ای جان تلخکام، خراب از چه بادهای
کز پا فتادهایّ و دل از دست دادهای
ای دیده در مشاهده کیستی، که باز
هر سو به روی خود در حیرت گشادهای
ای صبر، هر زمان ز زمان دگر کمی
وی درد، هردم از دم دیگر زیادهای
شوخی که وعده داشت به من، دوش میگذشت
گفتم به خود که بهر چه روز ایستادهای؟
برخاستم که در پیاش افتم، به ناز گفت
بنشین که در خیال محال اوفتادهای
گفتم بیا به وعده وفا کن، به عشوه گفت
خوش بر فریب وعده ما دل نهادهای
گفتم امیدها به تو دارم، به خنده گفت
میلی برو برو که تو بسیار سادهای
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به دوری و ناکامی در عشق اشاره میکند. او از محبوبش میپرسد که چرا به خود آسیب زده و از عشق و وعدههایش ناامید شده است. شاعر توصیف میکند که با وجود درد و صبری که دارد، همچنان امیدوار است که محبوب به وعدهاش وفا کند. اما محبوب، با بیتوجهی و تمسخر، بر سادگی و خوشباوری شاعر تأکید میکند و او را به عقبنشینی دعوت میکند. در essence، شعر به تفکر در مورد عشق، ناامیدی و تصورات غیرواقعی در روابط انسانی میپردازد.
هوش مصنوعی: ای جان غمدیده، از چه بادهای سرشار شدهای که به زمین افتادهای و دلت را هم از دست دادهای؟
هوش مصنوعی: ای چشم، تو در دیدن چه کسی هستی که هر طرف را مینگری و از شگفتی به حیرت افتادهای؟
هوش مصنوعی: ای صبر، هر لحظه که میگذرد، از زمانی به زمان دیگر کم میشود، اما درد من هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود.
هوش مصنوعی: دوش به یاد وعدهای که به من داده شده بود، در حال عبور بود. به خودم گفتم: برای چه روزی در انتظار ایستادهای؟
هوش مصنوعی: برخاستم تا به دنبال او بروم، اما او با ناز گفت بنشین، چرا که در خیال باطل کسی افتادهای.
هوش مصنوعی: به او گفتم که به وعدهات عمل کن، ولی او با ناز و عشوه گفت که تو فقط فریب وعده ما را خوردهای و به آن دل بستهای.
هوش مصنوعی: گفتم به تو امیدوارم و انتظار دارم، اما با خنده گفت: "برو، تو خیلی سادهای!"
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از زلف هر کجا گرهی برگشادهای
بر هر دلی هزار گره برنهادهای
در روی من ز غمزه کمانها کشیدهای
بر جان من ز طره کمینها گشادهای
بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی
[...]
ای شمع به نشین که بپای ایستاده ای
باما نه در موافقت جام باده ای
تا تو نشسته بودی مجلس نداشت نور
ما چشم روشنیم که تو ایستاده ای
رازی که بر صحیفه دل می نگاشتی
[...]
ای صبرم از فراق تو بر باد دادهای
دل در بلای عشق تو گردن نهادهای
در شاهراه عشق تو دل بسته دیدهای
در بارگاه حسن تو جان هوش دادهای
در جنب نور روی تو خورشید ذرهای
[...]
ای بار نازنین مگر از فتنه زادهای
کامروز چشم فتنهگری برگشادهای
در ملک حسن خسرو خوبان تویی ولیک
داد مرا تو از لب شیرین ندادهای
هستند در زمان تو خوبان گلعذار
[...]
تا کی دلا به دام غمش اوفتادهای
صد داغش از فراق به جانم نهادهای
تا چند جان به زلف دلاویز بستهای
تا سیل خون ز دیده روانم گشادهای
ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.