گنجور

 
میلی

از مستی شب، زلف تو بی‌تاب نماید

از آتش می، لعل تو بی‌آب نماید

حسن تو ز آسیب نگاه هوس‌آلود

چون مجلس بر هم زده اسباب نماید

هر چشم زدن، آهوی ناخفته شب تو

اظهار خمار و هوس خواب نماید

مژگان تو در پیش سر افکنده ازین شرم

کر چشم تو آثار می‌ناب نماید

کیفیت امشب گذرا بوده که امروز

از رنج خمار این‌همه بی‌تاب نماید

چون اشک من آن خانه‌نشین پرده‌دری کرد

از شرم،‌ کنون چون در نایاب نماید

میلی شده پابسته آن زلف و به چشمش

مژگان تو چون خنجر قصاب نماید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

عالم چو مثالی است که در آب نماید

یا نقش خیالی است که در خواب نماید

یا ظل وجودی است که موجود به جود است

همسایه در این سایه به اصحاب نماید

هر ذره ز خورشید جمالش که نموده

[...]

امیر شاهی

زلف تو سراسر شکن و تاب نماید

لعل تو لبالب شکر ناب نماید

چشم تو محالست که بر حال من افتد

بختم مگر این واقعه در خواب نماید

طراری آن طره ز رخسار تو پیداست

[...]

شاهدی

زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید

خط بر رخ تو سبزه سیراب نماید

بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سار

چون پرتوی قندیل که در آب نماید

گفتم که شبی چشم تو در خواب ببینم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه