صبح شد ساقی بده جامی که باز
شد دری بر روی ما از غیب باز
پر بده جام صبوحی تا برت
با حضور قلب بگزارم نماز
شیشه را پر می کن و عبرت بگیر
از تماشای سپهر شیشهباز
پیش مستان شیشه خالی ز می
بیصفا باشد چو روی بینماز
چون صراحی آن چه داری حرف کن
تا دهندت باز و باشی سرافراز
گر بسازی با قناعت همچو من
کارها سازی به لطف کارساز
ره به زاهد بستهاند از چارسو
دلق و تسبیح و ردا و جانماز
فیض خواهی رنج بیداری مکش
در کمین صید باشد چشم باز
کی شود بیکاهش تن دل قوی
شمع کی بر خویش بالد بیگداز
شیشه دل را به دست عشق ده
تا شوی ایمن ز سنگ حرص و آز
خاکساری پیشه کن مجذوبوار
تا شوی پیش جوانان سرفراز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا جهان بود از سر آدم فراز
کس نبود از راز دانش بینیاز
شب همه شب با تو میگوییم راز
تو به غفلت پایها کرده دراز
ای ز ما کرده فراموش گوییا
سوی ما هرگز نخواهی گشت باز
خیز و ترک خواب کن تا نیمهشب
[...]
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز
تو عوض صد گونه رحمت داده باز
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز
ما بماندیم و تو و عشق دراز
هرکی حیران تو باشد دارد او
روزه در روزه، نماز اندر نماز
راز او گوید که دارد عقل و هوش
[...]
یار با ما امتحانی کرد باز
لیک با بیگانه نتوان گفت راز
گر چه میکوشیم و جهدی میکنیم
تا کنیم از خودنمایی احتراز
خود اگر در خانه آبی میخوریم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.