گنجور

 
محمدحسین غروی اصفهانی

صبح ازل از مشرق حسن تو دمیده است

تا شام ابد پردۀ خورشید دریده است

حیف است نگه جانب مه با مه رویت

ماه آن رخ زیباست هر آن دیده که دیده است

هرگز نکنم من سخن از سرو و صنوبر

سرو آن قد و بالا است هر آن کس که شنیده است

ای شاخۀ گل در چمن «فاستقم» امروز

چو سرو تو سروی بفلک سر نکشیده است

تشریف جهان گیری و اقلیم ستانی

جز بر قد رعنای تو دوران نبریده است

ای طور تجلی که ز سینای تو موسی

مرغ دلش اندر قفس سینه طپیده است

سرچشمۀ حیوان نبود جز دهن تو

خضر از لب لعل نمکین تو مکیده است

از ذوق تو بلبل شده در نغمه سرائی

وز شوق تو گل بر تن خود جامه دریده است

ای روی دلارام تو آرام دل ما

باز آ که شود رام من این دل که رمیده است

باز آ که به از نفخۀ وصل رخ جانان

بر سوختۀ حجر نسیمی نوزیده است

لطفی بکن و مفتخرم کن به غلامی

کس بنده به آزادگی من نخریده است

در دائرۀ شیفتگان دیدۀ دوران

آشفته‌تر از مفتقر زار ندیده است