گنجور

 
کلیم

دل از سر کوی تو اگر پای کشیده است

باز آمدنش زودتر از رنگ پریده است

ناصح هذیان گوید و ما را تب عشق است

مابسمل و او می طپد اینرا که شنیده است

حال دل صدپاره که در نامه نوشتم

در یار اثر کرده که ناخوانده دریده است

در جیب تفکر سر خود کرده فراموش

کس به ز جرس سر بگریبان نکشیده است

مرغ دل ما را روش کاغذ باد است

بی رشته بپا از کف طفلان نپریده است

در پیرهن طاقت گلها زده آتش

آن سبزه که شبنم ز در گوش تو دیده است

خون در جگرم کرده رم طایر معنی

تا بر سر تیر قلم فکر رسیده است

دانی عرق نقطه بروی سخن از چیست

بسیار بدنبال سخن فهم دویده است

آن طفل که پرورده بدامان قناعت

گل راچو شکر خورده و از شیر بریده است

خرسند بهیچست کلیم از چمن حسن

بر سر زده است آن گل وصلی که نچیده است