گنجور

 
کمال خجندی
 

ای بار نازنین مگر از فتنه زاده ای

کامروز چشم فتنه گری بر گشاده ای

در ملک حسن خسرو و خوبان نونی ولیک

داد مرا نو از لب شیرین نداده ای

هستند در زمان تو خوبان گلعذار

لیکن از این میانه تو زیبا فتاده ای

چون آفتاب بر همه روشن شد آنکه تو

از حسن و لطف از مه تابان زیاده ای

از خط تو زغالیه هر نقطه ای که هست

داغی ست آنکه بردل عنبر نهاده ای

با آنکه ریخت غمزة شوخ تو خون ما

با عاشقان هنوز به جنگ ایستاده ای

گفتم کمال از قد سرو نو بر نخورد

عشقت بگفت رو که در این ره پیاده ای