گنجور

 
میلی

نه شبنم بر زمین از یاسمین ریخت

که پیشت آبرویش بر زمین ریخت

نهادم آستین بر دامن چشم

مرا چون شیشه خون از آستین ریخت

به قصد کشتنم، در ساغر چشم

نگاه خشمگینش زهر کین ریخت

چو زلفت آستین بر عنبر افشاند

رخت در دامن گل، مشک چین ریخت

به بزم آرزو، چون شمع، میلی

سرشک گرم زآه آتشین ریخت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

خطت بر لاله تر مشک چین ریخت

بنفشه در کنار یاسمین ریخت

صبا گردی که برد از آستانت

عروس غنچه را در آستین ریخت

گل از خوبی همی زد با رخت لاف

[...]

شاهدی

چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت

قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت

چو دیدم غمزه‌اش فتان دین است

بگفتم خون خلقی بر زمین ریخت

چو بر گلبرگ تر زد حلقه سنبل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه