مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۹۹

صبح شد ساقی بده جامی که باز

شد دری بر روی ما از غیب باز

پر بده جام صبوحی تا برت

با حضور قلب بگزارم نماز

شیشه را پر می کن و عبرت بگیر

از تماشای سپهر شیشه‌باز

پیش مستان شیشه خالی ز می

بی‌صفا باشد چو روی بی‌نماز

چون صراحی آن چه داری حرف کن

تا دهندت باز و باشی سرافراز

گر بسازی با قناعت هم‌چو من

کارها سازی به لطف کارساز

ره به زاهد بسته‌اند از چارسو

دلق و تسبیح و ردا و جانماز

فیض خواهی رنج بیداری مکش

در کمین صید باشد چشم باز

کی شود بی‌کاهش تن دل قوی

شمع کی بر خویش بالد بی‌گداز

شیشه دل را به دست عشق ده

تا شوی ایمن ز سنگ حرص و آز

خاکساری پیشه کن مجذوب‌وار

تا شوی پیش جوانان سرفراز