صفحه ۳۵ و ۳۶ به نثر نیز گفته است : حق تعالی این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم و به واسطه این نقاب ها مدد و منفعت می گیریم . این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمیز می دهیم و در او گرم می شویم و درختان و باغات مثمر می شوند و میوه ها ، خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردند و معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تاثیر او ظاهر می شوند . اگر این آفتاب با این همه منفعت بوسائط نزدیکتر شود هیچ منفعت ندهد بلکه جمله عالم و خلقان بسوزند و نمانند . حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز و آراسته گردد و چون بی حجاب تجلی کند او را زیر و زبر و ذره ذره می گرداند .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۰
آرزو می خواه ، لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یگ برگ کاه
ای حسام الدین آرزو و مطلوب داشته باش ولی اندازه نگه دار و به اندازه استعدادت طلب درک حقیقت کن نه بیشتر ، که اندازه نکوست ، مثلا یکه برگ کاه نمی تواند سنگینی کوهی را تحمل کند .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۱
آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر پیش آید جمله سوخت
برای مثال ، همین آفتابی که همه جهان را روشن کرده ، اگر اندکی بیش از حد خود به سوی این جهان نزدیک شود همه را می سوزاند .

– همینطور اگر شمس حقیقت بیش از طاقت افهام و عقول بتابد همه را تباه می سازد .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۲
فتنه و آشوب و خونریزی مجو / بیش از این از شمس تبریزی مگو
ای حسام الدین بیش از این در باره شمس تبریزی سخن مگو و طالب فتنه و آشوب مشو .

شرح و تفسیر بیت ۱۴۳
این ندارد آخر ، از آغاز گو / رو تمام این حکایت باز گو
شرح و بیان اسرار شمس پایانی ندارد ، پس اینک برو از ابتدای حکایت آغاز کن و همه ماجرای کنیزک را بازگو کن .

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

با درود و سپاس از دوستان گنجوری
معنی و شرح این ابیات را در برنامه شرح مثنوی دفتر نخست دکتر عبدالکریم سروش برنامه شماره نوزده در یو تیوب به علاقمندان و عاشقان توصیه میکنم .
موفق و پایدار باشید

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

گفتم ار عریان شود او در عیان/نی تو مانی نی کنارت نی میان
آرزو می خواه لیکن اندازه خواه / بر نتابد کوه را یک برگ کاه
به نظر میرسد در این مبحث مراد از سری که جان مولانا ویا مخاطب وی از او سوال میکند شخص شمس الدین نیست چرا که این ابیات به مکالمه موسی با پروردگار اشاره دارد هنگامی که موسی میخواهد خدا خود را به او بنمایاند و خداوند به گونه ای بر وی تجلی می یابد ولی حتی کوه نیز تاب دیدن جمالش را نداشته و متلاشی میگردد . حال این داستان قرآن نمادین است
یا واقعی بحثی دیگر است و این را عرفا جزء اسرار میدانند . به این ابیات تیز میشود استناد کرد که مولانا میفرماید ؛
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب
و میرسد به اینجا که ؛
نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بی اسپر نیا / کز بریدن تیغ را نبود حیا
و مولانا میگوید درست است که انسان از همان جنس خداوند است و پرتوی از نور بینهایت اوست ولی انسان حتی وقتی به درجه اعلای عرفان نیز برسد بایستی حد و اندازه خود را بداند
و همه این گفت و شنود به این دلیل است که جان خویشتن مولانا که به درجه اعلای عرفان رسیده خواسته است که آن یک لا پیراهن نیز برداشته شود تا مولانا ی جان خالص با یار یکی گشته و بطور کامل در او حل شود و آن یک لا پیراهن چیزی جز جسم خاکی انسان نیست و این امر یکی شدن محض و مطلق فقط به همین علت ممکن نیست حتی برای انسان کامل همچون مولانا که پرده ها برای او یک به یک فرو افتادند بجز آخرین آن که آن را موکول به روز وصل می کند و آن جاست که دو نور در هم می آمیزند و یا بهتر بگوییم نور جزء با نور کل یکی میشوند .
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی
پس آن دلبر دگر باشد من بی دل دگر باشم
موفق و پایدار باشید

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

فتنه و آشوب وخون ریزی محوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی
برخی این بیت را مربوط به شخص شمس تبریزی دانسته و با استناد به آن منظور مولانا را در اینجا صزفا شخص شمس تبریزی میدانند که اگر تامل داشته باشیم در زمان سرودن این ابیات دیگر شمس یا در این جهان نبوده است و بیا لااقل در آن مکان و دلیلی بر آشوب و خونریزی وجود نداشته است که مولانا از گفتن اسرار شمس ابایی داشته باشد . اگر یکی از معانی آن زمان فتنه را همان عشق و تحمل درد هشیاری به منظور رهایی از هم هویت شدگی های این جهانی با میل باطنی بدانیم و البته آشوب نیز واژه مترادف آن ، چنانچه حافظ میفرماید ؛
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
عارف به جام می زد و از غم کران گرفت
و خون ریزی را نیز نتیجه تحمل آن درد ها بدانیم پس معنی این بیت عارفانه بسیار روشنتر از قبل با ما سخن خواهد گفت .
(خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد ؟ )
موفق و پایدار باشید

👆☹

دکتر صحافیان نوشته:

ادامه دریافت های دفتر اول مثنوی ۸ روشن ترین شرح عشق در نخستین حکایت مثنوی

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل۱۰۹
طببب حقیقی وقتی بر سر بالین کنیز می آید، درمی یابد که زاری و بیماری او از عشق به زرگری در سمرقند است.
از اینجا مولانا شرح عشق می کند؛
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبرست۱۱۱
این سر و آن سر:۱-عشق حقیقی و مجازی.۲-از سوی معشوق یعنی خداوند یا از سوی عاشق یعنی آدمی.
عشق از هر طرف که باشد سرانجام ما را به او می رساند.
-عشق رمز گشای(اسطرلاب)اسرار خدا
-شرمگین بودن در برابر شرح عشق
-تفسیر عشق فقط با خودش(بی زبان)
-از عشق ماه بر خود شکافته می شود

چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
قلم که خداوند به آن قسم خورده است در شرح عشق شکافته می شود.
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت۱۱۵
عقل همه چیز را می شکافد اما عشق همه چیز را می سوزاند.
تمثیل عشق به آفتاب:عشق مانند وجود،خداوند و آفتاب بدیهی است و خود دلیل خود است.
سایه ها گر چه علامت آفتاب هستتد اما تو را به خواب و خیال می برند و تنها آفتاب نور جان بخش دارد.

کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@

👆☹

دکتر صحافیان نوشته:

ادامه دریافت های دفتر اول مثنوی ۹ خروش مولانا به شوق شمس در نخستین و کاملترین حکایت مثنوی

پس از بیان عشق و تمثیل آن به شمس(خورشید) و تشبیه جان ادمی به خورشید بی غروب؛ مولانا بی تابانه شمس خود را می جوید:
چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر درکشید۱۲۳
نام شمس که می آید، خورشید خود را پنهان می کند.
اکنون که به یاد شمس تبریزی افتادم گویا بوی پیراهن یوسف می شنوم.
از برای حق صحبت ، سال ها
بازگو حالی از آن خوش حالها
سالها می توان از حال های خوش دیدار با شمس گفت. و این ادای شکر آن است.
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود
اغراق های مولانا پیاپی می آید.از یاد شمس، آسمان و زمین هم خوش وقت می شوند..
در ادامه مولانا شکوه شمس را سنگین می بیند خود را مست او می بیند و هیچ گفتاری را لایق او نمی داند.و از ایجاد فتنه و خونریزی به جهت بدخواهی علیه شمس بیمناک است.
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست۱۳۰
و نوید می دهد که شرح جان را در ضمن حکایات و پوشیده بازگو خواهد کرد.
تمثیل ها برای رمز حکایات:
-با معشوق اگر برهنه بخوابی،نه تو می مانی و نه اندامت.
-برگ کاه توان سنگینی کوه را ندارد.
-آرزو و شوق داشتن خوب است .اما اندازه حد خودت.
-خورشید عالم تاب اگر کمی نزدیک شود همه چیز می سوزد .
فتنه و آشوب و خونریزی مجو
بیش از این از شمس تبریزی مگو

آرامش و پرواز روح(کانال و وبلاگ)
arameshsahafian@

👆☹

شهرام زندی نوشته:

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست ، بهترین و حقیقی ترین تعریف عشق است که توسط مولانا بیان شد
دوستان مستحضرند که در تاریخ ما عمده ی مفسران عشق زمینی و محبت شدت یافته را عشق فرض میکنند و تمام توضیحات را از آن رو میدهند که چنین نیست
و این را هم اضافه کرده باشم که عشق چنانچه در چندین جا توسط مولانا تعریف شده است و مولانا بدرستی اقرار کرده است که عشق قابل شرح نیست
تعریف دیگری که مولانا ارائه داده عبارت است از
عشق ، چون صیاد او بر آسمان است ای پسر

👆☹

برگ بی برگی نوشته:

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
مولانا در این بیت به روشنی بیان میکند بدوا این خداوند یا زندگی است که عاشق انسان شده و طرح زندگی این است که سرانجام ما را به سوی خود رهبری و راهنمایی کند تا ما نیز عاشق او شویم ، اما در صورت لجاجت انسان که غالب ما انسانها نیز چنین هستیم سرانجام طرح زندگی به کجا خواهد انجامید و مولانا در بخش بعدی این داستان به آن می پردازد ؛
چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد
کنیزک که سمبل انسان در سنین جوانی میباشد با زرگر که نمادی از چیزهای این جهانی میباشد آشنا میشود اما قرار نبوده با این گونه چیزهای آفل هم هویت شده و دلبسته او گردد و از او خوشبختی و آرامش پایدار طلب کند و این طرح زندگی بوده است تا برای مدتی کوتاه انسان به منظور تشخیص این جهان مادی از جهان بی فرم با این جهان فرم آشنا شود اما دلبسته و هم هویت با آن نشود ، بلکه به اصل خود و عشق پادشاه بازگردد و سرانجام کنیزک با کمک آن حکیم و طبیب الهی در می یابد که زرگر خوب روی نیز از جنس آفل بوده و قادر به خوشبخت نمودن وی نخواهد بود ، پس دیر یا زود از وی دل خواهد برید .امااین انسان ممکن است با چیز های دیگری از همان جنس آفل هم هویت گردد ولی طرح زندگی به گونه ای رقم خواهد خورد که انسان پس از مدتی هم هویت شدن با آنها ، مجدداً درخواهد یافت که این چیزهای آفل و گذرا نیز وی را به آرامش نخواهند رساند و بدین ترتیب زندگی یا خدا آنقدر این کار را ادامه خواهند داد تا وقتی کنیزک یا انسان دریابد که تنها با عشق و وصل شاهنشاه است که به خوشبختی و شادی بی سبب و آرامش دست پیدا میکند و این مهم با راهنمایی طبیبان الهی چون مولانا امکان پذیر خواهد بود اما بدون کار بر روی خود ما انسانها تغییری ایجاد نخواهد شد چرا که فقط کار مداوم ما ، همراهی طبیب الهی و عنایت شاهنشاه به منزله شربت زهر آگین برای زرگر من ذهنی متوهم ما خواهد بود که تا او نمیرد ما به اصل خود زنده نخواهیم شد .
موفق و پایدار باشید

👆☹

.. نوشته:

عشق
نامحدودی که برای خود محدوه می‌سازد: هستی
شیرین‌کاری‌ها دارد
بی‌پایان..

👆☹

lütfü نوشته:

“شمس جان باقیست کاو را امس نیست”
غلط
“شمس جان باقی کش امس نیست”
درست

👆☹

راضیه نوشته:

درود دوستان فرهیخته
عشق آن باشد که حیرانت کند
بی نیاز از کفر و ایمانت کن
این بیت از کیست؟ من فکر می کردم بیتی از همین شعر، و از مولانا هست اما در گنجور و همچنین در اپلیکیشن شکرستان پیدایش نکردم!؟

👆☹

سمیه نوشته:

اسطرلاب درست است
شما به اشتباه نوشتید اصطرلاب

👆☹

ناشناس نوشته:

چقدر مولانا تو این شعر قشنگ گفته که “نیست بیماری چو بیماری دل”…

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.