مژده وصلم صبا آورد و گریانم هنوز
نیش بر دل میزند اندوه هجرانم هنوز
صبح وصلم رخ نمود و نور عالم را گرفت
میکند خون در دل خورشید تابانم هنوز
پای تا سر پیکرم چون شمع در آتش گداخت
برندارد سوز دل دست از گریبانم هنوز
چون کنارم پر ز خون دیده شد دریاکنار
میرود سیلآب خون از چشم گریانم هنوز
سالها صحرای دل را با جنون پیمودهام
چون فلک در ابتدای این بیابانم هنوز
بارها از خصم بیتمکین تحمل کردهام
سخت مشکل مینماید کار آسانم هنوز
چون غمت گنجی در این ویرانه پیدا کردهام
منعم بیدرد پندارد پریشانم هنوز
بیریا یک عمر در میخانه خدمت کردهام
زاهد بیدین نمیداند مسلمانم هنوز
همچو شمعم آتش دل بر زبان افتادهاست
پرده میپوشد جنون بر راز پنهانم هنوز
بزم دلها را پر از گلهای رنگین کردهام
غنچه نشکفته پر دارد گلستانم هنوز
با قناعت روزگاران پادشاهی کردهام
کامرانیهای دیگر هست درشانم هنوز
آن چه من از التفات این کریمان دیدهام
گر دو عالم را به من بخشند خواهانم هنوز
علم اگر گویم به جهل خویش پیدا کردهام
لاف دانش میزنم البته نادانم هنوز
آیت الکرسی زبانم را کلید فتح ساخت
نیست مجذوب آگه از توفیق یزدانم هنوز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از سرشک گرم زرین است مژگانم هنوز
می چکد آتش چو شمع از رشته جانم هنوز
گرچه عمری رفت درکنعان سراسرمی روم
بوی پیراهن نرفته است ازگریبانم هنوز
دفتربرگ خزان راباغبان شیرازه بست
[...]
بس که از زلف تو من خاطرپریشانم هنوز
سنبل است چیزی که میباشد به دامانم هنوز
همچو شمع نمیسوزم امشب از دست غمت
رفته جانم از تن و در کندن جانم هنوز
نیست ماتم گر سرم ببرید با تیغ جفا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.