گنجور

 
میلی

خوش آنکه جان شده قربان چشم غمزه‌زنش

لباس عیدی او گشته لاله‌گون کفنش

زهی سعادت قربانیی که عید وصال

بر آستان تو در خاک و خون فتاده تنش

شهید آرزویت را پی مبارکباد

کسی به بر نکشد روز عید جز کفنش

به صد شتاب پی قتلم آید و ترسم

که ذوق این کُشدم پیشتر ز آمدنش

ز کار این دل پرآرزو عجب دارم

که هیچ تجربه حاصل نشد ز حال منش

چو عکس غنچه در آب حیات بنماید

دل شکفتهٔ او از لطافت بدنش

ز آفتاب، فروغ رخش گذشته، مگر

نهاده است به خاک در ابوالحسنش؟

علیّ‌موسی‌جعفر، هزبر قلب‌شکاف

که برق برده خجالت ز تیغ صف شکنش

ایا به پنجهٔ مشکل‌گشا عدو بندی

که صید بود به یک تار موی اهرمنش

چو شمع قدر تو فانوس در خیال آرد

سزد که گردد والای چرخ، پیرهنش

چکید خون به زمین از سر هر انگشتش

به زور پنچه چو خورشید ساخت ممتحنش

نکرده بحر زره در بر از دوایر موج

که حلقه‌های کمند تو گشته دام تنش

فلک به بادیه دُرهای شب‌چراغ گذاشت

چو پاس عدل تو شد در زمانه مؤتمنش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید

که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش

لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد

هنوز ناشده از لب طروات لبنش

ظهیر فاریابی

هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش

کجا به چشم در آید شکست حال منش؟

دل شکسته اگر زلف او بیا غالی

کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش

مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

درست گشت همانا شکستگّی منش

که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش

دل شکسته بزلفش اگر برآغالی

کم از هزار نیابی بزیر هر شکنش

دگر ندید کسی تندرست زلفش را

[...]

سعدی

رها نمی‌کند ایام در کنار منش

که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش

ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

[...]

امیرخسرو دهلوی

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش

من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

کرشمه می کند و مردمان همی میرند

چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه